عکس مسجد مقدس جمکران در قم در موقع شب. تصویر در شب گرفته شده و گنبدها و گلدسته ها و بخشی از حیاط مسجد و انبوه زائران امام زمان(عج) در حیاط مسجد در تصویر دیده می شود

داستان شماره ٩٠٣ : داستان انار در بحرین و ملاقات محمد بن عیسی با امام زمان(عج)

ماجرای اناری که با کلک و حقه وزیر بحرینی عباراتی روی آن ایجاد شده بود که با استغاثه اهالی بحرین به امام زمان(عج) خاتمه یافت

در سرزمین بحرین از دیرباز گروهی از شیعیان زندگی می کرده اند. در قرن هفتم، امیر و والی بحرین از نواصب و دشمنان سرسخت شیعه بود. وزیری داشت که از وی خبیث تر و بغضش به شیعه زیادتر بود. روزی وزیر، اناری نزد حاکم آورد که بر آن نوشته شده بود: لا اله الا الله. محمد رسول الله. ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول الله!
حاکم، هنگامی که به نوشته با دقت نگریست، پنداشت که این خطوط به قلم قدرت الهی، بر انار نگاشته شده و کار بشر نیست. به وزیر گفت: این نشانه ای است روشن و حجتی قوی بر باطل بودن مذهب رافضیان (شیعیان).
وزیر پیشنهاد کرد که امیر، علما و شخصیت های شیعی را جمع کند و انار را به آنان نشان دهد. اگر از مذهب تشیع دست برداشتند و مذهب اهل تسنن را پذیرفتند، آنان را به حال خویش نهد و اگر امتناع کردند و از مذهب خویش دست برنداشتند، آنان را میان سه امر مخیر کند:
اول آن که جزیه دهند؛ چنان که نامسلمانان مانند یهود و نصاری جزیه می دهند؛
یا دوم، جوابی دهند که آن دلیل را رد کند و نوشته موجود بر انار را پاسخگو باشند؛
یا سوم، والی، مردان شیعه را بکشد و زنان و فرزندانشان را به اسارت و اموالشان را به غنیمت بگیرد.
والی شخصیت های شیعه را احضار کرد و انار را نشان داد و آنان را میان سه کار فوق مخیر کرد. آنها سه روز از والی مهلت خواستند.
رجال و ریش سفیدان شیعه، گرد آمدند و درباره رهایی از این مشکل با یکدیگر مذاکره کردند. پس از مشورت فراوان از افراد صالح، ده نفر مرد نیک نام و صالح را برگزیدند. پس از آن از بین آن ده نفر، سه نفر را برگزیدند و قرار گذاشتند که هر شب یکی از آن سه تن به صحرا رود و به درگاه حضرت مهدی علیه السلام استغاثه کند تا از آن محنت رهایی یابند.
یکی از آنان شب اول بیرون رفت، ولی به دیدار امام مشرف نشد. به همین ترتیب نفر دوم نیز به نتیجه نرسید.
شب سوم، شیخ محمد بن عیسی دمستانی؛ که مردی فاضل و پرهیزگار بود؛ با پای و سر برهنه به صحرا رفت و ساعاتی از شب را به گریه و توسل و استغاثه به ساحت مقدس حضرت مهدی علیه السلام گذراند.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

موفقیت روی ستون های شکست شکل می گیرد.

