عکس تولید شده با هوش مصنوعی از حرم امام حسین(ع) در زمانهای قدیم. در تصویر یک مرد مسیحی نصرانی اهل بصره به همراه مسئول کاروان زائران کربلا دیده می شود. تصویر در یکی از صحن ها و حیاط های قدیمی کربلاست.
رئیس کاروان زائران در کنار مرد نصرانی در صحن حرم امام حسین(ع) در زمان قدیم. سعی شده صحن حیاط و حرم، تداعی کننده دوران مربوط به داستان باشد.

داستان شماره ٩۵۴ : عنایت امام حسین(ع) به مرد مسیحی اهل بصره

داستانی از یک مرد مسیحی اهل بصره که بر اثر یک اتفاق، با زائران امام حسین(ع) همراه شده و وارد کربلا می شود

هدایت و توبه جوان نصرانی به واسطه همراه شدن با زوار عزادار و ورود به کربلا

در روزگاری نه چندان دور، در بصره یک جوان تاجر نصرانی* بود که سرمایه زیادی داشت و از نظر معاملات تجارتی، بصره گنجایش سرمایه او را نداشت. شریک هایش از بغداد نامه ای به او نوشتند که سزاوار نیست با این سرمایه هنگفت، شما در بصره باشید. بهتر است وسیله حرکت خود را به بغداد فراهم کنید، زیرا بغداد توسعه معاملاتش خیلی بیشتر است.
بنابراین طبق توصیه دوستانش، مرد نصرانی مطالبات خود را نقد کرد و با همه سرمایه اش به طرف بغداد حرکت نمود. در بین راه دزدان به او برخورد کردند و تمام موجودیش را از او به یغما بردند. چون او خجالت می کشید با آن وضع فلاکت بار وارد بغداد شود، ناچار به اعراب بادیه نشین پناه برد و به عنوان مهمان در مهمانسرای اعراب - که در هر قبیله ای یک خیمه مخصوص مهمانان بود - به سر برد.
بالاخره روزی یک دسته از اعراب به آنجا رسیدند که در میان آنها جوانانی بودند و او بر اثر تناسب اخلاقی، کم کم با آنها انس گرفت و همراه آنها شد و مدتی هم در مهمانسرای قبیله آنها ماند.
یک روز جوانان قبیله او را افسرده دیدند و علت افسردگی اش را سوال نمودند. جوان نصرانی گفت: مدتی است که من در خوراک و غذا خوردن، بر شما تحمیل هستم و از این جهت غمگینم.
بادیه نشینان گفتند: این مهمانسرا مخارج معینی دارد که با بودن و نبودن تو اضافه و کم نمی گردد. اگر به فرض، تو هم از اینجا بروی این مقدار از مخارج جزء مصرف همیشگی میهمانان قبیله ماست.
تاجر نصرانی وقتی فهمید که توقف او در آنجا، موجب مخارج زیادتر و تشریفات فوق العاده ای نیست، شادمان گشت و بر اقامت خود در آنجا افزود.
تا اینکه روزی عده ای از مردمان قبایل؛ که به عنوان زیارت کربلا با پای برهنه عازم زیارت امام حسین(ع) بودند؛ بر این قبیله وارد شدند. جوان های این قبیله نیز با شوق تمام، به زوار امام حسین(ع) پیوستند و مرد نصرانی هم با آنها حرکت کرد. او در بین راه، اسباب و وسائل آنها را نگهبانی می کرد و البته مهمان آنها بود و از خوراکشان نیز بهره می جست.
آنها ابتدا به نجف آمده و پس از انجام مراسم زیارت حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) به سمت کربلا حرکت کردند و طوری برنامه ریزی کرده بودند که در شب عاشورا وارد کربلا شدند.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

به دنبال روزی حلال رفتن، جهاد در راه خدا است.

thin-seperator.png

پس از ورود، آنها اسباب و اثاثیه خود را داخل صحن در محلی که در نظر گرفته بودند، گذاشتند و به مرد نصرانی گفتند: تو اینجا مواظب اسباب و اثاثیه ما باش تا ما به حرم امام حسین(ع) رفته و زیارت کنیم و برگردیم. سپس آنها برای زیارت به طرف حرم مطهر امام حسین(ع) رفتند.
تاجر نصرانی که در صحن نشسته بود؛ در آن شب؛ وضع عجیبی مشاهده کرد! او می دید که همراهانش با اشکهای جاری چنان ناله می زدند که گویا در و دیوار نیز با آنها هم آهنگ و همنوا هستند و از گریه و حالت حزن و اندوه آنها متعجب بود.
به هر حال مرد نصرانی به دلیل خستگی راه، روی اسباب و اثاثیه به خواب فرو رفت. پاسی از شب گذشته بود که در خواب دید شخص بسیار جلیل و بزرگواری از حرم خارج شد و در دو طرف او دو نفر ایستاده اند. آن شخص بزرگوار به هر یک از آن دو نفر دفتری دادند و یکی را مأمور کردند که اطراف خارجی صحن را بررسی کند و نام هر زائر و مهمان را که در آن شب وارد شده اند، یادداشت نماید و فرد دوم را نیز برای همین کار در داخل صحن مأموریت دادند.
مرد نصرانی داشت (در خواب) نگاه می کرد. آنها رفتند و پس از مدتی کوتاهی بازگشتند و صورت اسامی را به آن بزرگوار عرضه داشتند. ایشان به اسامی نگاه کردند و فرمودند: هنوز افرادی هستند که شما نامشان را ننوشته اید!
برای مرتبه دوم، آنها به جستجو شدند و باز برگشتند و اسامی را به عرض آن جناب رساندند. باز هم آن جناب فرمودند: کاملا تفحص کنید! هنوز هم بعضی از اسامی زوار را ننوشته اید!
آن دو نفر پس از گردش و جستجو در مرتبه سوم، عرض کردند: زائر دیگری را نیافتیم مگر همین مرد نصرانی که بر روی اسباب و اثاثیه به خواب رفته است! و چون نصرانی بود، اسم او را ننوشتیم!
حضرت فرمودند: چرا ننوشتید؟ «سبحان الله! الیس قد نزل بساحتنا؟!» آیا به در خانه ما نیامده است؟ نصرانی باشد!
تاجر از مشاهده این خواب چنان شیفته توجه مخصوص حضرت اباعبدالله علیه السلام گردید؛ که پس از بیدار شدن، اشک از دیدگانش ریخت و البته سرانجام هم هدایت حضرت شاملش شد و مسلمان گشت.

هر چند او در ظاهر، سرمایه مادی خود را از دست داد؛ ولی سرمایه ای بس گرانبها بدست آورد.
--------------
* مسیحی یا ترسا یا نصرانی به پیرو آیین مسیحیت گویند. نصرانی واژه ای سریانی به معنی «منسوب به شهر ناصره» زادگاه حضرت عیسی(ع) است.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٧١ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۶
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان رستوران کلاهبردار و مشتری مشاور زرنگ
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی