عکس تابلو نقاشی مینیاتوری ابراهیم ادهم عارف و سالک قرن دوم هجری و پادشاه بلخ. در تصویر گروهی از زنان در مقابل ابراهیم ادهم ایستاده اند

داستان شماره ٨۴۴ : داستان سرگذشت ابراهیم ادهم پادشاه بلخ و روی آوردن او به سیر و سلوک و رفتن به حج

داستان ابراهیم ادهم پادشاه بلخ، عارف و سالک سده دوم هجری و روی آوردن او به سلوک و عرفان

ابراهیم ادهم بلخی (درگذشته 161 یا 162ق) از مشاهیر زُهّاد و عُرفای سده دوم هجری است که احوال و اقوال وی به تفصیل در منابع تراجم و طبقات آمده است. در بارهٔ علت روی آوردن ابراهیم ادهم به سلوک و فقر داستان های زیادی روایت شده است. آنچه که شیخ فریدالدین عطار در تذکره الاولیا راجع به ابو اسحق ابراهیم بن اَدهم نوشته، تقریبا مطابق است با آنچه که سایر کتب تراجمِ عُرفا نوشته اند. در اینجا داستان روی آوردن او به سلوک ذکر شده است. از مجموعه داستانهای سایت پندآموز می توانید داستان دیگری از ابراهیم ادهم را؛ که ضرب المثل هم شده؛ بخوانید. نشانی آن در انتهای همین داستان آمده و بهتر است بعد از این داستان خوانده شود.
ابتدا ابراهیم ادهم آن بود که پادشاه بلخ بود، و عالمی زیر فرمان داشت و چهل شمشیر زرین با چهل گرز زرین در جلو و عقب او می بردند. یک شب بر تخت خفته بود که نیم شب، سقف خانه بجنبید چنانکه کسی بر بام می رود!
آواز داد که کی است؟
گفت: آشناست! اُشتری گم کرده ام بر این بام طلب می کنم.
گفت: ای جاهل! اشتر بر بام می جویی؟
گفت: ای غافل! تو خدای را در جامه اطلسِ خفته بر تختِ زرین می طلبی؟
از این سخن، هیبتی به دل او آمد و آتشی در دلش افتاد تا صبح آن روز نخوابید. چون روز شد بر تخت نشست متفکر و متحیر و اندوهگین، ارکان دولت هر یکی بر جای خویش ایستادند، غلامان صف کشیدند، ناگاه مردی با هیبت از در آمد چنانکه هیچ کس را از خشم و خدم زَهره نبود که گوید تو کیستی؟ جمله را زبان ها به گلو فرو شد، همچنان می آمد تا پیش تخت.
ابراهیم گفت: چه می خواهی؟
گفت: در این رباط [اینجا به معنی کاروانسرا] فرو می آیم.
گفت: این رباط نیست سرای من است تو دیوانه.
گفت: این سرای پیش از این، از آنِ کی بود؟
گفت: از آنِ پدرم.
گفت: پیش از آن؟
گفت: از آنِ پدرِ پدرم.
گفت: پیش از آن؟
گفت: از آنِ فلان کَس.
گفت: پس رباط این بود (یعنی پس این کاروانسرا است) که یکی می آید و یکی می گذرد. این بگفت و ناپدید شد و او خضر علیه السلام بود.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

برای آنکه عمر طولانی باشد، باید آهسته زندگی کرد.

thin-seperator.png

سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد، و دردش بر درد بیفزود. گفت: اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا امروز چیزی رسیده است که نمی دانم چیست. خداوندا این حال به کجا خواهد رسید.
اسب زین کردند روی به شکار نهاد، سراسیمه در صحرا می گشت چنانکه نمی دانست که چه می کند، در آن سرگشتگی از لشکر جدا افتاد. در راه آوازی شنید که اَنتبه. (بیدار گَرد = بیدار شو)، ناشنیده کرد و برفت.
دوم بار همین آواز آمد، هم به گوش در نیاورد. سوم بار همان شنید، خویشتن را از آن دور افکند. چهارم بار آواز شنید که انتبه قبل ان تنبه. (بیدار گرد پیش از آن که بیدارت کنند)
اینجا یکبارگی بی اختیار می شود، ناگاه آهوی پدید آمد! خویشتن را مشغول بدو کرد. آهو با او به سخن آمد: که مرا به صید تو فرستاده اند تو مرا صید نتوانی کرد، ترا از برای این کار آفریده اند که می کنی، هیچ کار دیگر نداری.
ابراهیم گفت: این چه حالی است، روی از آهو بگردانید، همان سخن که از آهو شنیده بود از قربوس زین [قَرَبوس : زین اسب] آواز آمد. خوفی در او پدید آمد و کشف زیادت گشت. چون حق تعالی خواست تا کار تمام کند، سه بار دیگر همان آواز آمد تا کشف به اتمام رسید و مَلَکوت بر او گشاده گشت، یقین حاصل شد و فرو آمد و جمله جامه و اسب از آب چشمش آغشته گشت، توبه کرد.
شبانی را دید، نمدی پوشیده و کلاهی از نمد بر سر نهاده، گوسفندان در پیش کرده. بنگریست غلام وی بود، قباء زرکشیده و کلاه مغرق را بدو داد و گوسفندان بدو بخشید و نمد از او بِسِتد و در پوشید و کلاه بر سر نهاد.
پس همچنان پیاده در کوهها و بیابانها بی سر و پا می گشت و بر گناهان خود نوحه می کرد. پس از آنجا به نیشاپور افتاد، گوشۀ خالی می جست که به طاعت مشغول شود، تا بدان غار افتاد که مشهور است.(غاری در کوه بینالود)
نه سال ساکن غار شد. روز پنج شنبه به بالای غار برفتی و پشتۀ هیزم گِرد کردی و صبحگاه روی به نیشاپور کردی و آن را بفروختی و نماز جمعه بگذاردی و بدان سیم، نان خریدی و نیمه به دراویش دادی و نیمی بکار بردی و بدان روزه گشادی تا دگر هفته باز، آن ساختی.
چون مردمان از کار او آگاه شدند از غار بگریخت و روی به مکه نهاد. نقل است که چهارده سال قطع بادیه کرد که همه را در نماز و تضرع بود تا نزدیک مکه رسید.
نقل است که چون از بلخ برفت او را پسری ماند به شیر. و چون بزرگ شد پدر خویش از مادر طلب کرد، مادر حال بگفت که پدر تو گم شد.
نقل است که گفت وقتی در بادیه متوکل میرفتم، سه روز چیزی نیافتم، ابلیس بیامد و گفت: پادشاهی و آن چندان نعمت بگذاشتی تا گرسنه به حج می روی؟ با تجمل به حج هم توان شد که چندین رنج به تو نرسد!
گفت: چون این سخن از وی بشنیدم، به سربالایی برفتم و گفتم: الهی دشمن را بر دوست گماری تا مرا سوزانَد؟ فریادرس! که من این بادیه را به مدد تو قطع توانم کرد.
آواز آمد: یا ابراهیم! آنچه در جیب داری بیرون انداز تا آنچه در غیب است ما بیرون آوریم.
دست در جیب کردم چهار دانگ نقره بود که فراموش مانده بود. چون بینداختم، ابلیس از من رمید و قوتی از غیب پدید آمد.

پیشنهاد می شود داستان زیر را هم از ابراهیم ادهم، بخوانید. برای مشاهده روی لینک کلیک کنید:

داستان ضرب المثل سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی و ابراهیم ادهم

-----------------
یادداشت: درباره محل وفات و دفن ابراهیم ادهم میان مورخان و اصحاب تراجم اختلاف نظر وجود دارد. عطار نیشابوری در این باره گوید: نقل است که چون عمرش به آخر رسید ناپیدا شد، چنان که به یقین خاک او پیدا نیست. بعضی گویند: در بغداد است و بعضی گویند در شام است. و بعضی هم گویند: آنجاست که شهرستان لوط پیغمبر ـ علیه السلام ـ به زمین فرو رفته است، و او در آنجا گریخته است از خلق و هم آنجا وفات کرده است. با این حال، امروزه مسجد و زیارتگاه بزرگ و پررونقی منسوب به ابراهیم ادهم، در شهر جَبله (در ساحل دریای مدیترانه در خاک سوریه) وجود دارد که مشهورترین و بزرگ ترین مزار منسوب به وی به شمار می آید و جهانگردان مسلمان از سده ششم هجری و پس از آن، همچون علی بن ابی بکر هروی و ابن بطوطه به آن اشاره کرده اند.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


برچسب داستان: داستانهای تاریخی و کهن

داستانهای مرتبط پیشنهادی :

(انتخاب و پیشنهاد داستان های مرتبط، به صورت خودکار از طرف سامانه انجام می شود)
داستان ضرب المثل سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی و ابراهیم ادهم

نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

  زینب کریمی   دوشنبه 1405/02/07

  آرامگاه ابراهیم ادهم واقع شده در نیشابور /نیشاپور کوه بینالود هفت غار نیشابور آرامگاهش بالای کوه هفت غار هستش

ایام سوگواری سالار شهیدان امام حسین(ع) و یارانش تسلیت باد

زیارت عاشورا


سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩۵۴ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۱۶
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان حضرت سلیمان و تلاش مورچه برای جابجا کردن کوه و داستان دوم دعای باران مورچه
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی