تعداد داستان های سایت

هم اکنون ٧٠٩ داستان در سایت پندآموز انتشار یافته که از این تعداد ۵٨۴ داستان بازبینی و در سایت پندآموز فعال گردیده و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : دوشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۱۷

جستجو در عناوین داستانها
و کلمات کلیدی


داستان برگزیده

داستان شهرزاد قصه گوی کتاب هزار و یک شب

کتاب هزار و یکشب کتاب شهرزاد است، یا بهتر بگوییم کتاب شهرزادهای ایران است. نکته های فراوانی در پس این هزار و یک شب است که می‌تواند حکایت امروز هر کدام از ما باشد. در واقع داستان های این مجموعه‌ در طول تاریخ و توسط افراد مختلف گردآوری شده است. این داستانها بخشی از هویت مردم این سرزمین به شمار می‌رود. این کتاب به شرح قصه ها و افسانه هایی می‌پردازد که گذشتگان ما در باره اسطوره ها و دنیایی که در آن زندگی می‌کردند، ساخته‌اند.
اصل این کتاب پیش از دوره هخامنشی در هند به وجود آمده و قبل از حمله اسکندر، به فارسی باستان (زبان پهلوی) ترجمه شده و در قرن سوم هجری بعد از حمله اعراب به ایران زمانی که بغداد مرکز علم و ادب بود از پهلوی به عربی برگردانده شده است. متأسفانه نسخه اصل به زبان پهلوی کتاب را زمانی که به عربی ترجمه شده، از بین برده اند!
ملا عبداللطیف طسوجی (تسوجی) نویسنده، مترجم و از فضلای عهد فتحعلی شاه قاجار و محمد شاه قاجار است. علم ادبی او در زمان خودش به قدری بوده که در زمان سلطنت محمد شاه لغت نامه برهان قاطع را تصحیح کرده است. وی در سال ۱۲۵۹ به دستور شاهزاده بهمن میرزا ترجمه هزار و یک‌ شب را از عربی به فارسی شروع می کند. محمدعلی‌خان اصفهانی، متخلص به سروش هم او را در این راه و در تبدیل اشعار عربی به فارسی همراهی کرده است. در سال ۱۲۶۱ برای اولین بار در چاپخانه سنگی تبریز هزار و یک شب چاپ می‌شود و تا به امروز هم از همان نسخه طسوجی استفاده می‌شود.

و اما داستان شهرزاد :
همسر شهریار یا شهرباز (پادشاه ایران) به پادشاه خیانت می کند. وزیر شهریار، به خیانت همسر پادشاه پی می‌برد و پادشاه که تحمل این ماجرا را نداشته، دستور قتل همسر (معشوقه اش) را می دهد. بعد از آن شهریار (احساساتی و بی منطق) تصمیم به انتقام از زنان می‌گیرد! بنابراین تا سه سال هر شب با دختر باکره ایی ازدواج کرده و صبح وی را به قتل می‌رساند. 
وزیر که وظیفه یافتن دختران را دارد به ستوه می آید ولی کاری از دستش بر نمی آید. در چنین شرایطی، شهرزاد، دختر بزرگ وزیر پا پیش می گذارد و تصمیم به ازدواج با شاه را می‌گیرد!
شهرزاد خواهر کوچکی دارد به نام دنیازاد. شب ازدواج با شهریار، از پادشاه فرصتی می خواهد تا برای خواهر کوچکترش قصه ایی تعریف کند.  دنیازاد به حضور شهرزاد و شهریار می آید. شهرزاد قصه را شروع می‌کند اما به سرانجام نمی رساند و با زیرکی قصه را در اوج قطع می کند و ادامه نمی دهد.
حالا شهریار که مجذوب قصه شده، دلش می خواهد باقی قصه را بشنود، بنابراین به شهرزاد شب دیگری فرصت می دهد تا قصه را برای دنیازاد تمام کند و شهرزاد، هوشمندانه این روند را شب های پی در پی تکرار می کند و قصه ها را در دل همدیگر می تند! پایان هر قصه ای، شروع قصه دیگری می شود. تا جایی می رسد که دنیازاد کنار رفته و شهریار تنها شنونده قصه های شهرزاد است.
این ماجرا حدود سه سال طول می کشد. شهرزاد در طی این (حدود) سه سال و هزار و یک شب، هر شب قصه ایی برای شهریار می گوید و در طول این زمان سه بار باردار می شود و سه پسر به دنیا می آورد و همچنان هر شب، حتی بعد از وضع حمل، به قصه گفتن ادامه می دهد. سرنوشت شهرزاد و شاید هم سرنوشت یک ملت در گرو این قصه هاست!
هر دردی دوره درمانی دارد، درمان شهریار هم هزار و یک شب طول می کشد تا سرانجام شهریار نفرتش به پایان می رسد. قصه‌ها رسالت خود را به خوبی انجام داده بودند. شهرزاد از این آوردگاه پیروز بیرون می آید. شهریار درمان شده بود.
در پایان هزار و یک شب، شهریار خبر جشن ازدواج با بانوی محبوبش را به مردم می دهد زیرا که پیش از آن شهرزاد و شهریار مراسم ازدواج نداشتند. با ایده هر شب با زنی ازدواج کردن و روز بعد کشتن، فرصتی برای جشن گرفتن نبوده است! بنابراین شهریار بعد از سه سال، ازدواج خود با شهرزاد را جشن می گیرد.

