ریشه ضرب المثل علاف شدن
علّاف در اصل به فروشنده علف (علوفه) و یونجه گفته می شد، وقتی که به تدریج اتومبیل و ماشین وارد زندگی مردم شد، این صنف علف فروش بیکار شدند و مشتریهایشان کم شد. اینها روزهای طولانی به انتظار مشتری در مغازه هایشان می نشستند و یا در بازارها بیکار می چرخیدند و هر موقع بازاریان و بقیه مردم اینها را می دیدند می گفتند اینها علاف هستند؛ یعنی علف و علوفه فروشان هستند و به مرور به آدمهایی که بیکار بودند و ول می چرخیدند، علاف گفتند.
در حال حاضر عبارت «علاف شدن» در زبان فارسی به معنای بیکاری، یا به هدر رفتن زمان به کار می رود. این واژه به طور خاص به حالتی اشاره دارد که فردی بدون هدف و برنامه مشخصی به وقت گذرانی می پردازد. عبارت و اصطلاح علاف شدن ممکن است در برخی موارد با بار منفی همراه باشد، بنابراین در نوشتارهای رسمی یا ادبی بهتر است با احتیاط به کار رود.
ریشه اصطلاح گیر علاف افتادن
بازار علاف ها یکی از بازارهای کهن محله مولوی تهران است که در گذشته، مرکز داد و ستد هر آنچه مربوط به چهارپایان بود، به شمار می رفت. این بخش از داستان سایت پندآموز، از همشهری آنلاین اقتباس شده است: تا قبل از اینکه ماشین در انواع مدل و رنگ و با کاربری های مختلف به تهران بیاید، جا به جایی و حمل بار و همه کارهای سخت پایتخت نشینان بر دوش الاغ و قاطر و اسب بود. این چهارپایان همانطور که به انسان خدمت می کردند باید خدماتی هم می گرفتند. به این ترتیب مثل مکانیکی ها یا راستۀ فروش لوازم خودرو و... که ماشین علت به وجود آمدنشان است؛ در تهران آن زمان هم در خیابان مولوی کنونی بازارهایی وجود داشت که همه امور مربوط به این حیوانات زبان بسته آنجا انجام می شد؛ از دوخت و دوز پالون[پالان] و زین و تشکچه و افسار برای خر و قاطر و اسب تا خرید و فروش خود حیوانات و کاه و یونجه و غذای آنها.
خرید و فروش کاه، یونجه و اسپرس[1] در بازار علاف ها انجام می شد. البته در این بازارها در کنار آدم های خوب و حلال خور آدم هایی هم به غایت ناهموار یافت می شدند که حین معامله و تعیین قیمت علوفه سر مردم کلاه می گذاشتند.

کسی که پشت الاغ، باد به غبغب بیندازد، چون اسب سوار شود، دیوانه خواهد شد.
ادامه ماجرا را از زبان آقای نصراله حدادی پژوهشگر تهران قدیم بخوانید:
کشاورزان از اطراف شهر انواع علوفه را می آوردند به بازار علاف ها، تا بفروشند و حیوانات همیشه غذا برای خوردن داشته باشند. علاف ها ترازوهای کفه ای خیلی بزرگی داشتند که هر کفّه سه چهار متر قطر داشت و علوفه ها را درون توری هایی می ریختند که از ریسمان های کلفت به هم بافته شده بود و چشمه های این توری ها هم نسبتا درشت بود.
روستائیان و صاحب علوفه، وقتی با حجم زیادی بار به بازار می آمد (تصور کنید توپی گنده به قطر دو متر در هر طرف الاغ بود)، علاف علوفه را می گذاشت در یک کفه و خودش می رفت روی کفه دیگر می ایستاد(!) و به روستایی ساده بدبخت می گفت که سنگ بگذارد در همان کفه!
بعد می گفت [مثلا] مش حسن الان برابر شد؟ مش حسن ساده دل می گفت: درسته. می گفت: حلال و حرام که نشد؟ روستایی می گفت: نه.
بعد از روی کفه می آمد پایین و شروع می کرد به حساب و کتاب کردن. می گفت: مش حسن این علوفه تو شد مثلا ١٠٠ کیلو. بعد توری را در می آورد و می گفت: وزن این توری ١۵ کیلو که باید از علف کم شود. قبول داری؟ مش حسن می گفت: قبول دارم.
بعد می زد سر مال و می گفت: این علف ها اسپرس، کاه و خشک است و به درد نمی خورد و خر نمی تواند اینها را بخورد. ٢٠ کیلو باید بریزم دور. قبول داری؟ مش حسن بیچاره می گفت: قبول. حق توزین می شود مثلا ٢ تومن. قبول داری؟...
خلاصه آنقدر این کار را ادامه می داد که در آخر شاید روستایی مادر مرده، مبلغی هم بدهکار می شد و باید آن را به علاف می پرداخت و از بازار بیرون می رفت!! حین رفتن هم مدام با خودش کلنجار می رفت که من داشتم می آمدم شهر، بار داشتم، بدهی هم نداشتم. الان بار ندارم و بدهکار هم شده ام!
حدادی می گوید: «به همین دلیل است کسی که گیر آدم ناهموار می افتد یا کارش به نتیجه نمی رسید، می گفت که گیر علاف افتادم، یعنی گیر آدم ناهموار افتادم که برایم حساب بالا آورد. به گفته حدادی تهران پژوه؛ هنوز کوچه ای که تابلوی آن به نام بازار علاف هاست، در چهار راه مولوی وجود دارد.
-----------
پی نوشت:
1- اسپرس از گیاهان علفی است که به عنوان خوراک دام مورد استفاده قرار می گرفته است.
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.