استادی با شاگردش از کنار باغى می گذشت. چشمشان به یک جفت کفش کهنه و پاره افتاد. شاگرد گفت گمان می کنم این کفش های کارگرى است که در این باغ کار می کند. بیا با پنهان کردن کفش ها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفش ها را پس بدهیم و کمى بخندیم و شاد شویم!
استاد گفت: چرا براى خنده خود، او را ناراحت کنیم؟! بیا کارى که می گویم انجام بده و عکس العملش را ببینیم. مقدارى پول درون کفش ها قرار بده.
شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن مقداری پول، مخفى شدند تا عکس العمل کارگر را ببینند.
کارگر براى تعویض لباس به کنار وسایل خود مراجعه کرد و همین که نزدیک شد، پول ها و اسکناسها را داخل کفشهایش دید! با گریه، فریاد زد: خدایا شکرت! خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمی کنى، می دانى که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رویی به نزد آنها باز گردم و همین طور از خوشحالی اشک می ریخت.

سن هرگز نمی تواند تو را از حادثه عشق محافظت کند، اما عشق همیشه می تواند تو را از افزایش سن محافظت کند.
استاد به شاگردش گفت: همیشه سعى کن براى خوشحالیت ببخشى نه بستانی.
در مقابل یک فرد معلول با سرعت کم راه بروید. در مقابل مادری که فرزندش را از دست داده بچه خودتان را نبوسید. در مقابل یک فرد مجرد، از عشق تان تعریف نکنید. در برابر کسی که چیزی نداره، از داشته هایتان مغرورانه حرف نزنید.
هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد، مگر به فهم و شعور، مگر به درک و ادب و مهربانی. آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگران از بالا نگاه کند و آن هنگامی است که بخواهد دست کسی را که بر زمین افتاده، بگیرد و او را بلند کند!
این قدرت تو نیست، این انسانیت است.
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.