کاش دیکته نبود!

من هنوز تو کلاس اولم! همه، دانشگاه رو تموم کردند من هنوز رفوزه کلاس اولم! آخه اینجا رو خیلی دوست دارم، اونقدر مدرسه خوبه!
تقریبا یه ماهه که از سال تحصیلی ما می گذره. اینجا دوستای خیلی زیادی پیدا کردم: بهرام باور، روشندل، حقیقی، کرمانی، چغانه، دهقان، طوطی... آره طوطی! درست خوندی اسمش طوطیه! خوب اسمه دیگه، باباش گذاشته، اون طفلک چکار کنه! نیمکت پشت سری من می نشینه! نگاه کن..... همینجا! کنار دیوار. کنارش عکس های بزرگی از کتابمون رو، به دیوار زدند. پایین اونا همون علامتهای خط نقطه (_ . _ . _ .) هست که ما تمرین می کنیم تا بتونیم خوب بنویسیم. اونایی که اول دبستان خوندن(!) می دونن من چی میگم، همون خط نقطه ها و علامتهایی که همراه شکلها و نقاشی های کتاب هست.

سه روزه که تمرین نوشتن تموم شده. امروز رفتیم درس دوم: «بابا آب داد». درس اول «آب... آب» بود دو روز، اونو خوندیم. امروز خانوم از اون درس «آب...آب» دیکته به ما گفت! همه بچه ها بیست شدند بجز طوطی! اون نمی دونست دیکته چیه؟! وقتی خانوم دیکته ما رو صحیح می کرد طوطی همه اش اشک می ریخت. من هم نتونستم دلداریش بدم.
می دونین؟! اون میگه این درس «آب..آب» خوب نیس، همون خط نقطه های کنار دستش که رو دیواره، اونا رو به من نشون میده و میگه: "اینا چقدر خوب بود... دیکته نداشت!"
***
از مکافات عمل غافل مشو ، کاخر بسوخت
پای تا سر شمع ، چو سوخت پر پروانه را «بسمل شیرازی»
«خاطره ای از کلاس اول دبستان»
نویسنده : مهرزاد
منبع : وبلاگ جاودانه