گویند روزی مقدس اردبیلی به حمام رفت و شنید که حمامی (کارگر گرمابه یا دلاک) دارد در خلوت خود می گوید: خدایا شکرت که شاه نشدیم، خدایا شکرت که وزیر نشدیم، خدایا شکرت که مقدس اردبیلی نشدیم!
مقدس اردبیلی پرسید: شاه و وزیر ظلم می کنند، شکر کردی که در آن جایگاه نبودی، چرا گفتی خدایا شکرت که مقدس اردبیلی نشدی؟ (حمامی مقدس اردبیلی را نمی شناخته)
گفت: او هم بالاخره اخلاص ندارد! شما شنیدی می گویند مقدس اردبیلی، نیمه شب دلو انداخت تا آب از چاه بکشد، دید طلا بالا آمد، دوباره انداخت دید باز طلا بالا آمد. به خدا گفت: خدایا! من فقط یک مقدار آب می خواهم برای نماز شب، کمک کن!
مقدس اردبیلی گفت: بله شنیدم
حمامی گفت: آیا نصف شبی در آنجا، کسی بوده با مقدس؟

آنکه پریدن نمی داند نباید بر پرتگاه آشیانه بسازد.
مقدس اردبیلی گفت: نه ظاهراً نبوده.
حمامی گفت: پس چطور همه مردم خبردار شدند؟ پس معلوم می شود خالص خالص نیست!
و مقدس اردبیلی می گوید یک دفعه به خودم آمدم و به عمق این روایت پی بردم که: ریا در مردم، پنهان تر است از جنبیدن و حرکت مورچه بر روی سنگ سیاه در شب تاریک.
---------------
پی نوشت:
احمد بن محمد اردبیلی در عصر صفویه، در شهر اردبیل دیده به جهان گشود. او در بین توده مردم به «مقدس اردبیلی» شهرت داشت. وی پس از کسب تحصیلات ابتدایی آن زمان، به قصد تحصیلات عالیه، به نجف اشرف مهاجرت کرد و با بهره گیری از فضای علمی و معنوی نجف اشرف، آنجا مقیم شد و علی رغم دعوت های مکرری که از سوی امرا و حکام صفوی از او به عمل آمد، نپذیرفت و تدریس را بر استفاده از مزایای اجتماعی و سیاسی صفویه، ترجیح داد. وی پس از شهید ثانی، مرجعیت و ریاست تامه شیعه را در نجف بر عهده داشت. آرامگاه او در نجف و درجوار حرم حضرت علی(ع) است.
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.