عکس تابلو نقاشی از یک بازار سنتی قدیمی در مشرق زمین. تصویر مربوط به داستان دانشمند و عالم بصره و بخشش ها و کارهای نیک بدون اخلاص است

داستان شماره ٩٢۵ : داستان عالم بصره و بخشش ها و کارهای نیک بدون اخلاص

خداوند هیچ عملی را بدون اخلاص از ما قبول نخواهد کرد. هر عبادت و کار خیری باید خالصانه برای خدای متعال باشد

یکی از علمای اهل بصره می گوید روزگاری به فقر و تنگ دستی مبتلا شدم تا جایی که من، همسر و فرزندم چیزی برای خوردن نداشتیم. خیلی بر گرسنگی صبر کردم؛ سپس تصمیم گرفتم خانه ام را بفروشم و به جای دیگری بروم.
در راه یکی از دوستانم به اسم ابانصر را دیدم و او را از فروش خانه با خبر ساختم. او دو تکه نان که داخلش حلوا بود به من داد و گفت: برو و به خانواده ات بده.
به طرف خانه به راه افتادم. در راه به زنی و پسر خردسالش برخورد کردم. به تکه نانی که در دستم بود، نگاه کرد و گفت: این پسر یتیم و گرسنه است و نمی تواند گرسنگی را تحمل کند، چیزی به او بده خدا حفظت کند.
آن پسر نگاهی به من انداخت و طوری نگاه کرد که هیچگاه فراموش نمی کنم.
گفتم: این نان را بگیر و به پسرت بده تا بخورد. به خدا قسم چیز دیگری ندارم و در خانه ام کسانی هستند که به این غذا محتاج ترند.
اشک از چشمانم جاری شد و درحالی که غمگین و ناامید بودم به طرف خانه برگشتم ولی نتوانستم ادامه بدهم و ناچار بر روی دیواری نشستم و به فروختن خانه فکر می کردم که ناگهان ابو نصر را دیدم که ازخوشحالی پرواز می کرد و به من گفت: ای ابا محمد چرا اینجا نشسته ای؟ در خانه ات خیر و ثروت است!
گفتم: سبحان الله! از کجا ای ابا نصر؟
گفت: مردی از خراسان از تو و پدرت می پرسد و همراهش ثروت فراونی است!
گفتم: او کیست؟

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

اگر توانسته باشم در قلب یک انسان، پنجره جدیدی را به سوی خدا باز کرده باشم، زندگانی من پوچ نبوده است

thin-seperator.png

گفت: تاجری از شهر بصره است. پدرت سی سال قبل، مالی را نزدش به امانت گذاشت، اما او بی پول و ورشکست شد، سپس بصره را ترک کرد و به خراسان رفت و کارش رونق گرفت و یکی از تاجران آنجا شد و حالا به بصره آمده تا آن امانت را پس بدهد. همان ثروت سی سال پیش به همراه سودی که بدست آورده است.
عالم بصره می گوید: خدا را شکر گفتم و به دنبال آن زن و پسر یتیمش گشتم و آنان را هم بی نیاز ساختم. بعداً با ثروتم سرمایه گذاری کردم و یکی از تاجران موفق بصره شدم. مقداری از سود و ثروتم را هر روز بین فقرا و مستمندان تقسیم می کردم، ثروتم کم که نمی شد زیاد هم می شد.

کم کم عجب و خودپسندی و غرور وجودم را فرا گرفت. خوشحال بودم که دفترهای ملائکه را از حسناتم پر کرده بودم و یکی از صالحان درگاه خدا بودم!
شبی از شب ها در خواب دیدم که قیامت برپا شده و خلایق همه جمع شده اند. مردم را دیدم که گناهانشان را بر پشت شان حمل می کنند تا جایی که شخص فاسق، شهری از بدنامی و رسوایی را بر پشتش حمل می کند. به میزان رسیدم که اعمال مرا وزن کنند.
گناهانم را در کفه ای و حسناتم را در کفه دیگر قرار دادند. کفه حسناتم بالا رفت و کفه گناهانم پایین آمد. سپس یکی یکی از حسناتی را که انجام داده بودم، برداشتند و دور انداختند؛ زیرا در لوای هر حسنه، یک شهوت پنهانی وجود داشت! از شهوت های نفس مثل: ریاء، غرور، دوست داشتنِ تعریف و تمجید مردم، منت گذاشتن هنگام بخشش...
و سرانجام چیزی برایم باقی نماند و در آستانه هلاکت بودم که صدایی را شنیدم.
- آیا چیزی برایش باقی نمانده؟
گفتند: این برایش باقی مانده؛ آن همان تکه نانی بود که در روز گرسنگی به آن زن و پسرش بخشیده بودم.
سپس آن را در کفه حسناتم گذاشتند و گریه های آن زن را به خاطر کمکی که به او کرده بودم، در کفه حسناتم قرار دادند، کفه حسنات بالا رفت... و همینطور بالا رفت تا وقتی صدایی آمد و گفت:
- نجات یافت!

خداوند هیچ عملی را بدون اخلاص از ما قبول نخواهد کرد؛ پس بکوشیم هیچ عملی را کوچک نشماریم و هر عبادت و کار خیری را خالصانه برای خدای متعال انجام دهیم.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

ایام سوگواری سالار شهیدان امام حسین(ع) و یارانش تسلیت باد

زیارت عاشورا


سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩۵۴ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۱۶
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان این نیز بگذرد(3) - حمامی
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی