عکس چوپان کچل که لباس چوپانی بر تن دارد در کنار عکس دختر کدخدا که کوزه ایی بر دوش دارد و این دو نفر در کنار چشمه روستا هستند. تصویر مربوط به افسانه کهن ایرانی است

داستان شماره ٩۵٩ : داستان چوپان کچل و دختر کدخدا از افسانه های کهن ایرانی

حکایت چوپان کچلی که عاشق دختر کدخدا شد، از افسانه های کهن ایرانی

چوپان کچلى بود که هر روز گاو و گوسفندهاى اهالى دهکده را به صحرا مى برد و مى چرانید و با پولى که از این کار به دست مى آورد، زندگى خود و مادرش را مى گذرانید.
چوپان کچل روزى کنار چشمه دهکده، دختر کدخدا را دید. دختر کدخدا برای پر کردن آب کوزه آمده بود و براى اینکه کوزه را روى دوش بگذارد، از چوپان کچل کمک خواست. چوپان کوزه را روى دوش او گذاشت و یک دل نه، بلکه صد دل، عاشق او شد.
فرداى آن روز چوپان کچل پیش مادرش رفت و گفت: ننه! من عاشق دختر کدخدا شده ام و تو باید بروى خواستگارى او!
مادرش تعجب کرد و گفت: هرکس باید پایش را به اندازه گلیمش دراز کند. ما مردم بیچاره اى هستیم و آه در بساط نداریم.
اما چوپان کچل پایش را توى یک کفش کرده بود و حرف خود را مى زد. مادر ناچار قبول کرد.
در ورودی حیاط خانهٔ کدخدا سنگ بزرگى بود. هرکس مى خواست به خواستگارى دختر کدخدا برود، روى آن مى نشست. مادر چوپان کچل به خانه کدخدا رفت و روى آن سنگ نشست.
زن کدخدا وقتى دید که مادر چوپان کچل روى سنگ نشسته است، فهمید که او براى خواستگارى دخترش آمده. یکى از خدمتکارها را صدا زد و گفت: اگر از دیشب، شام اضافه آمده، قدرى بدهید به مادر چوپان کچل، دو ریال هم پول به او بدهید، تا او از اینجا برود.
خدمتکار رفت پول و غذا را به مادر چوپان کچل داد. او هم دیگر چیزى نگفت و رفت.
غروب چوپان کچل از صحرا به خانه برگشت و از ماجرای خواستگارى پرسید. مادرش اول او را کمى نصیحت کرد تا بلکه از خیالش دست بردارد. اما کچل عصبانى شد و چماق کشید و گفت: اگر فردا صبح به خواستگارى دختر کدخدا نروى با همین چماق، خودم را خورد و خمیر مى کنم.
مادر بیچاره صبح زود بیدار شد و باز رفت روى تخته سنگ نشست. وقتى زن کدخدا آمد، مادر چوپان کچل با لکنت زبان حرف هاى پسرش را به او گفت. زن کدخدا گفت، اختیار دختر، دست پدرش است. من با او صحبت مى کنم و فردا جوابش را به تو مى دهم.
شب که شد کدخدا به خانه آمد. زن ماجراى خواستگارى چوپان کچل را به او گفت.
کدخدا که آدم فهمیده اى بود گفت: ما نباید یک دفعه او را جواب کنیم. فردا که ننه اش آمد، بگو کدخدا حرفى ندارد! ولى اول چوپان کچل باید پول پیدا کند و خانه و زندگى درست کند، بعد بیاید خواستگارى دختر من.
وقتى چوپان کچل این خبر را شنید بسیار خوشحال شد و براى پیدا کردن پول راه افتاد و راه بیابان را در پیش گرفت. رفت و رفت تا آنکه در میان راه درویشى دید. درویش جادوگری بود که خودش را به شکل درویش در آورده بود و دنبال نوکر و کمکی برای خودش می گشت.
درویش از چوپان کچل پرسید: کجا مى روی؟ نوکر من مى شوی؟
 چوپان کچل گفت: البته که مى شوم.
درویش گفت: روزى چقدر مزد مى خواهی؟
چوپان کچل گفت: هر چه بدهی.
درویش او را به دنبال خود راه انداخت. رفتند و رفتند تا به کنار چشمه اى رسیدند که آب زلالى داشت. بعد از اینکه کنار چشمه نان و پنیر و مغز گردو خوردند، درویش به چوپان کچل گفت: تو همین جا بنشین تا من بروم سرى به خانه ام بزنم و برگردم. بعد وردى زیر لب خواند و داخل چشمه شد و یک دفعه غیبش زد.
بعد از ساعتى سر و کلهٔ درویش از توى آب چشمه پیدا شد و بیرون آمد و به چوپان کچل گفت: زود باش راه بیفت.
چوپان کچل هم وردى که درویش به او یاد داده بود را خواند و بنا به گفته درویش، چشمهایش را هم بست و دستش را به او داد. چیزى نگذشت که درویش گفت حالا چشمهایت را باز کن.
وقتى چوپان کچل چشمهایش را باز کرد. باغى دید مثل بهشت و دخترى مثل ماه شب چهارده که روى تختى زیر درخت ها نشسته بود.
درویش چوپان کچل را به دست دختر سپرد و کتابى هم به او داد که تمام اصول جادوگری در آن کتاب نوشته شده بود و به دختر گفت: من به شکار چهل روزه مى روم. تو باید تا برگشتن من، این کتاب را به چوپان کچل یاد بدهى، به طورى که بتواند هم بخواند و هم بنویسد.
دختر گفت اطاعت مى شود. درویش دور خودش چرخید و از نظر ناپدید شد.
چوپان کچل در مدت کوتاهى همهٔ آنچه را در کتاب بود از دختر یاد گرفت. روزى دختر به چوپان کچل گفت: اگر پدرم بفهمد که تو این کتاب را خوب یاد گرفته اى روزگارت را سیاه مى کند. وقتى پدرم برگشت و دربارهٔ این کتاب از تو سوال کرد، همه را وارونه جواب بده!
پس از چهل روز درویش آمد و از دختر پرسید: چوپان کچل خوب یاد گرفت یا نه؟
دختر گفت: این دیگر چه آدم کودنى و خرفتى است! اصلاً هیچ چیز حالیش نمى شود.
درویش انگشتش را گذاشت مثلا روى حرف الف و از چوپان کچل پرسید: این چیست؟
چوپان کچل گفت: ب.
باز درویش حرف دیگرى پرسید و چوپان کچل، اشتباه جواب داد.
درویش پنجاه سکه به چوپان کچل داد و گفت: تو آن کسى که من فکر مى کردم نیستى و به درد ما نمى خورى برو به سلامت!

