در روزگاران قدیم یه شاگرد کفاشی بود که هر روز می رفت لب رودخونه، چرم ها رو می شست.
برای دوختن و درست کردن کفش، باید چرم ها قبلش، کامل شسته و تمیز بشه. اوستاش هر روز قبل رفتن، بهش سیلی میزد، می گفت اینو میزنم تا چرم رو آب نبره!
یه روز شاگرد داشت چرمها رو می شُست که چرم رو آب برد. با خودش گفت اوستا هر روز به من چَک میزد که آب نبره چرم رو، الان بفهمه، قطعا زنده نمیذاره!
با ترس و لرز رفت و هر جوری بود به اوستاش گفت جریان رو، ولی اوستاش گفت باشه، عیب نداره!
شاگرد با تعجب پرسید: نمی زنی؟!

اگه نمی تونی کارهای بزرگ انجام بدی، کارهای کوچک رو به شیوه ای عالی انجام بده
اوستاش گفت: من میزدم که چرم رو آب نبره! الان که آب برده، دیگه فایده ای نداره.
زندگیم همینه، تمام تلاش تون رو بکنید چرم رو آب نبره، وقتی چرمتون رو آب برد، دیگه فایده نداره، حرص نخورید.
-------------
پی نوشت:
چرم را آب بردن، تمثیلی از بی دقتی و بی توجهی یا سهل انگاری انسان است. وقتی بلایی بر انسان می رسد که به دلیل بی توجهی و بی دقتی است که فرد مرتکب شده؛ اگر در همان حال دست به دعا و استغفار بردارد و تصمیم به اصلاح خود داشته باشد؛ خداوند مهربان نیز او را می بخشد. چه بسا افرادی که خود، در بروز بلا و گرفتاری نقش داشتند و با تضرع به درگاه ربوبی او نجات یافتند.
انسان با مبتلا شدن به بلا و گرفتاری، حالاتی را از خود بروز می دهد، او یا به جزع و فزع و ناشکری می پردازد و یا این که صبر و بردباری پیشه می کند و بروز این بلاها را از سوی خداوند، حکیمانه می داند که سبب رشد و تعالی او می گردد.
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.