عکس یک گل رز آبی در میان رزهای رنگارنگ. تصویر مربوط به داستان رز آبی و نامه گل قاصدک که تفاوت بین انسانها را بیان می کند

داستان شماره ٩٢١ : داستان رز آبی نامه ایی از گل قاصدک

داستان پندآموز تاثیرگذار که با عباراتی بسیار زیبا و دلنشین، تفاوت بین انسانها را بیان می کند

برای خرید به فروشگاه رفته بودم. داخل فروشگاه این طرف و آن طرف می رفتم. سرانجام هر آنچه می خواستم برداشتم و به طرف صندوق رفتم تا بهای آنها را بپردازم. در راهروی باریکی، جوانی حدود پانزده سال ایستاده و راه را بسته بود. من هم زیاد عجله نداشتم، پس با شکیبایی ایستادم تا پسر جوان متوجه وجود من بشود.
در این موقع دیدم که با هیجان دستش را در هوا تکان داد و با صدای بلندی گفت: «مامان، من اینجام.»
فهمیدم که دچار عقب افتادگی ذهنی است. وقتی برگشت و مرا دید که درست نزدیک او ایستاده ام و می خواهم رد شوم، جا خورد. چشمانش گشاد شد و وقتی گفتم: «اسمت چیه؟»
تعجّب تمام صورتش را فرا گرفت. با غرور جواب داد: «اسم من دنی است و با مادرم خرید می کنم.»
گفتم: «عجب! چه اسم قشنگی؛ ای کاش اسم من دنی بود؛ ولی اسم من استیوه.»
پرسید: «استیو، مثل استیوارینو؟»
گفتم: «آره؛ چند سالته، دنی؟»
مادرش آهسته از راهروی مجاور به طرف ما نزدیک می شد. دنی از مادرش پرسید: «مامان، من چند سالمه؟»
مادرش گفت: «پانزده سالته، دنی؛ حالا پسر خوبی باش و بگذار آقا رد بشن.»
من حرف او را تصدیق کردم و سپس چند دقیقۀ دیگر دربارۀ تابستان، دوچرخه و مدرسه با دنی حرف زدم. چشمانش از هیجان می رقصید، زیرا مرکز توجه کسی واقع شده بود. سپس ناگهان برگشت و به طرف بخش اسباب بازی ها رفت.
مادر دنی آشکارا متحیر بود و از من تشکر کرد که کمی وقت گذاشته و با پسرش حرف زده بودم. به من گفت که اکثر مردم حتی حاضر نیستند نگاهش کنند چه رسد به این که با او حرف بزنند.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سر آید؛ ناخوانده نقش مقصود، از کارگاه هستی

thin-seperator.png

به او گفتم که باعث خوشحالی من است که چنین کاری کرده ام و سپس حرفی زدم که اصلاً نمی دانم از کجا بر زبانم جاری شد!؟ مگر آن که به من الهام شده باشد. به او گفتم: «در باغ خدا، گل های قرمز، زرد و صورتی فراوان است؛ اما رزهای آبی خیلی نادرند و باید به علت زیبایی و متمایز بودنشان تقدیر شوند.
می دانید، دنی رز آبی است و اگر کسی نایستد و با قلبش بوی خوش او را به مشام ننشاند و از ژرفنای دلش او را در کمال محبّت لمس نکند، در این صورت، این موهبت خدا را از دست داده است.»
لحظه ای ساکت ماند و سپس اشکی در چشمش ظاهر شد و گفت: «شما کیستید؟»
بدون آن که فکر کنم، گفتم: «اوه، احتمالاً من فقط گل قاصدکم؛ اما شکّی نیست که دوست دارم در باغ خدا زندگی کنم.»
دستش را دراز کرد و دست مرا فشرد و گفت: «خدا شما را در پناه خویش گیرد.» که سبب شد اشک من هم درآید.

آیا امکان دارد پیشنهاد کنم دفعۀ آینده که رز آبی دیدید، هر تفاوتی که با دیگر انسانها داشته باشد، روی خود را بر نگردانید و از او دوری نکنید؟ اندکی وقت صرف کنید، لبخندی بزنید، سلامی بکنید.
چرا؟ برای این که این مادر یا پدر ممکن بود شما باشید. آن گل رز آبی امکان داشت فرزند، نوه، خواهرزاده، یا عضو دیگری از خانوادۀ شما باشد. همان لحظه ای که وقت صرف می کنید ممکن است دنیایی برای او یا خانواده اش ارزش داشته باشد.
دوستدار شما: گل قاصدک

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


برچسب داستان: داستانهای اجتماعی و درس های زندگی

داستانهای مرتبط پیشنهادی :

(انتخاب و پیشنهاد داستان های مرتبط، به صورت خودکار از طرف سامانه انجام می شود)
تفاوت گل رز و گلدان شمعدانی
افسانه عشق و دیوانگی
محبت مادر گل پژمرده نشده

نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٢٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۰۷
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان دو برادر یکی ریاضت پیشه و غارنشین و دیگری زرگر و کاسب
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی