عکس بازار سرپوشیده اصفهان و مغازه هایی که سوغاتی قلم کاری شده و سایر محصولات ساخت اصفهان را دارند. تصویر بازار جنب میدان امام اصفهان است

داستان شماره ٧۵٢ : بد اصفهونی - داستان یک طلبه در حوزه علمیه اصفهان

داستان پندآموز از قضاوت زود هنگام در باره آدمها

در ایام جوانی، معلمی، داستان طلبه ای را نقل کرد که تعریفش خالی از فایده هم نیست. هرچه کوشیدم، اسم شخصیت های داستان یادم نیامد. یک همچین موجود بی حافظه در شرف انقراضی هستم من. یک صلواتی هدیه روح معلم ما و آدمهای قصه کنید و ماجرا را همین طور پا در هوا و بی سند و نصفه نیمه از مخلص حواس پرتتان بشنفید:

داستان یک طلبه در حوزه علمیه اصفهان - نقل قول از طلبه جوان
بچه بودم که راهی حوزه اصفهان شدم. پدرم دست تنگ اما آبرودار بود. مبلغ ناچیزی را نزد یکی از تجار در بازار، معین کرده بود که سر ماه می گرفتم. مستمری آن قدر اندک بود که تا سرماه بعد نمی رسید. روزهای آخر به نسیه، گرسنگی، انتظار و انتظار می گذشت.
پیرمرد تاجری که حواله را می داد از متمول ترین بازاریان بود. با من شرط کرده بود راس ساعت معینی از روز اول ماه، دم دخلش باشم و پولم را بستانم. زود یا دیر می رفتم برزخ می شد و بد اخلاقی می کرد. دفتر حسابش را می گشود و در صفحه خاص خودم، باید جوری رسید می دادم که ریز اما خوانا باشد و یک سطر بیشتر نشود. او تلقین می کرد و من باید می نوشتم: فلانی فرزند فلان در اول ماه کذا سال بهمان این مقدار قبض نمودم.
به دقت می خواند و بعد چار تا سکه سیاه را دانه دانه می شمرد و می گذاشت کف دستم. لاکردار، انگاری داشت خراج پتل پورت(1) را تحویل قشون تزار(2) می داد. قدر ابلیس از او می ترسیدم و بدم می آمد. لذا ساعتی زودتر می رفتم و گوشه ای تاریک می ایستادم تا وقتش شود و سر ساعت جلو بروم و پولم را بستانم.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

تلاش کن تا رنگین کمانی در آسمان ابری دیگران باشی.

thin-seperator.png

این کشیک کشیدن ها سبب شد کمی با زندگیش آشناتر شوم. مردک خسیس، قبل نماز، نان خشک در آب دوغ می ریخت تا بخیسد و جای ناهار بلمباند. ناهارش با آن همه مال، غذای حمال ها بود. مثل سایر تجار از خانه اش دیگ نمی آمد و هیچ وقت هم ندیدم کباب فرمان بدهد. من که خود در فقر بودم، نفرینش می کردم که: لا مصب بد اصفونی، با این همه پول نه خود خورد، نه کس دهد، گنده کند به سگ دهد.
روزی که در کمینگاهم بودم، دیدم دو نفر از محترمین، حجره به حجره می روند و برای تعمیر پلی که خراب شده بود، پول می طلبیدند. سخن از مبلغ بسیار هنگفتی بود. تاجران یا نمی دادند یا وعده سر خرمن می دادند. بعضی ها هم مختصری کمک می کردند. درست سر ساعت قرار من، رسیدند به دکان ابلیس خسیس. من هم از ترس بدقولی، به ناچار از قفایشان رفتم و گوشه ای ایستادم.
حاجی مرا ندید. ماوقع را گفتند. با خود گفتم این یارو مالش به جانش بند است. خیرات ندارد نفله(!) الان است که با اردنگی بیاندازدشان بیرون. اما مرد تاجر از سیاهه(3) خرج و جزییات پرسید. آخر کار هم به آنها گفت هر چه از دیگران گرفتید بی سر و صدا برگردانید و من همه هزینه را تقبل می کنم. شرط هم کرد که نام او را نبرند.
برق مرا گرفت. دنیا روی سرم آوار شد. معتمدین رفته بودند و حاجی مرا دید. رسید کذا را ستاند و چند پول سیاه معهود را کف دستم نهاد و روانه ام کرد. آن روز، خدا یادم داد، بنده هایش را آسان قضاوت نکنم.
داستان مشابه دیگری در این باره در سایت پندآموز است که می توانید در فهرست داستانهای پیشنهادی آن را بیابید.
گاهنامه مدیر - محمد حسین کریمی پور
--------------
پی نوشت:
(1) پتل پورت: سن پترزبورگ، در بیان عامیانه اشاره به نقاط دوردست است.
(2) تزار: پادشاهان روسیه قدیم
(3) سیاهه : فهرست

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


برچسب داستان: داستانهای اجتماعی و درس های زندگی

داستانهای مرتبط پیشنهادی :

(انتخاب و پیشنهاد داستان های مرتبط، به صورت خودکار از طرف سامانه انجام می شود)
داستان مثل حساب به دینار بخشش به خروار: پیرزن و چوب کبریتها
نیم دینار در وقت معامله به حساب، ده دینار بخشش انعام

نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴٠ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۵
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
گم شدن ساعت کشاورز در انبار علوفه و چند دقیقه سکوت
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی