عکس دلارهای ریخته شده در خیابان و مردمی که در حال جمع کردن و برداشتن دلارها هستند. در تصویر یک زن تعداد زیادی اسکناس دلار در دستش گرفته و مجاله کرده و نشان می دهد

داستان شماره ۵۴٧ : دلارهای ریخته شده در خیابان و مردم دلسوز

داستان پندآموز از کمک مردم در جمع آوری اسکناس های ریخته شده روی زمین

مدتی قبل برای تبدیلِ پنج هزار دلار امانتی یکی از اقوام به طرف بانک میرفتم. پاکت محتوی دلارها را در داخل یک پوشه گذاشته بودم و متأسفانه بر اثر بی دقتی آن را برعکس بدست گرفته بودم و هنگام گذر از عرض خیابان بی آنکه خودم متوجه شده باشم، دلارها پی در پی از آن خارج می شدند و از زیر دستم به زمین می ریختند!
با صدای بوق ماشین های در حال عبور و همهمه و نگاه های پر از حیرت رهگذران پیاده رو روبرو متوجه شدم که صداها و نگاه ها مربوط به من است. به عقب که برگشتم دیدم در فاصلۀ گذرم از خیابان، کل دلارها از داخل پوشه خارج و در بخش نسبتآ وسیعی از کف خیابان و به صورتی پراکنده ریخته شده و بر اثر باد هم مرتباً در فضای اطرافِ آن خیابانِ پر از ازدحام و عبور و مرور جابجا می شود.
از شانسم در همان لحظه نیز دانش آموزان ابتدایی مدرسه ای در آن نزدیکی که تعطیل شده بودند هم به خیابان رسیدند! یک لحظه خشکم زد و در خیالم امانت مردم را کاملا بر باد رفته تصور کردم و مبهوت و مستأصل، نظاره گر نتیجۀ این بی دقتی و اهمال خودم شده بودم.
صدای یک خانم محجبۀ جوان با فرزندی در بغل که به سرعت مشغول جمع آوری دلارها ازروی زمین بود، مرا به خود آورد که داد می زد: چرا ایستادی؟ جمعشون کن خب...!

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

آیا می دانید کوکاکولا در سال اول فقط 25 بطری نوشابه فروخت؟ به جای دلسرد شدن تلاش کنید.

thin-seperator.png

با این تلنگر بخودم آمدم و در کمال ناباوری مردمی را دیدم که همه شان تبدیل به من شده بودند! از رهگذران جور وا جور پیاده رو تا کودکان دبستان تعطیل شده و چندین دختر و پسر جوان که برخی جلوی عبور و مرور ماشینها را گرفته بودند و بقیه هم به شدت مشغول جمع آوری آن دلارها.
چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که اطرافم پر شده بود از مردمانی دلسوز و امانتدار که دلارهای مچاله شده در دستانشان را به طرف من گرفته بودند و من مانده بودم که دلارها را تحویل بگیرم و یا بر انسانیت و شرافتشان زانوی تعظیم زنم.
کاسبی از آن اطراف مرا به طرف مغازه اش هدایت کرد و لیوانی آب به من داد و دلارها را از مردمی که حتی برای یک تشکرِ خشک و خالی من هم صبر نکرده بودند و بی درنگ رفته بودند تحویل گرفت.
بعد از شمارش، حتی یک برگ هم از آن دلارها کم نبود! آن روز دوباره باور کردم که جامعۀ خوب را لزومآ دولتها به ارمغان نمی آورند، خودمان هم می توانیم آن را بسازیم.
هنوز هم دیر نشده...

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه عضو شوید. جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨٣٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : یکشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۱۳
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان سگ نگهبان باغ که مخفیانه از صاحبش مواظبت می کرد
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی