خاطره فرزند آیت الله حائری شیرازی از پدر
تازه نه سالم تمام شده بود. شب ٢١ ماه مبارک رمضان داشتیم آماده می شدیم برای احیای شب قدر. مراسم مسجد شهدا - مسجد بزرگ شهر - را پدر برگزار می کرد. او امام جمعه و نماینده ولی فقیه در شیراز بود. مسجد شلوغ می شد. هر سه شب [ شبهای احیاء یا شبهای قدر]، من و برادرها هم همراه مادر و پدر به مسجد می رفتیم.
ساعت ٩ شب، پدر داشت وضو می گرفت. رفتم کنارش ایستادم و گفتم: چرا همه ما باید حرف های یک نفر رو که خداست گوش کنیم؟ اصلاً خدا کیه؟ پدر نگاهی به من کرد و مسح سرش را کشید.
ادامه دادم: من تا ندونم خدا کیه نمی توانم براش دعا کنم و نماز بخونم. من اصلاً نمی تونم برای کسی که نمی بینمش کاری انجام بدم. پدر مسح پایش را کشید و نشست کنار من.
- خب برو ببین خدا کیه!
- از کجا بشناسم؟ شما که خدا رو می شناسید برام بگید تا بشناسم.
پدر دستم را گرفت و آورد توی ایوان خانه و نشاند کنار خودش. برایم از خدا گفت، مثال آورد و گفت و گفت و گفت...
یک ساعتی که گذشت، مادر آمد: حاج آقا، مگر مسجد نمی روید؟ دیر می شود. بقیه حرفتان را بگذارید برای فردا.
- میدانم اما امشب باید این بحث را برای فاخره به نتیجه برسانم.
مادر با تعجب به من و پدر نگاه کرد و گفت: حاجی! پس تکلیف این جماعتی که آمده اند احیا [برگزاری مراسم شب قدر و شب زنده داری] چه می شود؟ نمی توانی به آن جمعیت بگویی من باید بحث را برای دخترم تمام کنم!
پدر بلند شد و رفت سمت تلفن:
- درستش می کنم.

مهم نیست اگر زمین بخورید، مهم دوباره برخاستن است.
شماره گرفت و با کسی حرف زد. تلفن را گذاشت و دوباره شماره گرفت و حرف زد. مادر چشمانش خیره به پدر مانده بود. چیزهایی که می شنید را باور نمی کرد.
پدر تلفن را گذاشت و رو کرد به مادر و گفت: درستش کردم؛ یکی از دوستان به جای من می رود مسجد برای برگزاری مراسم احیاء. شما هم با پسرها بروید احیاء. من با فاخره در خانه می مانم. می خواهیم تا صبح حرف بزنیم!
نمی دانستم چه باید بگویم. از این که بی موقع سوال کرده بودم، کمی از دست خودم دلخور شدم، اما از این که پدر مراسم احیایش را به خاطر من به هم زد تا جوابم را بدهد؛ خیلی خوشحال بودم. باورم نمی شد! تازه به سن تکلیف رسیده بودم و اینکه پدرم به من اهمیت داد و دیده شدم، خوشحالم کرد.
تا سحر با پدر حرف زدیم تا وقتی که مادر و برادرها از مسجد آمدند؛ اصلاً حرفی نزد که امشب شب دعاست و من نتوانستم نمازی بخوانم یا دعایی کنم یا به خاطر تو به مسجد نرفتم!
همه شب برایم با خوش رویی حرف زد. پدر یک شبِ خود را تمام و کمال برای من گذاشت. پدر با این کار، من را تمام عمر، پای بند و شیفته آن یک شب کرد. شیفته دینی که در آن تربیت شده بود. او پدر من بود و به من اهمیت و عزت داد.
بعدها بارها و بارها در جاهای زیادی این خاطره را تعریف کردم و هر بار با یک واکنش مشترک و شبیه به هم روبه رو شدم؛ می پرسیدند: واقعاً؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟!
حالا که برمی گردم و به زندگی ام نگاه می کنم، می بینم تمام روزها و لحظه های زندگی من، چنین اتفاقات درخشانی داشته است.
منبع: کتاب من فاخره ام؛ پدرانه های تربیتی آیت الله حائری شیرازی (روایت های فاطمه حائری شیرازی از پدر)
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.