عکس کاریکاتور و کارتونی مردی که یک لنگه چرم کفش در داخل بشقاب و روی میز در مقابل او قرار دارد و او با تعجب به غذا نگاه می کند. تصویر حالت شماتیک از یک آبگوشت چرم است

داستان شماره ٩۶٨ : آبگوشت چرم، استفاده از نظریه های دیگران

وقتی از هر نظریه ایی؛ که حتی برای ما کاربرد ندارد؛ استفاده کنیم و خرسند باشیم که در حال استفاده از نظریات جدید هستیم!

روزی مسافری از دیار غربت، در حالی که گرسنه بود و خسته، از رنج سفر به دیار آلن آباد رسید. به بازار که رسید، از هیاهو و رنگارنگی آن به وجد آمد. گرسنگی و خستگی را فراموش کرد و مشغول قدم زدن در بازار شد. لباس هایی می دید که در شهر خود ندیده بود. مدتی به لباس ها خیره ماند تا بفهمد زنانه اند یا مردانه؟!
ولی به نتیجه ای نرسید، چون طراحان لباس دیار آلن آباد آن قدر به توازن و تساوی جنسیتی اعتقاد داشتند که لباس های زنان و مردان را به یک شکل می دوختند. وسایل و تجهیزاتی می دید که از ظاهر آن ها مشخص نبود به چه کار می آیند، حال آنکه در دیار غربت، از ظاهر هر وسیله، کارایی آن مشخص بود. قابلمه، بشقاب یا چرخ نخ ریسی، هر کدام فریاد می زد به چه کار آید.
مسافر قصه ما همان طور مبهوت و متحیر چشم می گرداند تا در گوشه ای از بازار چشمش به صحنه ای آشنا افتاد. مردی سبزپوش دیگی سیاه جلوی روی خود گذاشته بود که در آن آب جوشان بود و تکه های چرم که به خیال مسافر گوشت آمد. یادش آمد گرسنه است. پس به مرد سبزپوش گفت: «برادر، کاسه ای از این آبِ گوشت به من بده به یک قران.»
مرد سبزپوش پاسخ داد: «تو ای مسافر، بدان و آگاه باش که این آبِ گوشت نیست، پاره های چرمی است که می خواهم با آن کفش آلن آبادی بدوزم.»
مرد مسافر چانه خود را خاراند و گفت: «شنیده بودم اهالی بلاد شما خسیس هستند، ولی باورم نشده بود!»

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

هوش با خردمندی یکی نیست! اگر اطلاعات نادرست در اختیار افراد بسیار باهوش هم قرار گیرد، آنها تصمیم های احمقانه خواهند گرفت

thin-seperator.png

مرد سبزپوش گفت: «ای دل غافل، ما را بگو که عهد کرده بودیم کسی را غریب گیر نیاوریم و سرِ کارش نگذاریم! حال که سخت اصرار می کنی، بیا این کاسه آبِ گوشت را بگیر و صفا کن.»
بعد هم یک قران از مسافر گرفت و در جیب خود نهاد.
اما بشنوید از مسافر. مسافر بیچاره ابتدا آبِ گوشت را سرکشید تا به گوشت ها برسد. وقتی تکه های چرم را دید، چون در دیار غربت از چرم برای کفش و سایر لباس ها استفاده نمی کردند، خیال کرد گوشت های دیار آلن آباد چنین است و سعی کرد گوشت ها را به نیش بکشد و تکه تکه میل کند. اما هرچه سعی می کرد گوشت ها تکه نمی شدند و فقط صدای قیر و قور از آن ها بلند می شد!
مسافر گرسنه نگاهی به گوشت ها (همان چرم های خودمان) کرد و گفت: «قیری کنی، قوری کنی، پولی بالای تو داده ام و در نتیجه تو را میل خواهم کرد.»

این داستان را پدربزرگم بارها برای من تعریف کرده بود و من خندیده بودم، ولی وقتی در مورد اشتباهات شناختی خودم به عنوان یک معلم تفکر می کنم، متوجه می شوم من هم این اشتباه را مرتکب شده ام و خواهم شد، و ابتدا باید به خود بخندم. البته منظورم این نیست که آب چرم را سرکشیده ام و چرم را گاز زده ام! بسیاری از ایده ها و نظراتی که درباره کشورهای دیگر می خوانیم، همان چرمی است که الزاماً نباید خورده شود و گاه به کار ما هم نمی آید.
....
ولی قرار نیست از هر نظریه ایی که برای ما کاربرد ندارد استفاده کنیم یا یک نظریه را در مسیری غیر از مسیری که برای آن طراحی شده، استفاده کنیم و خرسند باشیم که در حال استفاده از نظرات جدید آموزشی هستیم!

علاقمندان به این مطلب می توانند، متن کامل مقاله را در سایت رشد، مقالۀ تاریخ ۱۳۹۹/۰۸/۰۳ مطالعه نمایند.

نویسنده: صادق ذوفن، مجله رشد معلم

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩۶٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : یکشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۰۵
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان تار عنکبوت و تنها راه نجات از جهنم
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی