در رم جوانی بود که عصرها تا شب، ساعتی در محلی، کنار جاده می نشست و بعد از حدود یک ساعت به خانه بر می گشت. از کار او همه تعجب می کردند که چرا به آن محل می رود؟! برخی گمان می کردند دیوانه است. برخی گمان می کردند از صدای ماشین ها و دیدن ماشین های لوکس لذت می برد.
اما واقعیت چیز دیگری بود. آن جوان فردریک نام داشت که در یک کارگاه شیرینی پزی و شیرینی فروشی کار می کرد. او همیشه فکر می کرد که چطور می تواند به مردم خیر برساند و یک کار خیر و نیکوکاری انجام دهد؟ اما او نه پول این کار را داشت و نه فرصت و زمان کافی. اصولا شغل او اجازه نمی داد وقت زیادی برای انجام دادن کار خیر صرف کند.

از کنار مقبره ای می گذشتم که روی آن نوشته شده بود: اینجا آرامگاه مردی راستگو و سیاستمداری بزرگ است!
این اولین باری بود که می دیدم دو نفر را در یک قبر دفن کرده اند! [چرچیل]
بنابراین او تصمصم گرفته بود که مردم را راهنمایی کند و کسانی که از او نشانی و مسیر جایی را می خواستند، به آنها نشان دهد. فردریک به مدت حدود 10 سال در ساعتی از عصر تا شب که آن جاده شلوغ می شد، در کنار جاده می نشست تا مسافرانی که می خواستند از رم خارج شوند و دنبال آدرس بودند، آنها را راهنمایی کند و آدرس نشان دهد تا کار نیکی کرده و سهمی از عمل صالح با خود از دنیا ببرد.
آری، برای کار خیر کردن حتما نیاز به داشتن ثروت نیست. البته فردریک از برخی توریست های پولدار به خاطر دادن آدرس، هدیه می گرفت. او این هدیه ها را جمع آوری کرده و در همسایگی خود به پیرزن بینوا و مستمندی می بخشید.
و شاید بعد از حدود 10 سال بود که مردم به مرور نیت فردریک را از این کار فهمیدند و البته به پاس و یاد این خیرات، نام آن جاده را به نام فردریک تغییر دادند.
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.