عکس تصویر دستبند کارتیه طلای زرد که به صورت زنجیرهای مارپیچ ساخته شده و قفل محکمی هم دارد

داستان شماره ٧۴۶ : داستان دو برادر یکی ریاضت پیشه و غارنشین و دیگری زرگر و کاسب

داستان پندآموز جالب که هنر زیستن در اجتماع مهمتر از صوفی گری و گوشه گیری از جامعه است

گویند که دو برادر بودند که یکی پس از مرگ پدر، به جای پدر بـه زرگری نشسته و دیگری برای اینکه از وسوسه های نفس شیطانی بـه دور بماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید.
روزی قافله ای از جلو غار گذشته و چون بـه شهر برادر می رفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده بـه قافله سالار می دهد تا در شهر بـه برادرش برساند. منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق باعث شده تا او بـه این مقام رسیده که غربال سوراخ سوراخ را پر از آب می تواند کرد، بی آنکه بریزد!

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

عمری را تلف کردم تا بفهمم فهمیدن همه چیز لازم نیست.

thin-seperator.png

چون قافله سالار بـه شهر و بازار محل کسب برادر می رسد و امانتی را می دهد، برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان می کند و در عوض گلوله آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و بـه قافله سالار می دهد تا در بازگشت، آن را در جواب بـه برادرش بدهد.
چون برادر غارنشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمی بیند عزم دیدارش کرده و به شهر و دکان وی می رود.
در گوشه دکان چشم بـه برادر داشت و دید که برادر زرگرش، بازوبندی از طلا را روی دست زنی امتحان می کند، دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و در همین لحظه، آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و از سقف دکان بـه زمین می ریزد.
چون زرگر این را می بیند می گوید:
ای برادر اگر بـه دکان نشستی و هنگام کسب و کار و دیدن زنان، آب از غربالت نریخت زاهد می باشی، و گرنه دور از اجتماع و عدم دسترس، همه زاهد هستند!

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴١ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۳/۰۳/۲۵
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستانی از دوران کمونیسم در شوروی و نبودن جوهر قرمز
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی