ضرب المثلی در زبان فارسی رواج دارد که می گویند دعوا سر لحاف ملانصرالدین بود. داستانش از این قرار است که در یک شب زمستانی سرد، ملانصرالدین در خانه در حال استراحت بود که یکباره صدای غوغا و دعوا از کوچه بلند شد.
زن ملانصرالدین به او گفت که بیرون برود و ببیند که چه خبر است؟
ملا گفت: به ما چه؟!
زنش گفت: یعنی چه که به ما چه؟ پس همسایگی به چه درد می خورد؟
سر و صدای بیرون ادامه پیدا کرد و ملانصرالدین که می دانست بگو مگو کردن با زنش فایده ای ندارد، با بی میلی لحاف را روی خودش انداخت تا از گزند سرما در امان باشد و به کوچه رفت.

با دیگران آن گونه رفتار کن که می خواهی با تو رفتار شود.
گویا یک دزدی به خانه یکی از همسایه ها رفته بود ولی صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود که چیزی بردارد. دزد در یک گوشه ایی در کوچه قایم شده بود، تا از فرصت استفاده کرده و فرار کند. همین که دید کم کم همسایه ها به خانه شان برگشتند و کوچه خلوت شد، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پیش خود فکر کرد که از هیچی بهتر است.
به طرف ملا دوید، لحافش را از سر ملا نصرالدین کشید و به سرعت دوید و در کوچه پس کوچه های تنگ آن موقع، در تاریکی شب گم شد.
ملانصرالدین هم کمی دنبالش دوید ولی به او نرسید و دزد رفته بود.
وقتی ملا به خانه برگشت، زنش از او پرسید: چه خبر بود؟
ملا جواب داد: هیچی... دعوا سر لحاف من بود! و زنش متوجه شد که لحافی که ملا رویش انداخته بود دیگر نیست!
این ضرب المثل را هنگامی استفاده می شود که فردی در دعوائی که به او مربوط نبوده، ضرر دیده یا در یک دعوای ساختگی مالی را از دست داده است.
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.