داستان قلیان کریم خان زند و اینکه کریم واقعی کیست؟

داستان شماره ۴٩٣ : داستان قلیان کریم خان زند و اینکه کریم واقعی کیست؟

داستان پندآموز از تحفه و بخشش کریم خان زند و بازگشت مجدد هدیه به خودش

گویند روزی کریم خان در باغش نشسته و میلش به کشیدن قلیانی بود. همان وقت درویشی را دید که گاه چشم به او می دوزد و گاه روی به آسمان کرده و کله ای می جنباند و با کسی به نجوا سخنی می گوید.
خان او را پیش خود خواند و پرسید: درویش، شوریده حالت می بینم، بگو تا بدانم، که هستی و نامت چیست؟
درویش گفت: درویشم و خاکسترنشینِ آتشِ قلیانت هستم و کریم، نامم.
شاه گفت: مبارکت باد، خوب نامی است، اما چرا دگرگون احوالی؟ از چه و با که سخن می گفتی؟
قلندر گفت: تو کریمی و من هم کریم و خدا هم کریم است. یعنی ما، هر سه، کریم نامیم. با تو راست می گویم، سرِ ناسازگاری با کریمِ کائنات داشتم، که این کریم، که من باشم؛ چرا بنده ای مفلسم و آن کریم، که تو باشی؛ هم خانی و هم شاه و هم وکیل؟
خان بخندید و گفت: خدا صدایت را شنید رفع نیازت را به من حواله کرد بگو چه می خواهی؟
درویش گفت: همین قلیان تو، مرا بس.
خانِ زند قلیانش را به او بخشید.
درویش فی الفور برای فروش قلیان، به سوی بازار شتافت.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

دیروز یک خاطره بود، حسرتش را نخور. فردا یک راز است، برایش برنامه ریزی کن، اما نگران نباش. ولی امروز یک هدیه است، پس قدرش را بدان.

thin-seperator.png

بزرگی از بزرگان، قلیان را دید و پسندید و شایسته پیشکشِ خانِ زندش دانست، جیب درویش را پر از سکه کرد و بی درنگ سوی ارگ شاه شتافت.
روزگاری نه چندان زیاد گذشت. روزی، همان باغ و همان قلیان بود و کریم خان هم مشغول. بازی دهر درویشِ خوش کام را هم باز، پای بدان جای کشانید، برای سپاس و حق شناسی. سرخوش و دل شاد.
شاه پرسید: چگونه احوالی درویش؟
درویش چشم به قلیان و رو به رخِ خوشِ شاه کرد و گفت: بنازم کرامتِ کریمِ کائنات را که در چشم اندازش، نه تو کریمی و نه من. کریم، فقط خودِ اوست که از قلیان تو مرا از مال دنیا بی نیاز ساخت و قلیان تو را هم باز به خودت بخشید.
کریم خان زند پکی جانانه به قلیانش زد و گفت: چه نیک اندیش و نکو گفتاری درویش. من و تو فقط در این روزگار به نام کریم ایم، کرامت از آن اوست.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


برچسب داستان: داستانهای تاریخی و کهن

داستانهای مرتبط پیشنهادی :

(انتخاب و پیشنهاد داستان های مرتبط، به صورت خودکار از طرف سامانه انجام می شود)
داستان کریم خان زند و مرد چاپلوس و حقه باز
خواب مرد مال باخته و بیدار بودن کریم خان زند

نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴٠ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۵
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان فردوسی و سلطان محمود غزنوی و پاداش سکه طلا
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی