داستان نخ سخنران دست بچه بازیگوش

در روزگار قدیم، سخندانی که سخنرانی نمی دانست و نمی توانست منویات خود را به اندازه دانایی اش ارائه کند، مشکلش را با سخنران دانای مجربی مطرح کرد و از او مدد طلبید!
اندیشمند مورد نظر پس از ناامیدی از توجیه فکری او، تصمیم گرفت که او را بجای توجیه فکری، توجیه عملی کند.
فلذا یک نخ نازک به دست خود بست و سر دیگر نخ را به آن جوان تازه کار داد تا در صورت بروز اشتباه، مرد مجرب نخ را کشیده و جوان را برای اصلاح و غلط گیری حرف های اشتباهش هشداردهد!
جوان که با اعتماد به نفس بالا، سخن خویش را با  "بسم الله الرحمن الرحیم" آغاز کرده بود، در همان اول کار متوجه کشیده شدن نخ شد و بلافاصله تصمیم گرفت که سخنش را تصحیح کند و با مکث کوتاهی گفت:
بسم الله الرحمن! اما بازهم نخ کشیده شد! و او باز هم به گمان اینکه اشتباه کرده! دوباره به اصلاح حرفش پرداخت و گفت:بسم الله الرحیم! ولی باز هم نخ کشیده شد و او مجدداً به تصحیح حرفش  اقدام کرد و گفت: الرحمن الرحیم! لیکن باز هم نخ کشیده شد و ایشان با حیرت به محلی که فرد دانای مجرب نشسته بود نظر کرد که حیرت و تعجب خود را به وی انتقال دهد، ناگهان متوجه شد که آن مرد  دانا نیست و ظاهراً برای قضای حاجت و یا انجام ضرورتی به بیرون رفته و نخ را رها کرده بود و نخ در دست پسرک بازیگوشی افتاده که خود را با آن مشغول کرده است!
تازه سخنران مجلس با دیدن این صحنه فریاد زد: آی مردم، وقتی نخ دست بچه ها بیافتد، ناگفته پیداست که سخنران از "بسم الله الرحمن الرحیم"خود هم می افتد، چه رسد به یک سخنرانی کامل و طولانی!

نقل مطالب و داستانها با ذکر منبع ، رعایت اخلاق و امانتداری است.