پراکندن پرهای بالش و جمع آوری مجدد آنها

داستان شماره ٢۵٢ : پراکندن پرهای بالش و جمع آوری مجدد آنها

کلماتی که به کار می برید همچون پرهایی است که در مسیر باد قرار می گیرند و برگشت ناپذیرند
thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

ازدواج کتابی است که فصل اول آن به نظم است و بقیه فصول به نثر!

thin-seperator.png

روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد. او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و به دنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را بدست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند. او در تلاش خود برای جبران آن، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا، از وی مشورت خواست.
پیرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه، چنین گفت: تو برای جبران سخنانت لازم است که دو کار انجام دهی و اولین آن فوق العاده سخت تر از دومی است.
خانم جوان با شوق فراوان از او خواست که راه حل ها را برایش شرح دهد.
پیرزن خردمند ادامه داد: امشب بهترین بالش پری را که داری، برداشته و سوراخی در آن ایجاد می کنی. سپس از خانه بیرون آمده و شروع به قدم زدن در کوچه و محلات اطراف خانه ات می کنی و در آستانه درب منازل هر یک از همسایگان و دوستان و بستگانت که رسیدی، مقداری پر از داخل بالش درآورده و به آرامی آنجا قرار می دهی. بایستی دقت کنی که این کار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام کرده و نزد من برگردی تا دومین مرحله را توضیح دهم.
خانم جوان به سرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام کارهای روزمره خانه، شب هنگام شروع به انجام کار طاقت فرسائی کرد که آن پیرزن پیشنهاد نموده بود. او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاریکی شهر و در هوای سرد و سوزناکی که انگشتانش از فرط آن، یخ زده بودند، توانست کارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پیرزن خردمند بازگشت.
خانم جوان با اینکه به شدت احساس خستگی می کرد اما آسوده خاطر شده بود که تلاشش به نتیجه رسیده و با خشنودی گفت: بالش کاملاً خالی شده است!
پیرزن پاسخ داد: حال برای انجام مرحله دوم، بازگرد و بالش خود را مجدداً از آن پرها پر کن تا همه چیز به حالت اولش برگردد!
خانم جوان با سرآسیمگی گفت: اما می دانید این امر کاملاٌ غیر ممکنه! باد بیشتر آن پرها را از محلی که قرارشان داده ام پراکنده کرده است و قطعاً هر چقدر هم تلاش کنم دوباره همه چیز مثل اول نخواهد شد!
پیرزن با کلامی تأمل برانگیز گفت: کاملاً درسته! هرگز فراموش نکن کلماتی که بکار می بری همچون پرهایی است که در مسیر باد قرار می گیرند. آگاه باش که فارغ از میزان صممیت و صداقت گفتارت، دیگر آن سخنان به دهان باز نخواهند گشت. بنابراین در حضور کسانی که به آنها عشق می ورزی کلماتت را خوب انتخاب کن.

اگر این داستان را پسندید، با کلیک بر روی علامت دست، آن را لایک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پندآموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨٠۵ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۲/۰۷/۰۷
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
اولین نفری که شوخی در مصاحبه اسخدام را شروع کرد
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی