خانه مشترک آهو و یوزپلنگ

داستان شماره ١٠۴ : خانه مشترک آهو و یوزپلنگ

داستانی پندآموز از دنیای تخیلی حیوانات، شاید به کار انسان هم بیاید!

روزی آهویی در کنار رودخانه ایی سرگردان بود و با خود می گفت: من چه زندگی سختی کرده ام. همیشه سرگردان بوده ام. هیچ وقت کاشانه ای از خود نداشته ام. دلم می خواهد خانه ای داشته باشم و از اینجا بهتر کجا می توانم نقطه ای را برای خانه پیدا کنم؟ در اینجا خانه ای خواهم ساخت. و پی کارش رفت.
یوزپلنگی هم بود که روزی با خود گفت: زندگی من پر از تلخی و سختی گذشته است. باید جایی گیر بیاورم و خانه ای بسازم و به آسودگی در آن مسکن کنم. یوزپلنگ به دنبال زمین گشت و عاقبت از همان نقطه ای سر در آورد که آهو انتخابش کرده بود. وقتی آن نقطه زمین را دید با خود گفت: کجا می توانم زمینی بهتر از این پیدا کنم؟ اینجا خانه ای خواهم ساخت و در آن خواهم زیست. او هم رفت و البته در سر داشت که به آنجا برگردد.
روز بعد آهو برگشت و شروع به مقدمات خانه سازی کرد. خیلی دردسر داشت. اما بالاخره زمین را از بوته ها جارو کرد و درخت ها را از آنجا پاک نمود و صاف کرد و بعد رفت که بازگردد. روز دیگر یوزپلنگ به سراغ زمین آمد تا ساختمان خانه اش را شروع کند و دید زمین پاک و صاف شده است. با خود گفت: آه پیداست که خداوند در این کار با من سر همراهی دارد. چه بخت خوشی! پس شروع کرد به کار مسطح کردن زمین خانه. بعد از آنکه کار زمین رو به راه شد، یوزپلنگ هم رفت. فردای آن روز آهو آمد و دید زمین آماده است. او هم با خود گفت: دیدی! خداوند دارد در ساختمان سازی به من کمک می کند. الهی شکر. و بعد شروع کرد به ساختن دیوارهای خانه و آخر وقت به جنگل بازگشت.
صبح روز بعد باز یوزپلنگ آمد دید دیوارها تمام است. گفت: ای خدای مهربان از تو متشکرم. و تا شب بام خانه را ساخت و بعد برگشت به جنگل.
باز وقتی که آهو برگشت دید بام خانه هم ساخته شده است. گفت: ای خدای رئوف از کمک های تو متشکرم. برای شکر گزاری از نعمت های خدا دو اتاق در خانه ساخت. یکی برای عبادت و دیگری را برای زندگی و بعد داخل اتاق شد و خوابید.
همان شب یوزپلنگ برای سرکشی به ساختمان آمد. سراغ خانه رفت. در اتاق خالی دومی خوابید و با خود اندیشید که لابد اتاق دیگر جای گاه فرشته ایی است که او را در ساختمان سازی یاری کرده.
فردا صبح که شد آهو و یوزپلنگ از خواب بیدار شدند. یوزپلنگ حیرت زده پرسید: این تو بودی که در ساختمان خانه مرا کمک می کردی؟ آهو با تعجب گفت: بله. در حقیقت خود تو بودی که در ساختمان این خانه به من کمک دادی! یوزپلنگ گفت: بله. و حالا که ما این خانه را با هم ساخته ایم می توانیم در آن با هم شریک شویم.
آهو پذیرفت و آن دو با هم زندگی کردند و هر کدام در یک اتاق به سر بردند.
***
یک روز یوزپلنگ گفت: من می خواهم بروم شکار و غذا بیاورم. تو وسایل پختن آن را آماده کن. دیگ و آب و هیزم با تو. و به جنگل رفت و آهو هم به دنبال وسائل پخت و پز روانه شد. یوزپلنگ در جنگل یک آهو شکار کرد و به خانه آورد. وقتی هم خانه اش (آهو) چشمش به شکار افتاد غمگین شد. یوزپلنگ شکار خود را پخت اما آهو لب به آن نزد. یوزپلنگ شام خود را خورد و هر دو به رختخواب رفتند.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

کسی که به پشتکار خود اعتماد دارد، ارزشی برای شانس قائل نیست.

thin-seperator.png

اما آهو تمام شب در این فکر بود که با این خوراک های یوزپلنگ چه باید بکند؟ و از وحشت خوابش نمی برد. تمام شب می ترسید که مبادا یوزپلنگ سراغ او هم بیاید و او را یک لقمه چرب کند. صبح که شد آهو به یوزپلنگ گفت: امروز تو دیگ آب و هیزم آماده کن تا من به شکار بروم.
به جنگل رفت و به یک یوزپلنگ دیگر برخورد که داشت چنگال های خودش را با پوست درخت تیز می کرد. آهو به راه خود ادامه داد و رفت و رفت تا رسید به یک مورچه خوار بزرگ. به او گفت: چه نشسته ای که یوزپلنگی توی جنگل ایستاده و دارد پشت سر تو حرف های بدبد می زند. مورچه خوار این را که شنید خشمگین شد و به طرف جایی رفت که یوزپلنگ ایستاده بود و آرام آرام روی زمین خزید تا پشت سر او رسید و او را گرفت و کُشت و پی کار خودش رفت.
آهو نعش یوزپلنگ را گرفت و کشان کشان به خانه برد. دیگ و آب و آتش فراهم بود. وقتی چشم یوزپلنگ به آهو افتاد و دید که هم خانه اش چه تحفه ای از جنگل آورده اشتهایش به کلی کور شد. آهو به هر صورت غذا را پخت و آورد سر سفره. اما یوزپلنگ لب به آن نزد. آن شب نه آهو و نه یوزپلنگ هیچ کدام خوابشان نبرد. یوزپلنگ می ترسید که آهو به سراغش بیاید و او را بکشد و آهو می ترسید که یوزپلنگ باز هوس گوشت آهو به سرش بزند. آنها هر دو بی سروصدا بیدار ماندند. ساعت ها گذشت تا دم دمه های صبح چرتشان برد. یوزپلنگ با وجود اضطرابی که داشت چشمها یش کمی به هم آمد و آهو هم همین طور. و ناگهان چشم های آهو یک لحظه کاملاَ بسته شد و سرش به طرفی خم شد و شاخ هایش به دیوار خورد و صدای بلندی برخاست. این صدا به گوش یوزپلنگ رسید و وحشت زده چرتش پاره شد. او به این اندیشه که آهو دنبال او آمده است فریادی زد. صدای فریاد یوزپلنگ هم به گوش آهو رسید و از وحشت به لرزه افتاد و گفت: دیدی بالاخره آمد سروقتم! و هر دو حیوان برپا جستند و از خانه به جنگل گریختند. یکی از این طرف و دیگری از آن طرف. و از آن روز تا به حال، آهو و یوزپلنگ خانه ای ندارند.
--------------
پی نوشت: لطفا اعتراض نکنید! می دانم. این قصه از دنیای آدمها نبود. آدمیزاد عاقل است. چنین رفتاری در شأن او نیست.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴٠ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۵
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
با داشتن چشم، عقل، دست و پا قیمت شما چند است؟
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی