عکس نقاشی از یک مرد سوار بر شتر. در تصویر مرد دیگری در مقابل مرد شترسوار ایستاده و پشت سرش چادرهای کاروان قرار دارد. مردی نیز روی زمین نشسته و پاهایش را دراز کرده. مربوط به داستان توبه فضیل بن عیاض

داستان شماره ٨٩٩ : داستان توبه فضیل و مسلمان شدن مرد یهودی

داستان فضیل ابن عیاض از بزرگان صوفیه. دو روایت مختلف از توبه او و نیز چگونگی اسلام آوردن یک مرد یهودی

فُضِیل بن عَیّاض سارقی بود که دزدی را کنار گذاشت و از جمله زاهدان مسلمان گشت او از رجال صوفیه است. گویند در ایام جوانی راهزنی می کرد و در همان اوقات، نسبت به یکی از زنان علاقمند شده بود. وی شبی از شب ها برای آن که به وصال آن زن برسد، از دیواری بالا رفت تا به منزل او برود، ناگاه آواز گوینده ای را شنید که این آیه را تلاوت می نمود:
أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ (آیا برای اهل ایمان، وقت آن نرسیده که دل هایشان برای یاد خدا، نرم و فروتن شود؟ [آیه 16 سوره حدید]
همین که فضیل این آیه را شنید، با خود گفت: وقت آن شده که دل آهنین من، چون موم، از آتش توبه نرم گردد.
البته عطار داستان دیگری از توبه او نقل می کند:
یک روز کاروانی شگرف می آمد و یاران او کاروان گوش می داشتند. مردی در میان کاروان بود، آواز دزدان شنوده بود. دزدان را بدید. بدره زر داشت تدبیری می کرد که این را پنهان کند، با خویشتن گفت بروم و این بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند، این بضاعت سازم.
چون از راه یکسو شد، خیمه فضیل بن عیاض بدید. به نزدیک خیمه او را دید بر صورت و جامه زاهدان(!)، شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضیل گفت برو در آن کُنج خیمه بِنه. مرد چنان کرد و بازگشت به کاروان.
آنگاه رسید که کاروان زده بودند، همه کالاها برده و مردمان بسته و افکنده. همه را دست بگشاد و چیزی که باقی بود جمع کردند و برفتند.
آن مرد به نزدیک فضیل آمد تا بدره بستاند. او را دید که با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند!
مرد چون چنان بدید با خود گفت بدره زر خویش به دزد دادم. فضیل از دور او را بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد گفت: چه حاجت است؟
گفت: همان جا که نهاده ای برگیر و برو. مرد به خیمه در رفت و بدره زر برداشت و برفت. یاران گفتند آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم، تو ده هزار درم باز می دهی؟
فضیل گفت این مرد به من گمان نیکو برد؛ من نیز به خدای گمان نیکو برده ام که مرا توبه دهد. گمان او راست گردانیدم تا حق، گمان من راست گرداند.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

رشد تدریجی شخصیت می سازد و رشد ناگهانی غرور

thin-seperator.png

گویند فضیل در همان شب، سر به بیابان نهاد و بعد از طی مسافتی، به کاروان سرایی رسید که جماعتی از کاروانیان در آنجا پیاده شده و به استراحت می پرداختند. نیمه شب، کاروانیان برخاستند و گفتند: برخیزند تا روانه شویم. یکی از آنها گفت: توقف کنید تا روز شود؛ زیرا که فضیل در راه است.
فضیل از شنیدن این حرف، ناراحت شد و به آنها گفت: جوانمردان! فضیل، اکنون در مقابل شماست، از ناحیه او، خاطر جمع باشید و حرکت کنید.
*****
رسم فضیل این بود که هر مالی را که می دزدید، نام صاحبانش را در طوماری ثبت می نمود، بنابراین صاحبان اموال را طلبید و به هر نحو بود، رضایت آنان را به دست آورد.
اما یک یهودی که فضیل از او مال زیادی دزدیده بود باقی ماند. آن یهودی در شام زندگی می کرد، بنابراین فضیل به شام رفت و یهودی را پیدا کرد و جریان توبه خود را به او گفت و از او حلالیت طلبید.
یهودی به فضیل گفت: من سوگند خورده ام تا مال خود را نستانم، رضایت ندهم، و اکنون که مالی در دست نداری، باید به خانه من بیایی و از پولی که من در زیر بساط دارم برداشته و به من بدهی، تا سوگند خود را نشکسته باشم و تو هم به مراد خود که رضایتمندی من است برسی.
مرد یهودی فضیل را به خانه خود برد، آنگاه فضیل دست به زیر تشک وی برد و مرتب زر برداشته و به یهودی داد؛ تا هنگامی که ذمه خود را بَری نمود.
مرد یهودی پس از مشاهده این جریان مسلمان شد و گفت: آیا می دانی که چرا مسلمان شدم!
فضیل گفت: خیر!
مرد یهودی گفت: در کتاب آسمانی تورات خوانده بودم هر کس از امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، به راستی توبه کند، خاک برای او به خواست خداوند عالم، مبدل به طلا گردد. چون در زیر بساط من به غیر از خاک چیزی نبود، می خواستم تو را امتحان کنم و از این راه، حقانیت اسلام را هم بشناسم؛ به همین دلیل چون چنین دیدم، مسلمان شدم.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٢٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۰۷
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
جادوی زمان - کاش حقیقت داشت از مارک لوی
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی