عکس تابلو نقاشی چند مرد سوارکار در بیابان و در کنار تپه ها، سوار بر اسب در حال انتقال زندانی هستند. افراد پیاده و شترسوار هم در تصویر دیده می شوند

داستان شماره ٩٠۵ : داستان دعاى نیمه شب زندانى

داستان حلاج بیگناهی که به زندان عبدالله بن طاهر انداخته شد و خداوند او را از زندان نجات داد

در روزگار حکومت عبدالله بن طاهر برخى از جاده ها که محل رفت و آمد مردم و کاروان ها بود ناامن شد. امیر عبدالله عده معینى را به پاسدارى از جاده ها گماشت. در یکى از جاده ها ده دزد را گرفتند و به جانب مرکز حکومت گسیل دادند، ولى یکى از آنان نیمه شب فرار کرد. فرمانده پاسداران به نظرش آمد که شاید عبدالله بن طاهر بگوید از او رشوه گرفتى و وى را فرارى دادى، پس خود باید به جاى او جریمه شود. حلاج بى گناهى را که براى گذران معیشت از شهرى به شهرى به مزدورى مى رفت، از وسط جاده گرفتند و او را دست بسته در جمع دزدان قرار دادند تا عدد نفرات تکمیل شود!
ده نفر را نزد عبدالله بن طاهر آوردند. فرمان داد همه را به زندان اندازید. شبى ماموران به زندان آمدند و دو نفر را براى اعدام به چهارسوق شهر بردند.
حلاج در این میان گفت فرزندانم گمان مى کنند در شهرى نزد استادى مشغول کارم، چه خبر دارند که ستمگرى مرا بدون گناه همراه دزدان جاده ها به زندان انداخته است. در آن لحظه شب دو رکعت نماز خواند، سپس سر به سجده گذاشت و مشغول دعا و راز و نیاز با حضرت بى نیاز شد.
عبدالله بن طاهر در آن وقت شب خواب دید چهار بار از تختش به زمین افتاد. سراسیمه از خواب پرید، وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و خوابید. خواب دید چهار مار سیاه پرقدرت حمله کردند و تختش را سرنگون ساختند.
بیدار شد و چراغ طلبید و گماشتگان قصر را خواست و گفت: مظلومى در این وقت شب به درگاه حق نالان است او را بیابید.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

گذشت زمان آدمی را پیر نمی سازد، بلکه ترک آرمان ها و کمال مطلوبهاست که ما را فرتوت و افتاده می کند.

thin-seperator.png

پس از جستجوى زیاد وارد زندان شدند، حلاج را در حالتى عجیب و در حال تضرع و زاری به درگاه خدا دیدند. او را نزد امیر آوردند. پس از روشن شدن جریان فرمان داد ده هزار دینار نزد حلاج آوردند.
سپس به حلاج گفت: مرا به تو سه حاجت است: اول آنکه حلالم کن. دوم این هدیه را بپذیر. سوم هر زمان حاجتى داشتى نزد من آى تا حاجتت را روا کنم.
حلاج گفت: من دو حاجت از سه حاجتت را مى پذیرم و آن حلال کردن تو و قبول این هدیه است، ولى سومى را هرگز نمى پذیرم، زیرا کمال ناجوانمردى است آن درگاهى که به خاطر ناله و زارى من تخت تو را سرنگون کرد، رها کنم و به درگاه مخلوق ضعیف و هیچ کاره روم!
پروردگارا ! آرزویم این است که از گناهانم درگذرى و نسبت به آینده توفیق ترک گناهم دهى و زمینه بندگى و عبادت خالصانه را برایم فراهم آورى و اعضا و جوارحم را در راه خدمت به خود و خدمت به بندگانت بکار گیرى و قلبم را به سرمایه عشق و شیفتگى به خود بیارایى و بیمارى هاى فکرى و روحى مرا درمان کنى و در آخرت شفاعت اولیاء و همنشینى با آنان را نصیبم نمایى. این است آرزوى من اى محبوب من و همه امیدم؛ امیدم این است که مرا به آرزویم برسانى و از فضل و احسانت، امیدم را به ناامیدى تغییر ندهى.
روایت شده رسول خدا (صلى الله علیه و آله) به شخصى که در آستانه مرگ بود فرمود: خود را چگونه مى یابى؟
گفت: از گناهانم مى ترسم و به رحمت حق امیدوارم.
حضرت فرمود : این معنا در دل کسى جمع نمى شود مگر آن که خداى مهربان او را از آنچه مى ترسد ایمن گرداند و آنچه را امیدوار باشد به او عنایت نماید.
پروردگارا! آرزویم نسبت به تو آرزوى بى جایى نیست و امیدم به حضرتت، امید بى دلیلى نمى باشد. تو خود را در قرآن مجید، غفار و عفوّ و شکور و کریم و ارحم الرّاحمین و داراى فضل معرفى کرده اى؛ من گرچه نسبت به گناهانم خائف و ترسانم ولى با همه وجود به تو امیدوارم. اگر با توسل به دعاى کمیل به پیشگاهت آمده ام، کرم و لطف و رحمت و بزرگوارى تو سبب آمدن من شد. من یقین دارم که سائلى از این درگاه دست خالى برنمى گردد و امید کسى را در این پیشگاه ناامید نمى کنند و احدى را از این آستانه نمى رانند. پروردگارا! تو حرّ بن یزید را با آن گناه سنگین و کم نظیرش، و آسیه همسر فرعون را پس از ایمان آوردنش، و فضیل عیاض را بعد از توبه اش، و هزاران هزار گناهکار دیگر را که همه به تو و به کرم و لطفت چشم امید داشتند؛ پذیرفتى و بخشیدى و پاداش دادى؛ چگونه من به خود ناامیدى راه دهم در حالى که ناامیدى از رحمتت را در قرآن مجید مساوى با کفر دانسته اى!

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٢٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۰۷
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
دو همسفر و دعا برای دیگری
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی