عکس حرم مطهر حضرت معصومه(س) در قم از نمای بیرونی و از زیر طاق ورودی. در تصویر گنبد و گلدسته های حرم و چراغها و حیاط صحن در شب دیده می شود

داستان شماره ۶۶۶ : حکایت حاج سید مهدی قوام و کمک به زن روسپی

داستانی پندآموز و تاریخی از چگونگی رفتار مناسب یک روحانی معروف با زن خیابانی و کمک به او

سید، دست به سینه از رواق خارج می شود....
چراغ های مسجد دسته دسته روشن می شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. آقا سید مهدی که از پله های منبر پایین می آید، حاج شمس الدین بانی مجلس هم کم کم از میان جمعیت راه باز می کند تا بهش برسد. جمعیت هم همینطور که سلام می کنند راه باز می کنند تا دم در مسجد.
وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش:
- آقا سید! ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل.
- دست شما درد نکند، بزرگوار!
سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می گذار پر قبایش. مدت ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!
- آقا سید! حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می کنن.
حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می شود.
التماس دعای حاج شمس و راهی راه...
****
زن، خیلی جوان نبود، اما هنوز سن میانسالی اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می کرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب ها، گیس های پریشان، رنگ دیگری به خود گرفته بود. دوره و زمونه ای نبود که معترضش بشوند.
- حاج مرشد!
- جانم آقا سید؟
- آنجا را می بینی؟ آن خانم
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین:
- استغفرالله ربی و اتوب الیه
سید انگار فکرش جای دیگری است:
- حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می کند:
- حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب، یکی ببیند نمی گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله
یعد مکثی می کند، اما سید ادامه می دهد:

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

در بحث با فردی باهوش، برنده شدن خیلی سخت است، اما در بحث با یک احمق، برنده شدن تقریبا غیرممکن است

thin-seperator.png

- بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی خورد مشتری باشیم؟!
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می شود. این بار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می کند و سمت زن می رود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می کند. به قیافه شان که نمی خورد مشتری باشند!
حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله می گوید:
- خانم! بروید آنجا، پیش آن آقا سید... باهاتان کاری دارند.
زن، با تردید، راه می افتد. حاج مرشد، همانجا می ایستد. می ترسد از مشایعت آن زن! زن چیزی نمی گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش
- دخترم! این وقت شب، ایستاده اید کنار خیابان که چه بشود؟
شاید زن، کمی فهمیده باشد، کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم هایش که قدری هوای باران:
- حاج آقا! به خدا مجبورم، احتیاج دارم
سید؛ ولی مشتری بود! پاکت را بیرون می آورد و سمت زن می گیرد:
- این، مال صاحب اصلی محفل است، من هم نشمرده ام. مال امام حسین(ع) است، تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!
سید به حاجی ملحق می شود و دور
انگار باران چشم های زن، تمامی ندارد.
***
چندسال بعد نمی دانم چندسال حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج می شود. زیر لب همینجور سلام می دهد و دور می شود. به در صحن که می رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می پاییده، نزدیک می آید و عرض ادبی:
- زن بنده می خواهد سلامی عرض کند.
مرد که دورتر می ایستد، زن نزدیک می آید و کمی نقاب از صورتش بر می گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:
- آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می آید که یک بار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت آقا سید! من دیگر خوب شده ام!
این بار، نوبت باران چشمان سید است
*****
سید مهدی قوام از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران بود. یکی تعریف می کرد:
- روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند به اندازه دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست* آمده بودند و صحن را پر کرده بودند. زار زار گریه می کردند و سرشان را می کوبیدند به تابوت.

* پی نوشت: نشانه های لوطی های تهران قدیم

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

ایام سوگواری سالار شهیدان امام حسین(ع) و یارانش تسلیت باد


سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴۴ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۳۱
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
باور ساندویچ فروش به کسادی بازار
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی