عکس یک پسربچه که در آرایشگاه روی صندلی آرایشگر نشسته و سلمانی در حال کوتاه کردن موهای سر اوست. در تصویر صورت بچه در حال گریه است و بخشی از لباس و پیراهن مرد آرایشگر به همراه دستهای آرایشگر و قیچی و شانه دیده می شود. بچه روپوش دارد

داستان شماره ٨٧٩ : خاطرات سلمانی رفتن من

چند خاطره جالب و خواندنی از آرایشگاه رفتن یک وبلاگ نویس در دوران جوانی با ایجاد حس نوستالژیک

آرایشگاه برای بسیاری از مردم حس نوستالژی خاصی دارد. حال و هوای آن برای خیلی از بچه ها خاطره ساز است. پچ پچ ها، صدای قیچی یا وزوز ماشین اصلاح، زمان انتظار، مطالعه مجله، حتی تماشای مردم، همه این جزئیات کوچک، خاطرات بی شماری را خلق می کنند. در این داستان از داستانهای سایت پندآموز، خاطرات یک وبلاگ نویس از آرایشگاه، آورده شده است.

خاطرات سلمانی رفتن من

خاطرات سلمانی رفتن های من طولانی است. از آن زمانی که پدر مرا در دکان سلمانی می گذاشت و پول را می داد و خود می رفت، تا آن زمان که خودم یاد گرفتم به تنهایی به سلمانی بروم و بگویم که چه مدلی می خواهم سرم اصلاح شود. در این خصوص خاطراتی را بیان می کنم که امیدوارم خوانندگان این وبلاگ را خسته نکند:

خاطره یکم: پیرمردی با نگاه آشنا

در ایام خردسالی پدر مرا به دکان سلمانی می برد و گاهی خود نیز همانجا سرش را اصلاح می کرد. اوستا کریم (نام تزئینی است) مردی میانسال و مودب بود. کارش خوب بود و وقتی در دکان مشغول اصلاح سر این و آن می شد با یکی از کسبه محل نیز در حال صحبت و گفتگو بود و یا رادیوی مغازه اش روشن بود. هیچگاه هیجان یا احساساتی در او ندیدم. یکی دو بار، یکی دیگر از بچه های محل نیز همراه من و پدر به این دکان آمدند تا سرشان اصلاح شود. اوستا کریم مرد محترمی بود و بدگویی یا غیبت نمی کرد. یک تلفن قدیمی در مغازه اش بود که هر از چند گاهی کسی زنگ می زد و از استاد سلمانی وقت می گرفت. (تا اینجا شبیه آقا اسد شد در سریال آرایشگاه زیبا!)
نمی دانم هنوز یادتان هست که در دوران کودکی چقدر پوست سرتان حساس و نازک بوده یا نه؟ اوستا کریم با احتیاط ماشین اصلاح دستی را به کار می گرفت و تقریباً هیچ گاه از بابت کشیده شدن موی سرم شکایتی نداشتم. پس از جا به جا شدن از منزل قدیمی مان، به آرایشگاه دیگری رفتم و به دلیل بعد مسافت تا دکان سلمانی پیشین از اوستا کریم بی خبر ماندم.
سالها گذشت. محل دبیرستانی که میرفتم بین خانه جدید و قدیمی قرار گرفته بود. نزدیک این دبیرستان یکی از فلکه های معروف شهر قرار داشت که ایستگاه تاکسی ها و شخصی های مسافرکش نیز در بخشی از این میدان واقع شده بود. همانجا بود که اوستا کریم را برای آخرین بار دیدم. پیرتر شده بود و به دنبال مسافر می گشت!
مرا دید و قطعاً شناخت چون لبخندی حاکی از آشنایی بر لبش نقش بست. ولی من رویم را برگرداندم زیرا در نگاه اول او را نشناخته بودم. بعد که او نیز مسافری دیگر یافت و ظرفیت ماشینش تکمیل شد و رفت، تازه متوجه شدم این پیرمرد، با آن نگاه آشنایش چه کسی بوده است. ولی نفهمیدم چرا مسافرکشی می کرد؟!

خاطره دوم: شباهت من و مجید

آرایشگاه جدید با تزئینات جالب توجهش و ویترین هایی مملو از کبریت های قدیمی و پر از نقش و نگار به عنوان تنها آرایشگاه در محله ای که بعدها به عنوان محله اعیان نشین شهر محسوب شد، قرار گرفته بود. استاد سلمانی مرد جوانی بود که کارش را به خوبی انجام می داد. اوستا ناصر، مشتریان زیادی را به خود جلب کرد و از همین زمان بود که تصمیم گرفت برادر کوچکترش (نادر) را نیز آموزش دهد.
نمی دانم تصوری از اینکه یک نفر چگونه قرار است آرایشگری یاد بگیرد دارید یا خیر؟ این آدم قرار است سر بچه های بی زبان و آدم های کم سواد را اصلاح کند تا آخرش آرایشگری یاد بگیرد! یعنی هر کسی که نتواند به عدم مهارت او اعتراضی بکند! یکی از این نگون بخت ها من بودم.
یک روز با اعتماد به نفس به دکان اوستا ناصر رفتم و از خودش تقاضا کردم که به من وقتی بدهد. او که ظاهراً سرش شلوغ بود از من خواست منتظر بنشینم تا نوبتم بشود. بعد در کمال تعجب، آقا نادر مرا به نشستن روی صندلی دیگری دعوت کرد و پارچه را دور گردنم بست.
نادر را قبلاً دیده بودم که کنار دست برادر بزرگترش می ایستاد و لابد رموز کار را یاد می گرفت. او به قدری ناشی بود که پارچه را بسیار سفت بست و تا پایان اصلاح جرات نکردم به این قضیه اعتراضی بکنم و شر شر عرق ریختم و او هم متوجه نشد که چه اشتباهی کرده است. از طرف دیگر ناشیگری اش باعث شد سرم به طرز افتضاحی اصلاح شود. پر از چاله چوله و ناصاف! در حالی که دیگر داشت اشک هایم سرازیر می شد از زیر دستش خلاص شدم.
وقتی به خانه رسیدم مادر از دیدن ریخت سرم شوکه شد و گفت این چه طرز مو کوتاه کردنه!
وقتی داستان را برایش تعریف کردم دستم را گرفت و مرا باز به همان دکان سلمانی برد. نتیجه این شد که اوستا ناصر، یک بار دیگر سرم را اصلاح کرد تا یک دست و صاف شود. بعدها که کتاب قصه های مجید را خواندم متوجه شدم هوشنگ مرادی کرمانی عین این داستان را سال ها پیش نوشته است!

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

نخستین قانون موفقیت تمرکز است. یعنی همه نیروهای خود را روی یک نقطه متمرکز کنید، مستقیما به سراغ همان بروید و به چپ و راست منحرف نشوید.

thin-seperator.png

خاطره سوم: چراغ الکلی و شربت سکنجبین

همین داستان باعث شد دیگر به دکان سلمانی اوستا ناصر نروم. این بار به سراغ آرایشگاهی باسابقه که در مجاورت منزل عمه بزرگم (که در حوالی بازار شهر) قرار داشت رفتم. کاظم آقا پیرمردی بود لاغر اندام و متین که به گفته پدر، سالها پیش سر برادر بزرگم را هم اصلاح می کرده است.
کاظم آقا در همان اولین ملاقات بسیار دلنشین و مهربان برخورد کرد و سرم را به خوبی اصلاح نمود. افسوس که اجل مهلت نداد و چند ماه بعد پیرمرد به آسمان پرکشید. اما پسرش که به طرز عجیبی به پدر متوفی شباهت داشت رشته امور را در دست گرفت و تا سال ها سلمانی من شده بود.
از دکان سلمانی کاظم آقا، خاطرات جالبی دارم. به عنوان مثال چراغ الکلی که استاد سلمانی با دقت جلوی من اسباب اصلاح را روی آن ضد عفونی می کرد. یا یک ظرف شیشه ای بزرگ پر از الکل که سایر وسایل درون آن قرار داده می شد و من با دقت به آن نگاه می کردم. احتمالاً به این علت که در تخیّلم آن جا قبرستان میکروب های جور واجور بود!
همچنین در این جا بود که با روزنامه های مختلفی همچون اطلاعات هفتگی، جدول، کیهان ورزشی و دنیای ورزش آشنا شدم. پسر کاظم آقا مردی لاغر اندام و میان سال بود با عینکی حاوی شیشه های ضخیم. تقریباً هیچ گاه لبخند او را ندیدم! در عوض همیشه با دقت کارش را انجام می داد.
به طور معمول، ابتدا به سلمانی می رفتم و بعد به منزل عمه ام که خانمی مسن بودند و به تنهایی در خانه ای قدیمی زندگی می کردند. عمه ام زنی مهربان بود و کسبه محل را کاملاً می شناخت. گاهی اوقات که برای اصلاح به سلمانی آمده بودم عمه ام به درِ دکان کاظم آقا می آمد و برای محکم کاری توصیه مرا به پسر کاظم آقا می کرد و به خود من اشاره می کرد که برای خرید به بیرون می رود ولی به زودی برگشته و در خانه منتظر من خواهد بود. یاد شربت سکنجبین همراه با خیارهای رنده شده روی آن؛ که پس از این سلمانی رفتن ها؛ در منزل عمه می خوردم هنوز در ذهنم باقی است.
پس از اینکه عمه ام از شهر ما نقل مکان کرد، دیگر پیش پسر کاظم آقا نرفتم. ضمن اینکه این اواخر دیگر خودش در مغازه نبود و من توسط سایر آرایشگران اصلاح می شدم... البته اینها همه بهانه بود. هر چه باشد من هم دیگر سبیلم جوانه زده بود و دوست داشتم در آرایشگاهی جوان پسند اصلاح کنم.

خاطره چهارم: آرایشگر هنرمند

پسر عموها که بزرگتر از من بودند آرایشگاه احمد آقا را معرفی کردند. آرایشگاه احمد آقا در ساختمانی نزدیک یکی از پل های اصلی شهر و در طبقه سوم یکی از معدود آپارتمان های آن زمان، واقع شده بود. احمد آقا مرد خاصی بود. اگر چهره اش را می دیدید گمان می بردید که نقاش است. ریش کم پشتی داشت و لاغر اندام و کوتاه قد بود. موهایی لَخت و کم پشت به رنگ قهوه ای روشن داشت که آنها را از پشت بلند نگاه داشته و می بست. پسوندش تهرانی بود و تنها خدا می داند در این شهر جنوبی چه می کرد. مادر، احمدآقا را به یاد می آورد که پیش از انقلاب شاگرد یکی از آرایشگاه های زنانه معروف بوده است!
محیط آرایشگاه کوچک بود و احمد آقا به همین خاطر از کلیه زوایای آن استفاده بهینه کرده بود. آیینه های متعددی در و دیوار و حتی سقف را پوشانیده بودند تا فضا دلبازتر به نظر آید. احمد آقا آرایش مخصوص داماد هم داشت. انواع و اقسام شامپوهای خارجی و کرم ها و ژل های مخصوص در قفسه ها چیده شده بودند.
غیر از احمدآقا چند آرایشگر دیگر هم تحت نظر وی در این آرایشگاه مشغول بودند و از راهنمایی های او بهره می جستند. در این زمان بود که دریافتم آرایشگر کیست. احمد آقا چنان با موها بازی می کرد که گویی در حال خلق یک اثر هنری است. یادم می آید شیفته نحوه کوتاه کردن موها توسط وی شده بودم. احمدآقا با هنرمندی دسته موها را لای شانه می گذاشت و بعد با شانه ای در جهت مخالف آنها را آماده کرده و بعد بخشی را بین انگشتان دستش نگاه می داشت و نوک موهای بیرون مانده را با یک حرکت قیچی می چید! همیشه حرص می خوردم که چرا از بیخ و بن موهایم را نمی تراشد و این قدر به خودش زحمت می دهد. بعدها فهمیدم که هنر او در همین است.
پادوی آرایشگاه که وظیفه پاک کردن موهای مشتری ها از کف زمین با جاروی دستی و شستن سر مشتری ها را برعهده داشت بسیار خوش تیپ بود. آن زمان فکر می کردم این که تا به این اندازه خوش تیپ و خوش پوش است (شبیه خواننده محبوب جوانان آن زمان، جورج مایکل بود!) چطور حاضر شده پادویی احمدآقا را بکند؟
در آرایشگاه احمدآقا شستن سر مشتری ها یک قانون بود. احمد آقا اعتقاد داشت سر باید شسته شود تا مو را بتوان سشوار کرد و باقیمانده زواید را پس از سشوار کشیدن یافت و چید. هنوز لذت شسته شدن موهایم با آب گرم را در خاطر دارم. پس از شستشو، موها را با حوله هایی که بوی تمیزی می داد خشک می کردند. بعدها که از طرف اداره بهداشت به این کار ایراد گرفتند، سر مشتری ها با دستمال حوله ای خشک می شد.
پس از مدتی احمد آقا زمزمه خروج از کشور و مهاجرت را مطرح کرد و چندی بعد حقیقتاً این اتفاق افتاد. احمدآقا از ایران رفت و در آلمان آرایشگاهی راه انداخت و برای همیشه همانجا ماند.
*****
از آن زمان تا به حال آرایشگاه های مختلفی را امتحان کرده ام. البته مشتری وفاداری بوده ام و اگر مشتری یک نفر شده ام و از کارش خوشم آمده با وجود دوری راه و غیره باز سراغ همان شخص رفته ام. تغییر سلمانی تنها به علت تغییر شغل آرایشگرم یا مهاجرت او و یا احیاناً فوتش رخ داده است. اتفاقاً این عوض کردن آرایشگر برایم خیلی مشکل بوده و هست و هر وقت ناچار به یافتن آرایشگاهی جدید شده ام این وحشت را داشته ام که بلایی که آقا نادر بر سرم آورد دوباره به سرم آید!
این میان یاد دو نفر همیشه با من است. یکی اوستا کریم و دیگری احمدآقا. هنوز کنجکاوم که بدانم چرا اوستا کریم مسافرکشی می کرد و اینکه آرایشگاه احمدآقا در آلمان چگونه است و خودش چه می کند؟

نویسنده : افشین (منبع داستان وبلاگ: یادداشت های یک ذهن شلوغ و آرمانگرا)

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨٩٣ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۴/۰۹/۱۴
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
قضاوت حضرت علی(ع) در ماجرای مادر قریشی و انکار داشتن پسر
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی