عکس تندیس و مجسمه ملانصرالدین که به صورت معکوس و برعکس سوار الاغش شده. در تصویر مجسمه ایی از یک خر هم دیگر دیده می شود

داستان شماره ٧۴٨ : حکایت ملانصرالدین و دانشمند مهمان شهر

داستانی طنز از سلسه داستانها و فکاهیات ملانصرالدین، خواندن آن را توصیه می کنیم

روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می شود و می خواهد با دانشمند آن شهر گفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می برند. آن دو روبروی هم می نشینند و مردم هم گرد آنها حلقه می زنند.
آن دانشمند دایره ای روی زمین می کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می کند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمی آورد و کنار دایره می گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می دهد. دانشمند پنجه دستش را باز می کند و به سوی ملانصرالدین حواله می دهد. ملانصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی به سوی او نشانه می رود.
دانشمند برمی خیزد، از ملانصرالدین تشکر می کند و به شهر خود باز می گردد.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

بدترین مردم کسی است که مردم از روی ترس، او را احترام کنند

thin-seperator.png

مردم شهرش از او درباره گفتگویش با دانشمند شهری که رفته بود، می پرسند و او پاسخ می دهد که ملانصرالدین دانشمند بزرگی است:
من در ابتدا دایره ای روی زمین کشیدم که یعنی زمین گرد است. او خطی میانش کشید که یعنی خط استوا هم دارد. من تخم مرغی نشان او دادم که یعنی به عقیده بعضیها زمین به شکل تخم مرغ است. و او پیازی نشان داد که یعنی شاید هم به شکل پیاز. من پنجة دستم را باز کردم که یعنی اگر پنج تن مثل ما بودند کار دنیا درست می شد و او دو انگشتش را نشان داد که یعنی فعلاً ما دو نفریم.
اما، مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند که گفتگو در باره چه بود و او پاسخ داد:
آن دانشمند دایره ای روی زمین کشید که یعنی من یک قرص نان می خورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی من نصف نان می خورم. آن دانشمند تخم مرغی نشان داد که یعنی من نان و تخم مرغ می خورم و من هم پیازی نشانش دادم که یعنی من نان و پیاز می خورم. آن دانشمند پنجه دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی خاک بر سرت! من هم دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی دو تا چشمت کور شود.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

ایام سوگواری سالار شهیدان امام حسین(ع) و یارانش تسلیت باد


سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴۴ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۳۱
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
اعتراف در مقابل کشیش و نگفتن پایان جنگ به اسیر
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی