عکس دانشجویان در یک کشور اروپایی که در مقابل سلف سرویس دانشگاه، جهت غذا خوردن صف بسته اند. تصویر در شب گرفته شده و دانشجویان برای گرفتن شام غذاخوری دانشکده صف بسته اند

داستان شماره ۵۶١ : یک دانشجوی دختر ایرانی در فرانسه، غذا و پول قرضی

داستان پندآموز و خاطره تاثیرگذار که خواندن آن را توصیه می کنیم

سرما بیداد می کند و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته، در یکی از بهترین شهرهای اروپا، دارم تند و تند راه می روم تا به کلاس برسم. نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است، تمام صورتم را می پیماید و با آب بینی ام مخلوط می شود. دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس می سپارم.
استاد تند و تند حرف می زند، اما ذهن من جای دیگری است! برف شروع می شود، این را از پنجره کلاس می بینم و خاطرات مرا می برد به سال های دور کودکی... وقتی صبح سر را از لحاف بیرون آورده و اول به پنجره نگاه می کردیم و چه ذوقی داشت وقتی می دیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه، پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان می کردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند و یخ بکند...
خاطرات، مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی می برد... که اول سبک بودند و هرچه می گذشت خیس تر می شدند و سنگین تر... یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند می شد.
و حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوئیت دوازده متری زندگی می کند و با کمک هزینه 300 یوریی دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند. این ماه اوضاع جیبم افتضاح است. البته همیشه افتضاح است، اما این ماه بدتر! راستش یک هزینه پیش بینی نشده، بیشتر از نصف پول ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود آورد؛ آن هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخر ماه هیچ پولی در کار نبود.
نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان؛ که زیاد هم نیست؛ متکی باشید. راستش این خیلی ترسناک است، هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه، هرچند کوچک... و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است، اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید، اوضاعتان کمی به هم می ریزد.
ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را به کار اندازد؛ یاد یک دوست افتادم. البته نه برای پول قرض کردن که از این کار نفرت دارم بلکه برای کار. یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه... می دانستم قبلا پرستار بچه بوده، پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یک ساعت تمام مرا از کار کردن غیرقانونی ترساند، که البته راست هم می گفت، برای چند ساعت کار در هفته که آن هم شاید گیر بیاید یا نه، نمی ارزید همه چیز را به خطر بیندازم.
 یک آن در آن رستوران کذایی احساس کردم بدبخت ترین آدم روی زمینم. وقتی یلدا بلند شد که برود، به شوخی یا جدی گفت: این شبها سفارت شام میدن، محرمه... تو هم خودتو بنداز اونجا و خدافظی کرد و رفت.
سفارت ایران سال ها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و آنجا را تبدیل به حسینیه کرد که مراسم مذهبی را آنجا برگزار می کرد... راستش آن شب نرفتم، اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن... که رفتم. رفتم در حالی که از این کارم دلخور بودم نه به خاطر مسائل سیاسی و نه حتی به خاطر مسائل مذهبی... که از خودم بدم می آمد که فقط برای شام خوردن جایی بروم. اما زندگی خیلی وقت ها آدم را به کارهایی وا می دارد که چه بسا دوست ندارد، اما ناچار به انجام آن است... و من ناچار بودم.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

جهان، به مجلسِ مستانِ بی خِرد مانَد، که در شکنجه بوَد هر کسی که هشیارست

thin-seperator.png

دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم. در تمام طول راه صد بار خواستم برگردم که برنگشتم. وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه می خواند. کورمال کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم. نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد، دلایل زیادی برای گریه کردن داشتم، اما سابقه نداشت تا حالا که در جایی جز تنهایی خودم گریه کرده باشم، اما آن شب همه چیز فرق داشت.
چراغ ها که روشن شد دیدم سر و شکل من میان آن تیپ از آدم ها خیلی انگشت نما بود. داشتم از خجالت می مُردم، حس می کردم همه می دانند من برای چی آنجا هستم. سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند، اما نمی دانم چرا، هر کاری کردم نمی توانستم با خودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم. حس می کردم این غذا سهم من نیست. دوباره گریه ام گرفته بود.
 پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم، آرام پاشدم و بیرون رفتم. هر چند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود. سرم را رو به آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم. دیگر سردم نبود، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را در خاطرات کودکی غرق کنم.
نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم، که دوباره بوق زد. یک خانم پیاده شد و به سمتم آمد و گفت: شما غذاتون رو جا گذاشتید. 
گفتم: نه مرسی... این غذا مال من نبود.
گفت: چرا؛ این غذای شماست... فقط مال شما... من می دونم!
و پلاستیکی را به دستم داد و گفت: می خوای برسونمت؟
گفتم: نه ممنون، با مترو می رم... و با دست به سمت ایستگاه اشاره کردم.
گفت: پس حتما برو خونه و غذات رو بخور... این غذا فقط مال توست.
و سوار ماشین شد و رفت.
نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یک بار مصرف غذا و یک پاکت درونش بود. توی پاکت 500 یورو اسکناس و یک نامه بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده:
سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر می کردم حق من نیست بخورم، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید. پولی که زندگی یک دختر تنها در دیار غربت را نجات داد. آن مرد از من خواست هر زمان که توانستم، این پول را به یکی مثل آن روز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم. پس تو به من مقروض نیستی.

این داستان برای من در سال 2003 اتفاق افتاد. نمی خواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است و امروز من آن قرض را به یکی مثل آن روزهای خودم ادا کردم... و امروز برف می بارید.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٢٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۰۷
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
ابوسعید ابوالخیر و سخنرانی در مسجد
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی