عکس تابلو معروف نقاشی اثر کمال الملک به نام رمال. در تصویر دو زن یکی جوان و دیگری مسن در کنار فال گیر نشسته اند و او در حال صحبت کردن با آنهاست است. هر دو زن چادر مشکی بر سر دارند و میز کوچکی روی زمین در بین آنهاست که کتابها روی میز قرار دارد

داستان شماره ٩١١ : داستان زیبای رمال باشی دروغین

قصه ایی کوتاه از داستانهای کهن ایرانی در باره کسی که رمال باشی دربار شد و حرفها و رمل هایش شانسی درست در می آمد

در زمانهای قدیم زن و شوهری زندگی می کردند که خیلی فقیر بودند و دو ماهی می شد که زن از شدت بی پولی به حمام نرفته بود! یک روز، زن به شوهرش گفت: آخر تو چه جور شوهری هستی که نمی توانی ده شاهی بدهی تا من به حمام بروم؟
مرد از حرف زنش خجالت کشید و بعد از مدتی این در و آن در زدن و به هر جان کندنی بود ده شاهی جور کرد و به او داد. زن اسباب و وسایل حمامش را برداشت و راه افتاد. به حمام که رسید دید حمام قرق است. از حمامی پرسید: کی حمام را قرق کرده؟
حمامی گفت: زن رمال باشی.
زن گفت: تو را به خدا بگذار من هم بروم لا به لای کنیزها و دلاکها بنشینم و حمام کنم. خیلی وقت بود می خواستم حمام بیایم ولی پولی تو دست و بالم نبود.
حمامی دلش به حال زن سوخت و او را راه داد. زن رفت گوشه ای نشست و مشغول شست و شوی خودش شد. در این حین دید کنیزها با سلام و صلوات زن بدترکیب و نکره ای را که بلند بلند آروغ می زد، به حمام آوردند!
زن بیچاره تا چشمش به هیکل نتراشیده زن رمال باشی افتاد، سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: خدایا به کرمت شکر. من با این حسن و جمال و قد و قامت، دو ماه به دو ماه هم نمی توانم حمام بیایم، آن وقت باید برای این زن بدترکیب، حمام را قرق کنند و او با این جاه و جلال و دم و دستگاه به حمام بیاید.
به هر حال هر طوری بود زن خودش را شست و شویی داد و از حمام درآمد و به خانه رفت.
شب، وقتی شوهرش به خانه آمد، حکایت حمام رفتن زن رمال باشی را تمام و کمال برای او تعریف کرد و آخر سر گفت: ای مرد! تو هم از فردا باید بروی و رمال بشوی!
مرد گفت: مگر به سرت زده؟ من که از رمالی چیزی سرم نمی شود.
زن گفت: خودم کمکت می کنم! الا و للا تو از فردا باید رمال بشوی.
خلاصه! هر چه مرد به زنش گفت که از عهده این کار بر نمی آید، زن زیر بار نرفت و آخر سر گفت یا تخته و رمالی یا طلاق و بیزاری!
مرد هر چه فکر کرد، دید زنش را خیلی دوست دارد و چاره ای ندارد که حرفش را قبول کند. این بود که نرم شد و گفت: ای زن! پدرت خوب! مادرت خوب! مگر به همین سادگی می شود رمال شد؟
زن گفت: آن قدرها هم که تو فکر می کنی مشکل نیست. فردا صبح زود می روی بیل و کلنگت را می فروشی. پولش را می دهی یک تخته رمالی و دو سه تا کتاب کهنه کت و کلفت می خری و بعد می روی می نشینی یک گوشه مشغول رمل انداختن می شوی. هر که آمد گفت طالع من را ببین، اول کمی طولش می دهی، بعد می گویی طالع تو در برج عقرب است و عاقبت چنین می شوی و چنان می شوی.
مرد گفت: آمدیم مشکل یکی و دو تا را شانسی رفع و رجوع کردیم، آخرش چی؟ بالاخره می افتیم تو دردسر.
زن گفت: آخر هر کاری را فقط خدا می داند. نترس! خدا کریم است.
صبح زود، مرد بیل و کلنگش را برداشت برد فروخت و با پولشان اسباب رمالی خرید و رفت در حیاط مسجد شاه نشست.
چندان طول نکشید که جلودار پادشاه سراغش آمد و گفت: جناب رمال باشی! شتری که پول های پادشاه بارش بوده گم شده. رمل بنداز ببین کجا رفته؟
رمال تو دلش گفت خدایا! چه کنم؟ چه نکنم؟ حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ دیدی این زن سبک سر چطور دستی دستی من را توی هچل انداخت.
بعد همین طور که مانده بود چه کند، چه نکند، مهره ها را در مشتش چرخاند و آن ها را روی تخته رها کرد. خوب نگاهشان کرد. کمی رفت تو فکر و گفت: جلودار باشی! برو صد دینار بده نخود و به هر طرف که دلت خواست راه بیفت و بنا کن دانه به دانه نخود ها را ریختن و رفتن. وقتی نخودها تمام شد، سه مرتبه دور خودت بچرخ. به هر طرف که قرار گرفتی از زمین چشم برندار و به این طرف آن طرف نگاه نکن. راست برو تا برسی به شتر گم شده.
جلودار باشی یک شاهی گذاشت کف دست رمال و رفت و هر چه را که گفته بود مو به مو انجام داد و آخر سر رسید به خرابه ای و دید شتر رفته آنجا گرفته خوابیده!
افسار شتر را گرفت. برد به قصر. حکایت گم شدن شتر و رمال را برای پادشاه تعریف کرد. بعد، برگشت پیش رمال و ده اشرفی به او انعام داد.
مرد تا چشمش افتاد به ده اشرفی، از خوشحالی دست و پاش را گم کرد. پیش از غروب بساطش را برچید توی بازار گشتی زد و هر چه لازم داشت خرید و با دست پر رفت خانه و گفت ای زن! حق با تو بود و من تا حالا نمی دانستم رمالی چه دخل و مداخلی دارد. خدا پدرت را بیامرزد که من را از فعلگی و دنبال سه شاهی صنار دویدن راحت کردی.
بعد، باهم نشستند به گپ زدن و خنده و سرحال از اتفاقی که افتاده بود.
فردا دوباره، مرد با شوق و ذوق رفت بساطش را پهن کرد و همین که نشست، چند تا غلام و فراش درباری آمدند به او گفتند: بلند شو برویم که پادشاه تو را می خواهد!
این را که شنید دلش افتاد به تپیدن و رنگ به صورتش نماند. با خودش گفت: بر پدر زن بد لعنت! دیدی آخر عاقبت ما را به کشتن داد. اگر پادشاه بویی ببرد که من رمال نیستم و حتی سواد هم ندارم، کارم زار است و گوش تا گوش سرم را می برد.
خلاصه! مرد با ترس و لرز اسباب رمالیش را زیر بغلش زد و با غلام ها و فراش ها به سمت قصر پادشاه راه افتاد. در راه هزار جور فکر و خیال کرد و از ترس، جان به سر شد، تا به حضور پادشاه رسید.
پادشاه نگاهی به قد و بالای او انداخت و پرسید: تو شتر را پیدا کردی، با بار پولی که همراهش بود؟
مرد جواب داد: بله قربان.
پادشاه گفت: از امروز تو رمال باشی دربار هستی و از ما جیره و مواجب می گیری. برو و کارت را شروع کن.
آن شب، وقتی مرد به خانه اش برگشت، گفت ای زن! خانه ات خراب شود که آخر به کشتنم دادی.
زن پرسید: مگر چه شده؟
جواب داد: می خواستی چه بشود؟ امروز از دربار آمدند من را بردند به حضور پادشاه و پادشاه رمال باشی دربارم کرد و از صبح تا شب فقط خدا خدا کردم چیزی پیش نیاید که بفهمد از رمالی هیچی سرم نمی شود و دارم بزنند.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

آنکه می خواهد روزی پریدن بیاموزد، نخست می باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.

thin-seperator.png

زن گفت: ای بابا! بعد از آن همه بدبختی، تازه خدا یادش افتاده به ما و خواسته نانی تو دامن ما بندازد؛ آن وقت تو می خواهی جا خالی کنی. این جور فکرها را از سرت بیرون کن و بی خیال باش. آخرش هم یک طوری می شود. خدا کریم است.
بگذریم! زن آن قدر از این حرف ها به گوش او خواند که مرد دل و جراتی پیدا کرد و از آن به بعد مثل درباری های دیگر راست راست به دربار می رفت و به خانه بر می گشت.
مدتی گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد، تا یک شب از قضای روزگار چهل دزد خزانه پادشاه را شبانه زدند و بردند. همین که صبح شد، پادشاه رمال باشی را خواست و گفت زود دزدها و هر چه را که از خزانه برده اند پیدا کن.
رمال باشی گفت: حکم حکم پادشاه است.
بعد، آمد خانه به زنش گفت: روزگارم سیاه شد.
زن پرسید: چی شده؟
مرد جواب داد: دیگر می خواستی چی بشود؟ دیشب دزدها خزانه پادشاه را خالی کرده اند و حالا پادشاه دزدها و هر چه را که برده اند از من می خواهد. همین فردا مشتم باز می شود و سرم به باد می رود.
زن گفت: فعلاً برو از پادشاه چهل روز مهلت بگیر تا ببینیم بعد چی می شود.
رمال باشی رفت چهل روز مهلت گرفت و به خانه برگشت و به زنش گفت: این هم چهل روز مهلت. بعدش چه خاکی بریزم به سرم؟
زن گفت: تا چهل روز دیگر کی مرده، کی زنده است؟ حالا پا شو برو بازار چهل تا کله خرما بگیر بیار و هر شب یکی از آن ها را بخور و هسته اش را بنداز تو دله که اقلاً حساب روزها دستمان باشد و بدانیم روز چهلم چه روزی است؟
رمال باشی گفت: بد فکری نیست. و رفت چهل تا کله خرما خرید و به خانه برگشت.
اما بشنوید از دزدها؛ وقتی دزدها شنیدند پادشاه رمالی دارد که از زیر زمین و بالای آسمان خبر می دهد، ترس تمام وجودشان را گرفت. نشستند با هم به گفت و گو که چه کنند و چه نکنند تا از دست چنین رمالی جان سالم به در ببرند. آخر سر قرار گذاشتند هر شب یکی از آن ها برود روی پشت بام خانه رمال باشی سر و گوشی آب بدهد و ببیند رمال باشی چه می کند و براشان چه نقشه ای می کشد.
شب اول، یکی از دزدها خودش را رساند به پشت بام خانه رمال باشی و گوش تیز کرد ببیند رمال باشی چه می کند. در این موقع رمال باشی یکی از خرماها را خورد. هسته اش را ترقی پرت کرد تو دله و بلند گفت این یکی از چهل تا.
دزد تا این را شنید، از رو پشت بام پایین پرید و رفت پیش رفقاش و گفت هر چه از این رمال باشی گفته اند، کم گفته اند.
گفتند: چطور؟
گفت: تا رسیدم روی پشت بام خانه اش، هنوز خوب جا گیر نشده بودم که بلند گفت این یکی از چهل تا.
دزدها خیلی پکر شدند و بیشتر ترس افتاد تو دلشان.
خلاصه! از آن به بعد، هر شب به نوبت رفتند روی پشت بام رمال باشی و رمال باشی شبی یک کله خرما خورد. هسته اش را انداخت تو دله و گفت این دو تا از چهل تا... این سه تا از چهل تا و همین طور شمرد تا رسید به سی و نه.
شب سی و نهم دزدها دور هم جمع شدند و گفتند: یک شب بیشتر نمانده که رمال باشی ما را بگیرد و کت بسته تحویل بدهد. اگر به زیر زمین یا ته دریا هم برویم فایده ندارد و دست از سر مان بر نمی دارد. خوب است تا کار از کار نگذشته خودمان برویم خدمتش و جای جواهرات خزانه را نشانش بدهیم. این طوری شاید پادشاه از تقصیرمان بگذرد و از این مهلکه جان به در ببریم.
فردای آن روز، دزدها یک شمشیر و یک قرآن برداشتند رفتند پیش رمال باشی و گفتند این شمشیر، این هم قرآن. یا ما را با این شمشیر بکش، یا به این قرآن ببخش. جواهرات خزانه پادشاه هم دست نخورده زیر خاک است.
رمال باشی دزدها را کمی نصیحت کرد. بعد جای جواهرات را یاد گرفت و به آن ها گفت الان می روم پیش پادشاه ببینم چه کار می توانم برایتان بکنم و بلند شد، دوان دوان رفت خدمت پادشاه، جای جواهرات را به او گفت و برای دزدها طلب شفاعت کرد.
پادشاه که از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید، گفت: رمال باشی! راستش را بگو چرا برای دزدها طلب بخشش می کنی؟
رمال باشی گفت: قربانت گردم! دزدها وقتی خبردار شدند پیداکردن آن ها و جواهرات را گذاشته ای به عهده من از خیر هر آن چه برده بودند، گذشتند و فرار کردند به مغرب زمین و حالا اگر بخواهی آن ها را برگردانی، دو مقابل خزانه باید خرج قشون کنی. آخرش هم معلوم نیست به نتیجه برسی یا نه؟
پادشاه حرف رمال باشی را قبول کرد و عده ای را با شتر و قاطر فرستاد، جواهرات خزانه را تمام و کمال آوردند تحویل خزانه دار دادند و باز به رمال باشی خلعت داد و پول زیادی به او بخشید.
وقتی رمال باشی برگشت خانه به زنش گفت امروز پادشاه آن قدر پول بخشید به من که برای هفت پشتمان بس است. حالا بیا فکری بکن که از این مخمصه خلاص بشوم. چون می ترسم آخر گیر بیفتم و جانم را بگذارم رو این کار.
زن فکری کرد و گفت: این را دیگر راست می گویی. وقتش رسیده خودت را بزنی به دیوانگی تا دست از سرت بردارند.
مرد گفت: چطور این کار را بکنم؟
زن گفت: فردا صبح، وقتی شاه حمام رفت هر طور شده خودت را به او برسان و دست و پایش را بگیر و مثل دیوانه ها از خزینه بیرون بینداز و لخت مادرزاد بنا کن به بشکن زدن و قر و قمبیل آمدن. آن وقت دوست و دشمن می گویند رمال باشی پاک چل و خل شده؛ پادشاه هم دست از سرت برمی دارد.
مرد گفت: بد نگفتی.
و صبح فردا، همان طور که زنش گفته بود، بعد از اینکه پادشاه به حمام رفت او دوان دوان خودش را به آنجا رسانید و نگهبان ها را کنار زد و به زور رفت داخل حمام و چنگ انداخت موهای پادشاه را گرفت و از خزینه بیرون کشید، که یک مرتبه صدایی بلند شد و سقف خزینه ریخت!
پادشاه وقتی دید رمال باشی از مرگ حتمی نجاتش داده، مال بی حساب و کتابی به او بخشید و همه کاره دربارش کرد.
رمال باشی به خانه برگشت و ماجرای آن روز را برای زنش تعریف کرد. زن گفت: یک کار دیگر هم می توانی بکنی.
مرد گفت: چه کاری؟
زن گفت: یک وقت که همه اعیان و اشراف شهر دور و بر تخت پادشاه حلقه زده اند خودت را به پادشاه برسان و او را از تخت پایین بکش. بعد از این کار، همه می گویند عقل از سرت پریده و دیوانه شده ای. پادشاه هم می گوید رمال دیوانه نمی خواهم و از دربار بیرونت می کند. آن وقت با خیال راحت می رویم گوشه دنجی می نشینیم و خوش و خرم زندگی می کنیم.
رمال باشی حرف زنش را قبول کرد و منتظر فرصت ماند. تا یک روز که همه اعیان و اشراف شهر رفتند حضور پادشاه و دست به سینه جلو تختش صف بستند، رمال باشی دید فرصت از این بهتر دست نمی دهد و از میان جمعیت پرید روی تخت و پادشاه را از آن بالا انداخت پایین، که در همین موقع عقربی اندازه یک گنجشک از زیر تشکی که پادشاه روی آن نشسته بود، بیرون آمد.
همه به رمال باشی آفرین گفتند و از آن به بعد دیگر کسی نبود که به اندازه رمال باشی پیش پادشاه عزیز باشد.
رمال باشی مطلب را با زنش در میان گذاشت و آخر سر گفت: امروز هم که این جور شد و حالا بیشتر از عاقبت کار می ترسم.
زن، شوهرش را دلداری داد و گفت حالا که خدا می خواهد روز به روز کار و بارت بالا بگیرد و اجر و قربت پیش پادشاه بیشتر شود، چرا ما نخواهیم؟
رمال باشی گفت: درست می گویی. باید راضی باشیم به رضای خدا!
و این چنین بود که رمال باشی قصه ما مثل بقیه رمالها و فالگیر های عالم شد. البته قصه هنوز تمام نشده! از آن به بعد، رمال باشی صبح به صبح می رفت دربار و شب به شب برمی گشت خانه و با زنش به خوبی و خوشی زندگی می کرد. تا روزی از روزها که همراه پادشاه رفته بود شکار، پادشاه ملخی را در مشتش گرفت و به او گفت: بگو ببینم! چی تو مشت من است؟
رمال باشی رویش را کرد به طرف آسمان و در دل گفت خدایا! خودت می دانی که من می خواستم از این کار دست بکشم و تو نگذاشتی. حالا هم راضی ام به رضای تو. بعد، آهسته گفت: یک بار جستی ملخک! دو بار جستی ملخک! آخر کف دستی ملخک.
پادشاه گفت: رمال باشی! داری با خودت چه می گویی؟ بلندتر بگو.
رمال باشی با ترس و لرز بلندتر گفت: عرض کردم یک بار جستی ملخک! دوبار جستی ملخک! آخر کف دستی ملخک!
پادشاه گفت: آفرین بر تو و دستش را باز کرد و ملخ پرید به هوا!
-------------
پی نوشت : 
* صنّار در بیان عامیانه، مخفف صد دینار است و سکه‌ای از جنس مس معادل دو شاهی یا صد دینار که سال‌ها رایج بوده است. اشرفی سکه طلا بوده است.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٢٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۰۷
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان الکساندر فلمینگ : مخترع پنی سیلین
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی