در روزگاران قدیم و در یکى از شهرها، رمالى زندگى مى کرد که در کار خود بسیار استاد بود. روزى از روزها به حجره تاجری رفت و گفت: به طورى که در طالع شما دیده ام، گنجى نصیبتان خواهد شد.
بازرگان خیال کرد که رمال تملق او مى گوید و مى خواهد به این بهانه سرکیسه اش کند. پس گفت: رفیق شوخى مى کنى یا من را دست انداختی و قصد و هدف باطلی در سر داری؟
رمال قسم خورد که نه شوخى مى کنم و نه خداى نکرده قصد دست انداختن او را دارد و هر چه می گوید رمل[1] نشان داده است و بعد هم اضافه کرد که باید یادآور شوم که محل گنج در همین کاروانسرا و در همین حجره اى است که شما نشسته اید! بى زحمت فرش را به کنارى بزنید تا جاى آن را به شما نشان دهم.
بازرگان، به اتفاق رمال، نمدى را که کف حجره انداخته بود کنار زد. سنگ چهارگوشى پیدا شد، رمال به بازرگان گفت: اجازه بده درِ حجره را ببندم تا کسى از کار ما سر درنیاورد.
وقتى در را از داخل بستند، یک میلهٔ آهنى را اهرم کرده و زیر سنگ گذاشتند به طوری که سنگ به آسانى از جاى خود حرکت کرد و دهانهٔ چاهى پدیدار گردید.
بازرگان، طنابی به کمر بست و فانوس بادى حجره را روشن نموده و آهسته آهسته در درون چاه پایین رفت.
وقتى به انتهای چاه رسید سکه هاى طلا و جواهرات فراوان دید. از درون چاه به رمال گفت: پشت پرده مغازه، زنبیل بزرگى هست آن را بردار و به طنابى ببند و به چاه آویزان کن تا من هرچه اینجا هست بالا بفرستم.
رمال به عجله زنبیل را آورد و طنابى به آن بست و درون چاه انداخت.
بازرگان هرچه به دستش رسید در زنبیل ریخت و به رمال گفت: زود بالا بکش و زنبیل را دوباره پایین بفرست تا هرچه در اینجا هست بالا بفرستم. بدین ترتیب رمال چندین بار زنبیل را به ته چاه انداخت و تمام گنجینه را بالا کشید.
وقتى رمال دانست که دیگر در ته چاه بیش از یک زنبیل باقى نمانده، حرص و طمع بر وى غالب شد و او را به راه کج کشید و با خود گفت اگر بازرگان بالا بیاید و چشمش به این همه طلا و جواهر بیفتد مى ترسم چیزى به من ندهد و تمام را براى خودش بردارد و شاید هم براى اینکه مدعى نداشته باشد، مرا از میان بردارد. پس بهتر آن است که او را همچنان در ته چاه باقى بگذارم و این گنج را برداشته با خود به جاى امنى برده پنهان سازم و باقى عمر را به خوشى و سعادت به سر برم. همین طور که سرگرم این افکار پریشان بود، طناب را پایین نفرستاد.
بازرگان که سکوت رمال را دید فریاد کشید و گفت: اى برادر مثل این است که در حق من فکر باطلى کرده ای. من کسى نیستم که مهربانى تو را فراموش کنم و از آنچه که به دست آمده، به تو چیزى ندهم. یقین بدان وقتى که بالا آمدم آنها را با تو برادرانه قسمت مى کنم. اکنون طناب را بینداز و مرا بالا بکش.
رمال گفت: در این قبیل مواقع بهتر آن است که تمام این گنجینه را یک نفر تصاحب کند و آن شخص هم من هستم که از تو مستحق تر مى باشم. فعلاً بهتر است همان جا که هستى بمانی.
رمال با این افکار شیطانى خواست جواهرات و پول هاى طلا را طورى از حجرهٔ بازرگان بیرون برد که تولید شک و شبهه ننماید. پس با خود گفت بهتر است شب این کار را انجام دهم، ولى چون مشاهده کرد که هوا تاریک شده و خیلى از شب گذشته است و ممکن است شبگردان نسبت به او مظنون شوند بهتر آن دانست که صبح روز بعد با خاطرى آسوده گنج را از آن مکان بیرون ببرد. پس در گوشه اى از حجره با خیال راحت گرفت و خوابید.

کسی که به قصد آموختن پرواز با مرغ ها همنشین شود، تنها قُدقُد کردن را می آموزد؛ و آنکه با عقاب ها معاشرت کند سرانجام پرواز را خواهد آموخت!
از طرف دیگر، اتفاقاً بازرگان، دشمن سنگدلی داشت که از مدت ها پیش مى خواست به خاطر ضررى که در یکى از معاملات عمده از طرف بازرگان به او رسیده بود، از وى انتقام بستاند. از قضا آن شب، آن مرد گذارش به نزدیک کاروانسرا افتاد و چون مشاهده کرد که از داخل حجره بازرگان نوری کم سو دیده می شود و چراغ مى سوزد، وقت را غنیمت دانست و از بالاى بام و از پنجره پشت بام[2] به حجره داخل شد و یکسره بالاى سر رمال رفت و به تصور اینکه بازرگان است روى سینه اش نشست.
رمال از ترس از خواب بیدار شد و گفت: اگر منظورت بردن این گنجینه است آن را بردار و ببر و از روى سینه من بلند شو که نزدیک است خفه شوم.
آن مرد گفت: من اینقدر خام و احمق نیستم که گول سخنان فریبنده تو را بخورم و دست از سرت بردارم اکنون موقع آن رسیده که حسابم را با تو تسویه کنم. پس دست به کمر برد و خنجرى تیز بیرون آورد و جفت چشمان رمال را از کاسه بیرون آورد و چون خواست از راهى که آمده بود، بازگردد از شدت عجله، در تاریکی، به درون چاه افتاد و پایش شکست.
بازرگان که در ته چاه بود، به تصور اینکه رمال به طمعِ بردن باقى جواهرات داخل چاه شده است گفت: اى رفیق معلوم مى شود که حرص و طمع عجیبى داری. انداختن من در ته چاه و بردن آن همه طلا و جواهرات بس نبود که براى بردن باقى مانده خودت را به چاه انداختی؟
اما آن مرد انتقامجو که در چاه افتاده بود، متوجه نشد شخصی که در چاه ناله می کند، خود بازرگان است! او گمان کرد که این شخص، فرد دیگری است که بازرگان او را به چاه انداخته. بنابراین در حالى که پایش شکسته بود و ناله مى کرد گفت: کسى که تو را به چاه افکنده، به جزاى عمل خود رسید و هم اکنون کور و نابینا شده است، ولى اکنون هر دو پاى من شکسته و قدرت حرکت ندارم.
بازرگان تازه متوجه شد آن کسى که به چاه افتاده، رمال نیست! خواست او را بشناسد ولى در آن تاریکى چیزى دستگیرش نشد. ناچار تا صبح به ناله و زارى پرداخت.
از آن طرف، رمال که چشم هاى خود را از دست داده بود از شدت درد لحظه اى آرام نمى گرفت و پى درپى فریاد مى زد و ناله می کرد.
اتفاقاً بازرگان پسرى داشت که از مدتى قبل به سفر رفته و آن روز با سود فراوانى به شهر خود بازگشته بود و چون پدر را در خانه ندید به کاروانسرا رفت تا از حالش جویا شود.
همین که پشت در حجره رسید در را بسته دید و از درون حجرهٔ پدر صداى ضجه و ناله شنید. با یک حرکت در را باز کرد و داخل شد. ناگهان چشمش به مرد ناشناسى افتاد دید که تمام صورتش خونین و دو دست را روى چشم هایش گذاشته و ناله مى کند و در گوشه اى هم خرمنى از طلا و جواهر ریخته و فرش حجره کنارى رفته و دهانهٔ چاهى پدیدار است!
پسر بازرگان با احتیاط تمام به لب چاه آمده و چون صداى ناله از درون چاه شنید سخت متحیر گردید. نزد رمال آمد و پرسید: اى مرد بگو کیستى و چرا به این روز افتادی و جریان چیست؟
رمال ابتدا گمان کرد که پسر بازرگان همان کسى است که او را کور کرده پس گفت: اى ظالم ستمگر اکنون که مرا به این روز انداختى به پرسش حالم آمده ای؟
اما پسر بازرگان که از حرف هاى رمال چیزى نفهمید به ناچار، ریسمان و طناب را به ته چاه افکند و صدا زد و گفت: اى کسى که در چاه افتاده اى این ریسمان را به کمر خود ببند تا تو را بیرون بیاورم.
ابتدا بازرگان از چاه بالا آمد و چون چشمش به فرزند خود افتاد او را در آغوش کشید و بوسید و ماجرا را از اول تا آن ساعت نقل کرد. آنگاه به کمک پسرش، آن مرد که قصد انتقام از او را داشت از چاه بیرون کشید.
آن مرد وقتى مشاهده کرد که به جاى بازرگان، رمال را کور کرده است از عمل خود سخت پشیمان گردید و به فکر فرو رفت و از بازرگان عذر خواست.
بازرگان دستور داد تا رمال و آن مرد انتقامجو را به خانه بردند و طبیبى بر بالین ایشان آورد تا آنها را معالجه کند، آنگاه گنجینه را به خانهٔ خود حمل کرد.
از بخت بد، آن مرد که رمال را کور کرده بود بر اثر قطع پاهایش که خرد شده بود، جان سپرد. ولى رمال باقى عمر را در کورى و دنیاى ظلمت به سر آورد و هروقت که به یاد آن شب مى افتاد به طمع و حرصى که باعث بدبختیش شده بود لعنت و نفرین مى فرستاد.
منبع : کتاب فرهنگ افسانه هاى مردم ایران
------------
پی نوشت:
1- رمل: وسیله رمالی و طالع بینی
2- در حجره های قدیمی معمولا پنجره ایی گرد بر بالای گنبد و پشت بام حجره تعبیه می کردند که از آن محل، نور حجره و مغازه، در طول روز تامین می شد.
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.