روزی ملانصرالدین به دهکده ای می رفت، در بین راه، زیر درخت گردوئی به استراحت نشست و در نزدیکی اش، بوته کدوئی را دید. ملا به فکر فرو رفت که چگونه کدوی به این بزرگی از بوته کوچکی بوجود می آید، ولی گردوی به این کوچکی از درختی به آن بزرگی؟
سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا! آیا بهتر نبود که کدو را از درخت خلق می کردی و گردو را از بوته؟

کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند
در این حال، گردویی از درخت بر سر ملا افتاد و برق از چشمهایش پرید و سرش را با دو دست گرفت و با ترس از خدا گفت:
پروردگارا! توبه کردم که بعد از این در کار الهی دخالت کنم؛ زیر ا هر چه را خلق کرده ای، حتما حکمتی دارد و اگر جای گردو با کدو عوض شده بود، من الان زنده نبودم!
هیچ کار خدا بی حکمت نیست. (وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ [و اوست خدای بیهمتای با حکمت و اقتدار])
--------------
پی نوشت: برخی به جای کدو، هندوانه هم گفته اند.
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.