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

آن که درختی را می کارد و می داند که هرگز در زیر سایه آن نخواهد نشست، در واقع به درک دقیقی از معنای زندگی رسیده است

thin-seperator.png

چوپان کچل که همه مطالب آن کتاب را یاد گرفته بود از باغ بیرون آمد و به طرف خانهٔ خودشان روانه شد. وقتى به خانه رسید پول را به مادرش داد و گفت: عمله بنّا خبر کن و خانه اى بساز.
بعد از خانه بیرون رفت و شب برگشت و به مادرش گفت: ننه من فردا صبح به شکل اسبی درمى آیم. تو مهار مرا بگیر، به بازار ببر و به صد تومان بفروش نه کمتر و نه بیشتر صبح مادرش همین کار را کرد.
آفتاب که غروب کرد مادر چوپان کچل دید که پسرش به خانه برگشت. فرداى آن شب، چوپان کچل دوباره به شکل یک اسب درآمد و مادرش او را به بازار برد تا به قیمت هزار تومان بفروشد.
تاجرى چشمش به اسب افتاد و از آن خوشش آمد پرسید: پیرزن قیمت اسبت چند است؟
گفت: هزار تومان.
تاجر گفت: من صد تا اسب دارم و هیچ کدام را بیشتر از سى چهل تومان نخریده ام. اسب تو بیشتر از صد تومان نمى ارزد.
پیرزن گفت: این اسبى است که در ظرف یک ساعت به هر جائى از دنیا بخواهى مى رود و برمى گردد.
تاجر گفت: اگر این طور باشد من آن را به دو هزار تومان مى خرم، اما باید ببرم امتحان کنم. مادر چوپان کچل قبول کرد.
بعد پیرزن را با اسب به خانه اش برد و به زنش گفت: خاگینه درست کن. زن تاجر، خاگینه پخت.
تاجر آن را توى قابلمه گذاشت و نامه اى نوشت و داد به دست یکى از نوکرهایش و به او گفت: سوار اسب شو و این قابلمه و نامه را ببر به شهر روم براى برادرم. جواب نامه را هم بگیر و بیاور.
نوکر سوار اسب شد. هنوز خوب روى زین جا نگرفته بود که خودش را در شهر غریبى دید.
پرسید: اینجا کجاست؟
گفتند: شهر روم.
نوکر به نشانى برادر تاجر رفت و قابلمه خاگینه و نامه را به او داد. برادر تاجر نامه را خواند و جوابى به برادرش نوشت.
نوکر سوار اسب شد و در یک چشم به هم زدن دوباره نزد اربابش برگشت.
حالا تاجر از درستی ادعای پیرزن مطمئن شد، هزار و پانصد تومان به پیرزن داد و اسب را صاحب شد.
چند روزى گذشت. روزى تاجر به طویله رفت تا اسب را ببیند. دید اسب پوزه اش را به سوراخى روى دیوار مى مالد. کم کم پوزه اش باریک شد و رفت توى سوراخ بعد سر و بعد گردن و کمر اسب توى سوراخ جا گرفت تاجر و نوکرش هرچه تقلاّ کردند اسب را نگهدارند نتوانستند. کم کم اسب داخل سوراخ شد و بعد ناپدید گشت.
چوپان کچل بعد از چند روز به خانه برگشت و مادرش از دلواپسى درآمد. چوپان کچل به مادرش گفت: من فردا به شکل قوچى درمى آیم تو مرا به بازار ببر و بفروش اما مواظب باش که زنجیر مرا نفروشی.
صبح فردا پیرزن سر زنجیر قوچ را به دست گرفت و راهى بازار شد.
در آنجا درویش جادوگر، قوچ را دید! به پیرزن گفت: قوچ را چند مى فروشی؟
پیرزن گفت: بیست تومان.
درویش گفت: بیا این بیست تومان را بگیر و سر زنجیر را به دست من بده.
پیرزن گفت: زنجیر را لازم دارم، فروشى نیست.
بعد از مدتى اصرار، درویش براى زنجیر ده تومان پیشنهاد کرد و پیرزن گول خورد و سر زنجیر را به دست او داد.
درویش جادوگر غضبناک و ناراحت رفت تا رسید به همان چشمه و از آنجا توى باغ سر درآورد و تا دختر را دید گفت: اى دختر بدجنس گیسو بریده! تو به من دروغ گفتی. حالا به هر دوى شما مى فهمانم که کسى نمى تواند به من دروغ بگوید. برو و آن کارد را بیاور.
دختر رفت و به جاى کارد، سبو آورد.
درویش عصبانى شد و سر زنجیر را ول کرد تا خودش برود و کارد بیاورد. در این موقع قوچ به شکل کبوتر درآمد و پرواز کرد.
درویش زود به شکل باز در آمد و او را دنبال کرد. چیزى نمانده بود که باز، به کبوتر برسد که کبوتر به شکل دسته گلى در آمد و افتاد جلوى بازرگانى که کنار حوض خانه شان نشسته بود. 
باز، مجددا به شکل درویشى درآمد و در خانهٔ بازرگان را زد و گفت: که آن دسته گل مال اوست.
دختر بازرگان گفت: این دسته گل قشنگى است به جاى آن صد تومان به تو مى دهم. درویش قبول نکرد.
دختر هم عصبانى شد و دسته گل را به سوى درویش پرت کرد. دسته گل همین که به زمین خورد تبدیل به مشتى ارزن شد. درویش هم به صورت یک خروس درآمد و شروع کرد به خوردن ارزن ها. غیر از یک دانه ارزن که لاى برگ هاى یک گل افتاده بود، بقیه را خورد. در این موقع آن یک دانه ارزن به شکل شغالى درآمد و خروس را بلعید.
دختر و خدمتکارانش با تعجب به این چیزها نگاه مى کردند.
بازرگان تا شغال را دید گفت: شغال را بگیرید. خدمتکارها شغال را گرفتند. در این موقع شغال به شکل اولى خود یعنى چوپان کچل درآمد و داستان خودش را از سیر تا پیاز برای بازرگان تعریف کرد.
مرد بازرگان بعد از اینکه همه ماجراى چوپان کچل را شنید گفت: من خودم وسیلهٔ عروسى تو را با دختر کدخدا فراهم مى کنم.
بعد از چند روز، بساط عروسى چوپان کچل و دختر کدخدا برپا شد و از روز بعد چوپان کچل با سرمایه اى که به دست آورده بود، از چوپانى دست کشید و مشغول تجارت و کاسبى شد و با دختر کدخدا به خوبی و خوشی زندگی کردند.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٧۴ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۵
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
شیوانا و کمک به پیرمرد به خاطر خود
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی