عکس خانه حضرت فاطمه زهرا(س) در کنار قبر مطهر پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) در مدینه المنوره. در تصویر ضریح کوچک منسوب به حضرت فاطمه(س) آمده است

داستان شماره ٨٢١ : داستان بشار مکاری: یاد حضرت فاطمه(س) و دعای امام صادق(ع) در باره زن بی گناه

روایتی کوتاه از بشار مکاری در باره زنی که در موقع زمین خوردن، به ستمکاران بر حضرت فاطمه(س) لعنت فرستاد

بشار مکاری می گوید: در کوفه خدمت امام صادق علیه السلام مشرف شدم. حضرت مشغول خوردن خرما بودند. فرمود: بشار! بنشین با ما خرما بخور.
عرض کردم: فدایت شوم، در راه که می آمدم منظره ای دیدم که سخت دلم را به درد آورد و نمی توانم از ناراحتی چیزی بخورم.
فرمود: در راه چه مشاهده کردی؟
عرض کردم: من در راه می آمدم دیدم که یکی از مامورین، زنی را می زند و او را به سوی زندان می برد. هر قدر استغاثه نمود، کسی به فریادش نرسید!
فرمود: مگر آن زن چه کرده بود؟
عرض کردم: مردم می گفتند که وقتی آن زن پایش لغزید و به زمین خورد، در آن حال گفت: لعن الله ظالمیک یا فاطمه [خدا ستمکاران به تو را لعنت کند اى فاطمه].
امام علیه السلام به محض شنیدن این قضیه شروع به گریه کرد طوری که دستمال و محاسن مبارک و سینه شریفش تر شد.
فرمود: بشار! برخیز برویم مسجد سهله، برای نجات آن زن دعا کنیم.
کسی را نیز فرستاد، تا از دربار سلطان خبری از آن زن بیاورد.
بشار گوید: وارد مسجد سهله شدیم و دو رکعت نماز خواندیم. حضرت برای نجات آن زن دعا کرد و به سجده رفت، سر از سجده برداشت، فرمود: حرکت کن برویم، او را آزاد کردند!

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

هر کسی یک نابغه است. ولی اگر یک ماهی را از روی توانایی اش در بالا رفتن از درخت قضاوت کنی، آن ماهی تمام عمرش را با این باور زندگی خواهد کرد که یک احمق است.

thin-seperator.png

از مسجد خارج شدیم، در بین راه فرستاده امام به دربار سلطان، خود را به ما رساند و به حضرت عرض کرد: او را آزاد کردند.
امام پرسید: چگونه آزاد شد؟
آن مرد گفت: نمی دانم ولی هنگامی که رفتم به دربار، دیدم زن را از حبس خارج نموده، پیش سلطان آوردند. سلطان از زن پرسید چه کردی که تو را مامور دستگیر کرد؟ زن هم ماجرا را تعریف کرد.
حاکم دویست درهم به آن زن داد، ولی او قبول نکرد، حاکم گفت: ما را حلال کن، این دراهم را بردار.
آن زن دراهم را برنداشت، ولی آزاد شد.
حضرت فرمود: آن دویست درهم را نگرفت؟
عرض کردم: نه، به خدا قسم.
امام صادق علیه السلام فرمود: بشار! این هفت دینار را به او بدهید، زیرا سخت به این پول نیازمند است. سلام مرا نیز به وی برسانید.
وقتی که هفت دینار را به زن دادم و سلام امام علیه السلام را به او رساندم، با خوشحالی پرسید: امام به من سلام رساند؟
گفتم: بلی.
زن از شدت شادی بر زمین نشست و دوباره پرسید: آیا امام به من سلام رساند؟
گفتم: بلی.
و سه مرتبه این سوال و جواب تکرار شد. آن گاه زن درخواست نمود سلامش را به امام صادق علیه السلام برسانم و بگویم که او کنیز ایشان است و محتاج دعای حضرت.
پس از برگشت، ماجرا را به عرض امام صادق علیه السلام رساندم، آن حضرت به سخنان ما گوش داده و در حالی که می گریستند برایش دعا کردند.
منبع: حوزه نت

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴١ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۳/۰۳/۲۵
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
ویژگی های شتر: مثمر ثمر بودن تجربه و علوم فقط در جایگاه خود درست است
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی