عکس زیبا و رنگارنگ از داخل بازار وکیل شیراز با طاق های بلند بازار و حجره های فروشندگان. در تصویر مغازه هایی که لباس های رنگی محلی عشایر را می فروشند و همچنین صنایع دستی استان فارس دیده می شود

داستان شماره ٨۴٢ : کریم خان زند و ساختن بازار وکیل شیراز و قدرت عشق سیاه خان کارگر ساختمان

داستانی جالب از دوره تاریخی کریم خان زند در باره کارگر ساختمانی که انگیزه کارش عشق به همسر بود

گویند در زمان کریم خان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی می کرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت. وقتی که کریم خان می خواست بازار وکیل شیراز را بسازد، او یکی از بهترین کارگران آن دوران بود. در آن زمان وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت، بنابر این استادان معمار به کارگران تنومند و قوی هیکل و با استقامت، نیاز داشتند تا مصالح را به دوش کشیده و بالا ببرند.
وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید، سیاه خان تنها کسی بود که می توانست آجر را به ارتفاع ده متری پرتاب کند و استاد معمار و بناها، آجرها را در هوا گرفته و سقف را تکمیل می کردند.
روزی کریم خان برای بازدید از پیشرفت کار، سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت می کند، شش الی هفت آجر به دست معمار نمی رسد و پایین افتاده و می شکند.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

آنکه پریدن نمی داند نباید بر پرتگاه آشیانه بسازد.

thin-seperator.png

کریم خان از سیاه پرسید: چه شده نکنه نون نخوردی؟! قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا می رسید؟!
سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت، اما استاد معمار از داربست پایین آمد و آهسته در گوش کریم خان گفت: قربان تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او، زنش بود که گویا چند روزی است زن سیاه خان قهر کرده و به خانه پدرش رفته و سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد. اگر چاره ای نیاندیشید کار ساخت بازار عقب می افتد، چرا که او تنها کسی است که می تواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند.
کریم خان خودش شخصا به خانه پدر زن او رفت و زنش را راضی کرده و به خانه آورد. بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها شروع به گریه کرد.
کریم خان مقداری پول به آنها داد و گفت: امروز که گذشت اما فردا می خواهم همان سیاه خان همیشگی باشی. این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت و رفت.
فردای آن روز کریم خان مجددا به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا پرت می کند که از سر معمار هم بالاتر می رود. بعد رو به همراهان کرد و گفت: ببینید عشق چه قدرتی دارد، آن که آجرها را پرت می کرد، قدرت عشق بود نه سیاه خان!

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


برچسب داستان: داستانهای تاریخی و کهن

داستانهای مرتبط پیشنهادی :

(انتخاب و پیشنهاد داستان های مرتبط، به صورت خودکار از طرف سامانه انجام می شود)
داستان کریم خان زند و مرد چاپلوس و حقه باز
داستان قلیان کریم خان زند و اینکه کریم واقعی کیست؟
خواب مرد مال باخته و بیدار بودن کریم خان زند

نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴١ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۳/۰۳/۲۵
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
خانمی که نمی دانست ثروتمند است و بچه های کوچولوی فقیر
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی