مجلس میهمانی بود. پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود. اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد و سمت دیگر عصا را بر دست گرفت.
و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت. دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را برعکس بر زمین نهاده است.

قشنگترین چیزهای دنیا نه قابل دیدن و نه حتی قابل لمس کردن هستند. بلکه باید آنها را با قلب خود حس کنید.
به همین دلیل، صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود؛ به وی گفت : پس چرا عصایت را برعکس گرفته ای؟!
پیرمرد آرام و متین پاسخ داد: زیرا انتهایش خاکی است نمی خواهم فرش خانه تان خاکی شود.
مواظب قضاوت هایمان باشیم.

نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.