و اما این داستان در باره شهرزاد نبود. در باره شهریار هم نبود! در باره قصه ها بود. قصه‌هایی که می توانند جان آدم ها را نجات بدهند! داستانها و قصه هایی که می توانند درمانگر باشند. قصه هایی که جادو می کنند.

داستان ارتب کماندار و بخشندگی کوروش کبیر پادشاه هخامنشی

روزی که کوروش بنیانگذار سلسله هخامنشیان، وارد شهر صور (یکی از شهرهای سرزمین فنیقیه) شد یکی از برجسته ترین کمانداران آن سرزمین (که ارتب خوانده می شد) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. برادر ارتب در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند. هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد.
از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد، تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند.
در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران (که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد.
در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، "ارتب" تیرانداز برجسته فنیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید. در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود.
در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود.
در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوء قصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است.
در حالی که عده ای از افراد گارد جاویدان کوروش را احاطه کردند، عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند.
کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد.
کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟
ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم!
کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی.
ارتب گفت همین طور است.
کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم.
ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟
کوروش گفت: نه. ارتب
گفت: ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟
کوروش گفت: نه.
ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید.
کوروش گفت همین طور است.
ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟
پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد.
ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود، واقعه امروز را جبران نمایم.
کوروش گفت: من می گویم تو را وارد خدمت کنند.
از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد.
در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی (کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ به در برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ به در برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت: بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد.
کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، نخستین پادشاه و بنیان‌گذار دودمان هخامنشی است. شاه پارسی پادشاهی انسان دوست بود و از صفات و خدمات او بخشندگی‌، بنیان گذاری حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده ها و بندیان، احترام به دین ها، ادیان و کیش‌ های گوناگون، گسترش تمدن و... در تاریخ آمده است.

حکایت پسر شیخ عرب و پول ترن از طرف پدر (طنز)

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد: «برلین فوق‏ العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏ کنم که با مرسدس طلایی ام به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن (مترو) جابجا می‏ شوند.»
مدتی بعد نامه‏ ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید: «بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بخر!»

به جا آوردن شرط عشق یک عاشق: عروس آبله رو و شوهر نابینا

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی، آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم می گفتند چه خوب! عروس نازیبا، همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج آن دو، زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود! همه تعجب کردند.
مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم!





داستان های سایت پندآموز

داستانهای سایت از منابع مختلف جمع آوری و در سایت پندآموز منتشر می شوند. بسیاری از داستانها از طریق خوانندگان، ارسال شده است. به دلیل آنگه منابع این گونه داستانها از طریق گردآوری کنندگان معلوم نگردیده، لذا اکثر داستانها، بدون ذکر منبع در سایت آورده شده اند. ماخذ داستانهایی که منابع آنها معلوم و قطعی است در ذیل هر داستان آمده است.

داستانهای سایت پندآموز را برای خانواده خود بازگو نمایید. آدرس سایت پند آموز را به دوستان و آشنایان خود بدهید تا در گسترش مطالب حکیمانه و پندهای اخلاقی، سهیم باشید.




آخرین داستان های سایت پند آموز

داستان ارتب کماندار و بخشندگی کوروش کبیر پادشاه هخامنشی

روزی که کوروش بنیانگذار سلسله هخامنشیان، وارد شهر صور (یکی از شهرهای سرزمین فنیقیه) شد یکی از برجسته ترین کمانداران آن سرزم...

حکایت پسر شیخ عرب و پول ترن از طرف پدر (طنز)

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد: «برلین فوق‏ العاده است، مردمش خوب هستن...

به جا آوردن شرط عشق یک عاشق: عروس آبله رو و شوهر نابینا

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی، آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید. بیمار...

سلسله اشکانیان: خورشید و سربازان اشک نهم پادشاه اشکانی

مهرداد دوم (اشک نهم از سلسله اشکانیان) از پادشاهان اشکانی، بسیار فروتن بود و همواره در کنار سربازان خویش و به دور از تجم...

ساعت و دلبستگی به مال دنیا در زمان مرگ

یکی از علمای ربانی نقل می کرد: در ایام طلبگی دوستی داشتم که ساعتی داشت و بسیار آن را دوست می داشت. همواره در یاد آن بود که گم ن...

ملاقاتی با سرباز برجک دیده بانی

سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیش می آمد. سه پایه اش را به دوش می کشید. هیچ توجهی به تابلوی «منطقه ...

بهلول و چوب زدن او بر قبرها

نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد. گفتند: چرا چنین مى کنى؟
بهلول گفت: صاحب این قبر دروغگوست، چون تا و...

داستان سگ وفادار ژاپنی: هاچیکو

مدتها قبل در ژاپن سگی به نام هاچیکو بسیار معروف گشت که زندگی و رفتار او شبیه افسانه ای از یاد نرفتنی در خاطرات باقی ماند. ه...