thin-seperator.png

در ساعات آخر شب حضرت صاحب الزمان علیه السلام حاضر شد و فرمود: محمد بن عیسی! چرا تو را در این حالت می بینم؟ چرا به صحرا آمده ای؟
مرد از این که حاجت خود را به امام مهدی علیه السلام بگوید، امتناع ورزید. امام به وی فرمود: من صاحب الأمرم. حاجت خود را بگو.
محمد بن عیسی عرض کرد: اگر شما صاحب الأمرید، ماجرای مرا می دانید و نیازی به شرح و بیان نیست.
امام فرمود: برای بلایی آمده ای که درباره انار و نوشته روی آن بر شما وارد آمده است.
وقتی محمد بن عیسی این مطلب را شنید، به سوی امام رفت و عرض کرد: آری ای مولای من! شما می دانید که چه بلایی بر سر ما فرود آمده است و شما امام و پناه ما هستید و بر رفع ناراحتی ما قدرت دارید.
امام علیه السلام فرمود: وزیر ملعون درختی در خانه دارد. وقتی درخت بار برداشت، قالبی از گل به شکل انار ساخت. آن را درست دو نیم کرد و کلمات را به صورت معکوس در قالب نوشت. آن گاه اناری از درخت را در قالب قرار داد و قالب را بر انار بست و محکم کرد. هنگامی که انار رشد کرد و بزرگ شد، پوستش به شکل آن نوشته درآمد.
فردا که پیش والی می روید، به وی بگویید: برای تو پاسخ آورده ایم، ولی پاسخ را در خانه وزیر می گوییم. وقتی شما چنین بگویی، وزیر تلاش می کند به صورتی، خود را پیش از شما به خانه برساند و قالب را نابود سازد. شما نباید اجازه بدهی برود و یا با کسی سخن بگوید. وقتی به خانه وی رفتید، به سمت راستت بنگر؛ در سمت راست غرفه و اتاقکی خواهی دید. به والی بگو ما پاسخ تو را در آن اتاق خواهیم داد. وزیر جلوگیری می کند، ولی تو باید بر این عمل اصرار ورزی و مانع گردی که وزیر پیش از تو داخل اتاقک شود و خود همراه او داخل شوی. وقتی وارد شدی، طاقچه ای خواهی دید که کیسه سفیدی در آن است. به سوی کیسه رفته، آن را بردار. قالب گِلین را می بینی که وزیر برای این حیله ساخته است. قالب را در برابر وزیر بگذار و انار را در آن بنه تا معلوم شود که انار به اندازه قالب است.
سپس حضرت مهدی علیه السلام فرمود: ای محمد بن عیسی، به والی بگو ما را معجزه دیگری است و آن این که در این انار جز خاکستر و دود چیزی نیست اگر می خواهی، درستی این خبر را بدانی به وزیر امر کن آن را بشکند. وقتی وزیر آن را بشکند، خاکستر و دود بر چهره و ریش او خواهد نشست.

ملاقات پایان پذیرفت و محمد بن عیسی برگشت در حالی که شادی و سرور او را فرا گرفته بود. به سوی شیعیان برگشت تا آنان را به حل مشکل بشارت دهد.
صبح شد، شیعیان نزد والی رفتند. محمد بن عیسی هر چه حضرت فرموده بود، انجام داد.
حاکم از کشف حقیقت و نیز این خبر حیرت آور غرق در بهت و تعجب شد و از محمّد بن عیسی پرسید: این مطالب را از کجا دانستی؟
محمد بن عیسی گفت: از امام زمان و حجت خدا بر ما.
والی پرسید: امام شما کیست؟
محمد بن عیسی برایش از ائمه دوازده گانه علیهم السلام سخن گفت تا به حضرت مهدی علیه السلام رسید.
والی گفت: دستت را دراز کن. من شهادت می دهم که جز الله خدایی نیست و محمد صل الله علیه و اله و سلم بنده و فرستاده او است و خلیفه بلافصل وی امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. آن گاه به ائمه طاهرین علیهم السلام اقرار کرد و به کشتن وزیر فرمان داد و از اهل بحرین، پوزش طلبید.

این داستان در میان مردم بحرین مشهور است و محمّد بن عیسی نیز در بحرین مورد احترام مردم است.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

ایام سوگواری سالار شهیدان امام حسین(ع) و یارانش تسلیت باد

زیارت عاشورا


سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩۵۴ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۱۶
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
حکایت پادشاه و مرد فقیر دانا: راز نگین انگشتر، اسب و شاهزاده
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی