عکس نقاشی از مرحوم علامه محمدتقی جعفری فیلسوف ایرانی قرن بیستم. در تصویر نوشته ایی از کلام ایشان در باره علم و آموختن دانش نیز دیده می شود

داستان شماره ۶١٩ : علامه جعفری و انتخاب ازدواج با زیباترین دختر یا زیارت علی(ع)

داستان پندآموز و شگفت انگیز از علامه محمدتقی جعفری از دلیل رسیدن به کمالات علمی

از علامه مجمدتقی جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی؟ ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف و اظهار می کنند که هرچه دارند از کراماتی است که به دنبال این امتحان الهی نصیبشان شده است:
ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم. خیلی مقید بودیم، در جشن ها و ایام سرور، مجالس جشن بگیریم و ایام سوگواری را هم سوگواری می گرفتیم. شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و شربتی می خوردیم. آن گاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم. آقایی بود به نام آقا شیخ حیدرعلی اصفهانی که نجف آبادی بود، معدن ذوق بود. او که می آمد جلسه دست او قرار می گرفت.
آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ تا ۲۱ مرداد) که ما خرماپزان می گوییم و نجف تا ۳۵ درجه گرم می شد. آن سال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه هایی به وجود آمده بود که عرب های بومی را اذیت می کرد. ما ایرانی ها هم که اصلاً خواب و استراحت نداشتیم. آن سال آنقدر گرما زیاد بود که اصلاً قابل تحمل نبود. حجره من رو به شرق بود. تقریباً هم مخروبه بود. من فروردین را آنجا به طور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم. اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود، ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود. گرما واقعاً کشنده بود. وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که با دست نان را از داخل تنور برمی دارم، در اقل وقت و سریع!
با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع، در بغداد و بصره و نجف، گرما تلفات هم گرفته بود.
ما بعد از شب نشستیم، شربت هم درست شد، آقا شیخ حیدرعلی اصفهانی که کتابی هم نوشته بود به نام شناسنامه خر آمد. مدیر مدرسه مان، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود. به آقا شیخ علی گفت: آقا شب نمی گذره، حرفی داری بگو.
ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد. عکس یک دختر بود که زیرش نوشته بود اجمل بنات عصرها (زیباترین دختر روزگار). گفت: آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم. اگر شما را مخیر کنند بین این که با این دختر به طور مشروع و قانونی ازدواج کنید (از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد) و هزار سال هم زندگی کنید، با کمال خوشرویی و بدون غصه، یا این که جمال علی(ع) را مستحباً زیارت و ملاقات کنید، کدام را انتخاب می کنید.
سوال خیلی حساب شده بود. طرف دختر حلال بود و زیارت علی(ع) هم مستحبی.
گفت: آقایان واقعیت را بگویید. جانماز آب نکشید، عجله نکنید، درست جواب دهید.
اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت: سیدمحمد! ما یک چیزی بگوییم نری به مادرت بگویی ها؟

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

دیوانه به دریا زد و رفت، عاقل هنوز در ساحل قدم می زند.

thin-seperator.png

معلوم شد نظر آقا چیست. شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) این طور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوییم. آقا فرمودند دیگه!
خوب در هر تکه خنده راه می افتاد.
نفر سوم گفت: آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی(ع) معروف است که فرموده اند: یا حارث حمدانی من یمت یرنی (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند پس ما ان شاءالله در موقعش جمال علی(ع) را ملاقات می کنیم!
باز هم همه زدند زیرخنده، خوب اهل ذوق بودند. واقعاً سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت: آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد درصد؟
آقا شیخ حیدر گفت: بلی.
گفت: والله چه عرض کنم. (باز هم خنده حضار)
نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم: من یک لحظه دیدار علی(ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم.
یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی، بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیرعادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یک بار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی(ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم: این آقا کیست؟
گفت: این آقا خود علی(ع) است،
من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده بود دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت: آقا شیخ محمدتقی شما کجا رفتید و آمدید؟
نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره. اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند.
خدا رحمت کند آقا سیداسماعیل (مدیر) را خطاب به آقا شیخ حیدر، گفت: آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی.
این از خاطرات بزرگ زندگی من است.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴١ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۳/۰۳/۲۵
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان برادر حاتم طایی
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی