عکسی از دورنمای مسجد خوزوان یا خوزان در خمینی شهر (همایونشهر سابق). در تصویر خانه های گلی نیز دیده می شود
توجه: عکس این داستان تزئینی است و ارتباطی به متن داستان ندارد.

داستان شماره ٩٢۶ : داستان پادشاهی که مسجدی بنا کرد و به نام پیرزن شد

هر کار نیکی که برای رضای خدا انجام شود باقی خواهد ماند و کارهای به ظاهر خیر ولی با نیت شهرت، دوامی نخواهد داشت

روزی روزگاری پادشاهی بود که تصمیم گرفت تا با اموال و دارایی شخصی خودش مسجدی در شهر بنا کند و یادگاری از خود در شهر باقی بگذارد. او دستور داد تا کسی در ساخت مسجد، هیچ گونه کمک مالی و یا کمک های جنسی یا حتی تهیه مصالح ساختمانی انجام ندهد، چون می خواست کل ساختمان، مصالح و وسائل مسجد؛ از دارایی و اموال خودش و بدون کمک دیگران ساخته و تجهیز شود. لذا دیگران را از هر گونه کمک برحذر داشت.
مسجد طبق دستور پادشاه ساخته شد و ماموران پادشاه، با هزینه شخصی او شروع به تجهیز و خرید فرش و سایر وسائل برای مسجد کردند و تابلویی هم به نام پادشاه بر بالای مسجد نصب شد و مسجد به نام پادشاه نامگذاری گردید.
شبی از شب ها پادشاه در خواب دید که فرشته ای از فرشتگان، از آسمان فرود آمد و اسم پادشاه را از سر در مسجد برداشت و اسم زنی را به جای اسم پادشاه نوشت!
چون پادشاه از خواب پرید، هراسان بیدار شد و سربازانش را فرستاد تا ببینند آیا هنوز اسمش روی سر در مسجد هست؟!
سربازان رفتند و چون برگشتند، گفتند: آری اسم شما همچنان بر سر در مسجد است.
مقربان پادشاه به او گفتند که این خواب پریشان است و بدان اهمیت ندهد.
در شب دوم پادشاه دوباره همان خواب را دید! که فرشته ای از فرشتگان از آسمان فرود آمد و اسم پادشاه را از سر در مسجد برداشت و اسم زنی را به جای اسم پادشاه بر بالای مسجد نوشت!
صبح پادشاه از خواب بیدار شد و سربازانش را فرستاد که مطمئن شوند که هنوز اسمش روی مسجد هست؟
ماموران پادشاه به مسجد رفته و بازگشتند و خبرش دادند که هنوز اسمش بر سر در مسجد هست.
پادشاه از خواب خود در تعجب بود... تا اینکه شب سوم نیز برای مرتبه سوم، همان خواب تکرار شد!

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

وقتی یک در برات بسته میشه، یک پنجره باز میشه! روی در بسته تمرکز نکن، ولی به دنبال پنجره ات باش

thin-seperator.png

پادشاه از خواب بیدار شد و اسم زنی که فرشته، اسمش را بر سر در مسجد می نوشت، ازبر کرد و دستور داد تا آن زن را پیدا کرده و به نزدش بیاورند.
ماموران پادشاه در شهر گشتند و جار زدند تا آن زن را که پیرزنی فرتوت بود، پیدا کرده و نزد پادشاه آوردند.
پادشاه از وی پرسید: آیا در ساخت مسجد کمکی کرده ایی؟
پیرزن گفت: ای پادشاه من زنی پیر، فقیر و کهنسالم و شنیدم که دیگران را از کمک در ساخت بنای مسجد نهی کردی و من هم نافرمانی نکردم.
پادشاه نپذیرفت و گفت: تو را به خدا قسم می دهم چه کاری برای ساخت بنا انجام دادی؟
پیرزن گفت: به خدا سوگند که مطلقا کاری برای ساخت بنا نکردم بجز...
پادشاه گفت: بجز چی؟!
پیرزن گفت: بجز آن روزی که من از کنار مسجد می گذشتم، یکی از احشامی* که چوب و وسایل ساخت بنا را حمل می کرد، دیدم که با طنابی به زمین بسته شده و تشنگی به شدت بر حیوان چیره شده بود و به سبب طنابی که با آن بسته شده بود هر چه سعی می کرد خود را به سطل آبی برساند نمی توانست. من سطل آب را نزدیکتر بردم تا آب بنوشد. به خدا سوگند که تنها همین یک کار را انجام دادم.
پادشاه گفت : آری، تو این کار را برای رضای خدا انجام دادی و خدا قبول کرد، اما من مسجدی ساختم تا بگویند که مسجد پادشاه است و خداوند از من قبول نکرد!
پس پادشاه دستور داد که اسم خودش را از بالای مسجد بردارند و نام آن پیرزن را بر درب روردی و بالای مسجد بنویسند.
-----------
* احشام: در زمانهای قدیم به حیوانات چهارپایی مثل اسب، الاغ یا قاطر می گفتند که به گاری می بستند و برای بارکشی و حمل بار استفاده می کردند.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

ایام سوگواری سالار شهیدان امام حسین(ع) و یارانش تسلیت باد

زیارت عاشورا


سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩۵۴ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۱۶
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستانی از درس های مدیریتی: داستان معجزه گر شاهین و بریدن شاخه
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی