تابلو نقاشی از یک آرایشگر قدیمی سنتی احتمالا مربوط به کشور مصر یا عرب. در تصویر مرد سلمانی ایستاده و در حال تراشیدن موهای سر مشتری است که روی صندلی آرایشگاه (پیرایش) نشسته است

داستان شماره ٩٣٠ : دوستی مرد رنگرز و مرد سلمانی از افسانه های کهن ایرانی

داستانی پندآموز از یک مرد حلال خور با تمثیلی از یک آرایشگر و یک مرد حرام خور با تمثیلی از رنگرز که باهم صیغه برادری خوانده بودند

در روزگاران قدیم یک رنگرز بود و یک سلمانی. این دو تا از بس با هم رفیق بودند که صیغهٔ برادرى خوانده بودند[1]. هر چه مرد سلمانى با خدا و صادق و سالم بود، عوضش مرد رنگرز، دروغگو و مال مردم خور بود! هر کس به او پارچه مى داد که رنگ کند[3] اگر همهٔ آن را بالا نمى کشید، اقلاً نصفش را کش مى رفت!

تا اینکه روزى از روزها یک نفر از نوکرهاى دولت، یک پارچهٔ قیمتى آورد پیش رنگرز که برایش رنگ کند. رنگرز هم تا چشمش به پارچه افتاد یادش رفت با کى طرف است. آن را برد فروخت و پولش را خورد! هر چه یارو آمد دم دکان رنگرز که پارچه رنگ شده اش را بگیرد، رنگرز او را سر دواند. مى گفت حالا تو رنگه! فردا بیا ... پس فردا بیا... تا اینکه حوصلهٔ طرف سر رفت و یک روز بهش گفت: یک ماهه دارى مرا سر مى گردانی، اگر دفعهٔ بعد آمدم و پارچه حاضر نبود، مى برم حبست مى کنم.
رنگرز گفت: پس فردا بیا، پارچه ات حاضره.

روز موعود که رسید، رنگرز در دکانش را قفل زد و رفت تو دکان رفیق سلمانى اش و به او گفت: این یارو نوکر دولته، گفته اگر امروز پارچه اش حاضر نباشه مرا به حبس مى برد. چه خاکى بر سرم بریزم؟
سلمانى بعد از اینکه قدرى او را نصیحت کرد که دست از مال مردم خورى بردارد، گفت: برو لنگهٔ پارچه اش را پیدا کن، بخر و بهش بده تا برود دنبال کارش.
رنگرز گفت: خدا پدرت را بیامرزد، من پارچه را صد درم فروختم حالا اگر بخواهم عین آن را بخرم باید دویست درم بدهم. چاره اى نیست، باید بگذارم و از این شهر بروم. این یارو ول کن من نیست.
سلمانى گفت: اگر بروى من هم با تو مى آیم، دلم طاقت نمى آورد تو یکه و تنها بروی و وقتی دید که مرد رنگرز تصمیم خودش را گرفته، اسباب سلمانى را جمع کرد، تو کیفش گذاشت و دو تایی راهى شدند.

بعد از سه روز رسیدند لب دریا از اقبال بلندشان کشتى هم حاضر بود. سوار شدند و کشتى به راه افتاد. رنگرز از بوى دریا حالش بد شد. پیزى گشاد [سخت کاهل، تنبل و بیکاره] هم که بود افتاد تو بستر بیماری.
سلمانى تو کشتى کار مى کرد، سر و گردن مى تراشید، کمک ناخدا مى کرد و این جورى پولى به دست مى آورد و مواظب حال رنگرز بود. غذا برایش مى برد و تر و خشکش مى کرد.
یک روز ناخدا به او گفت: چرا هر روز نصف غذایت را مى برى و همه را نمى خوری؟
سلمانى گفت: من رفیقى دارم که بیمار است، نصف غذایم را براى او مى برم.
ناخدا گفت: رفیقت را بیاور همین جا پیش خودمان، درست نیست که تو آنقدر زحمت بکشى و نیمه نصفه سیر بشوی.
سلمانى رفت و رنگرز را آورد و تا آخر سفر پیش ناخدا بودند.

از کشتى که پیاده شدند، رفتند به یک کاروانسرا و حجره اى اجاره کردند. فرداى آن روز هم سلمانى رفت مقدارى لوازم زندگى خرید و آورد. روزها کیف سلمانى اش را برمى داشت و تو کوچه و بازار سر این را بتراش و گردن آن را بتراش پولى جور مى کرد و امور را مى گذراند. تا اینکه زد و مرد سلمانى مریض شد و افتاد تو رختخواب، رنگرز هم جیب هاى او را خالى و در حجره را رویش قفل کرد و د برو!

در آن زمان، پادشاه شهر، هفته اى یک روز، بار عام مى داد [سلام شاه] که اگر کسى خواسته ای، شکایتى چیزى دارد به او بگوید. از قضا آن روز که رنگرز از کاروانسرا بیرون رفت، روز بار عام بود. رنگرز گوشه اى ایستاد. جمعیت رفتند و خلوت شد. چشم پادشاه افتاد به رنگرز و پرسید: چه مى خواهی؟
رنگرز گفت: اگر پادشاه اجازه دهند من دکان رنگرزى باز کنم.
پادشاه گفت: رنگرزى چیست؟
گفت: پارچه ها را الوان مى کنم.
پادشاه به وزیر دستور داد: هر جا که این مرد خواست یک دکان به او بده. پول هم بهش بده.
آمدند تو بازار و دکانى به مرد رنگرز دادند.

اینها را داشته باش، برویم سراغ مرد سلمانی. کاروانسرادار دید دو روز است از اینها خبرى نیست، رفت در اتاق را باز کرد و دید اسبابشان توى اتاق است و یک نفر هم تو رختخواب خوابیده. رفت سراغ او دید سلمانى است و رو به مرگ. یک چند روزى از او مراقبت کرد تا حالش خوب شد و باز افتاد دنبال کار و کاسبی.

روزى سلمانى از بازار مى گذشت چشمش افتاد به دکان رنگرزى. دید رفیقش آنجاست! خوشحال به سراغ او رفت و سلام کرد. اما رنگرز خود را زد به کوچه على چپ و هر چه مرد سلمانى نشانى داد، رنگرز بیشتر انکار کرد و آخر سر پاسبان صدا کرد و گفت: این یارو جنون داره آمده دم دکان من ایستاده.
سلمانى که وضع را چنین دید گفت: باشد! ما هم خدایی داریم.

روز سلام شاه، سلمانى هم به آنجا رفت و ایستاد تا سلام شکست. خلوت شد. شاه دید که یک نفر ایستاده او را صدا کرد. گفت: غریب این شهر هستی، بگو ببینم چه مى خواهی؟
سلمانى گفت: اگر اجازه بدهید من در این شهر یک حمام بسازم.
شاه گفت: حمام چیست؟
سلمانى گفت: جائى است که مردم براى شست و شو مى روند. در شهرهاى دیگر هم هست.
پادشاه وزیر را صدا کرد و گفت: با این مرد بروید، هر جا را که مناسب دید، برایش حمامى بسازید.

سلمانى سر چارسو را پسندید. در آنجا یک حمام ساختند تو آن آب انداختند و گرمش کردند. بعد پادشاه را خبر کردند که به حمام برود. از آن به بعد مرد سلمانى شد دلاک مخصوص پادشاه. آوازهٔ حمام در همهٔ شهر پیچید و از همه جا مردم به آن حمام مى رفتند.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

احترام را باید در خانه آموخت. در مدرسه تمرین کرد و در جامعه کامل نمود.

thin-seperator.png

یک روز مرد سلمانى با دلاک و تون تاب حمام تو بازار داشت مى رفت که چشم رنگرز افتاد به او. دید سلمانى با دو نوکر رد مى شود. پیش خودش گفت: ببین چه وضعى به هم رسانده!
رفت جلو و سلام کرد.
مرد سلمانى جواب سلام او را داد و گفت: رفیق قدیمی، چه عجب ما شما را ملاقات کردیم. بعد هم رنگرز را به حمام برد و خودش هم لخت شد و رنگرز را تر و تمیز شست. بعد هم شروع کرد از دست مرد رنگرز گلایه که با اینکه تو پول مرا برداشتى و مرا مریض و تنها تو اتاق در بسته گذاشتى و خودت رفتی، باز هم من به چشم رفیق قدیمى به تو نگاه مى کنم.
بعد از کمى صحبت رنگرز گفت: حمام تو یک چیز کم دارد!
سلمانى گفت: چی؟
گفت: واجبی!
سلمانى گفت: خودم مى دانم، این هفته قرار است تهیه کنم.
مرد رنگرز از پیش سلمانى یک راست رفت پیش پادشاه و گفت واقعیت اینه که من و سلمانى هر دو از شهر دیگرى آمده ایم تا سر شما را از تن جدا کنیم و با خودمان ببریم، اما من نمک گیر شما شده ام. کارم هم جورى نیست که بتوانم سر شما را ببرم. اما مواظب این سلمانى باشید. این هفته که به حمام مى روید، مى خواهد شما را به این بهانه که واجبى بکشید تو اتاق خلوت بفرستد و سرتان را ببرد.

روز حمام شاه رسید و او به آنجا رفت. سلمانى خوب او را کیسه کشید بعد گفت: بفرمایید در اتاق خلوت واجبى بکشید.
پادشاه پیش خودش گفت: پس مرد رنگرز راست مى گفت.
از حمام بیرون آمد و به قصر رفت. لباس غضب پوشید و میرغضب را خبر کرد و دستور داد سلمانى را حاضر کنند. مرد سلمانى را به دست میرغضب سپرد و گفت: او را توى گونى کن و بگذارش توى اتاق غضب تا من بیایم و سر از تنش جدا کنم.

پادشاه یک انگشتر داشت که اگر آن را به انگشت مى کرد و دستش را به طرف کسى تکان مى داد سر آن کس از تنش جدا مى شد. وقتى میرغضب سلمانى را دید او را شناخت. چون میرغضب کسى نبود جز ناخداى کشتی. سلمانى قضایا را براى ناخدا تعریف کرد.
ناخدا رفت یک سگ پیدا کرد و آن را گذاشت تو گونى و درش را بست. سلمانى را هم جائى پنهان کرد. پادشاه انگشتر و انگشت کرد و دستش را به طرف گونى بالا برد. سر سگ از تنش جدا شد و افتاد توى دریا که پشت اتاق غضب بود.

سلمانى به ناخدا گفت: مردم این شهر همه مرا مى شناسند، حالا من چه کار کنم؟
ناخدا گفت: تو فعلاً کنار دریا برو، با تورى که به تو مى دهم ماهى بگیر و بفروش هر چه هم خواستى من از شهر برایت مى خرم. مرد سلمانى مشغول ماهى گرفتن شد. ماهى ها را مى گرفت شکمشان را پاره مى کرد، مى شست و مى فروخت.

روزى شکم یک ماهى را پاره کرد، دید یک انگشتر توى آن است. انگشتر را به انگشتش کرد. در همین موقع یک خریدار آمد و گفت: ماهى چند؟
گفت: یک تومان.
گفت: هشت هزار نمى دهی؟
سلمانى دستش را حرکت داد که بگوید برو نمى دهم، یک دفعه سر مرد از تنش جدا شد، خریدار دیگرى هم آمد و همین بلا سرش آمد.
سلمانى مات و مبهوت مانده بود که حالا دیگر قوز بالا قوز شد. قتل دو نفر هم به گردنم افتاد.
در همین موقع ناخدا (میرغضب) پیداش شد، دید انگشتر پادشاه به انگشت سلمانى است. از دور فریاد زد: انگشتر را از انگشت بیرون بیاور.
سلمانى انگشتر را بیرون آورد. ناخدا جلو آمد و فهمید که سلمانى انگشتر را از شکم ماهى پیدا کرده و آن را از سلمانى گرفت و دوتایی رفتند پیش پادشاه.
ناخدا (میرغضب) از پادشاه پرسید: انگشتر شما کو؟
پادشاه گفت: پریروز دستم را تکان دادم، انگشتر افتاد توى دریا.
ناخدا گفت: پس ببینید به شما دروغ گفته اند که این مرد مى خواسته شما را بکشد، چون انگشتر به دستش بود و مى توانست همه کارى بکند. بعد همهٔ ماجرا را براى پادشاه تعریف کرد.
پادشاه خوشحال شد و بعد دستور داد مرد رنگرز را گردن بزنند و بکشند. مرد سلمانى هم از شاه اجازه گرفت تا به شهر خودش برود و زن و بچه اش را بیاورد. شاه اجازه داد.

او به خانه خودش رفت و ماجرا برا برای زن و بچه خودش تعریف کرد و تا زن و بچه اش آماده و مهیای رفتن شوند؛ در این میان پیش زن مرد رنگرز رفت و داستان را از سیر تا پیاز برای او تعریف کرد. زن رنگرز وقتی فهمید شوهرش کشته شده شروع به گریه کردن کرد و گفت: خیلی خوب. حالا آمدی زن و بچه خودتو می بری، من با این بچه های یتیم چه کنم؟
مرد سلمانی فکری کرد و گفت: من برای حق دوستی که با مرد رنگرز داشتم، بچه های این هم می برم.

سرانجام مرد سلمانی، زن و بچه مرد رنگرز را هم همراه زن و بچه خود به آن شهر برد و بنابراین حتی بعد از مرگ دوستش، تعهد خود را فراموش نکرد و وفاداری و حق دوستی را کامل ادا کرد.

منبع: قصه هاى مشدى گلین خانم[2] (گرد آورنده لارنس پل الول ساتن) [تمام سعی بر این بوده که در متن داستان لحن مشدی گلین خانم حفظ شود هرچند تغییراتی جزئی در داستان داده شده است.]
--------------
1. در زمانهای قدیم رسم بود دو مرد که باهم خیلی صمیمی و دوست بودند در روز عید غدیر خم با همدیگر صیغه برادری می خواندند. البته این موضوع در مورد دو زن هم صادق بود که دو زن که باهم خیلی دوست و صمیمی بودند در روز عیدغدیر با همدیگر صیغه خواهری می خواندند. این رسم هنوز هم در بعضی از نقاط ایران وجود دارد.

2. در بحبوحه جنگ جهانی دوم و در دوران اشغال ایران توسط متفقین، لارنس پل الول ساتنِ جوان، در سال ۱۹۴۳ میلادی مأموریت می یابد تا صدای دولت متبوع خود را به نام صدای انگلیس در بخشی از رادیو تهران دایر کند. او با علی جواهر کلام، روزنامه نگار و دیپلمات ایرانی آشنا بود و اغلب در تعطیلات پایان هفته به خانه آقای جواهر کلام رفت و آمد داشت.
دوستی آنها موجب آشنایی ساتن جوان با مشهدی گلین خانم شد. وقتی (مشهدی) مشدی گلین خانم دید این مردِ جوان انگلیسی کم حرف است، برایش داستان «هر کسی حرف بزنه باید به گوساله آب بده» را تعریف کرد و با همین قصه بود که ساتن استعداد نهان مشدی گلین خانم در به خاطر داشتن قصه های عامیانه ایرانی و تعریف کردن شیرین و با آب و تاب شان را کشف کرد. ساتن رفته رفته مجذوب قصه ها و قصه گویی او شد و شروع به ثبت متن قصه ها کرد، دقیقا همان طور که مشدی خانم تعریف می کرد.
زمانی هم که رادیو تهران تاسیس شد، مشدی گلین خانم عزیز به همراه علی جواهر کلام پسر عموی همسرش هر هفته با درشکه به رادیو می رفت و قصه هایش از رادیو پخش می شد.
یک سال بعد از خروج آقای ساتن از ایران، در سال ۱۳۲۷ خورشیدی، مشدی گلین خانم ِ قصه گو از دنیا می رود و گنجینه ای ارزشمند را به یادگار می گذارد. این داستان (دوستی مرد رنگرز و مرد سلمانی) یادگاری از آن قصه هاست. [هنگامه ناهید]

3. در زمانهای نه چندان قدیم، مغازه هایی وجود داشتند که کار آنها رنگرزی پارچه یا نخ های پارچه بافی بود.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٣٠ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۵/۰۳/۲۲
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
همه چهار زن دارند
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی