عکس لباس سنتی عشایر قشقایی و دختربجه هایی که با لباس رنگارنگ عشایر دست در دست هم حلقه وار ایستاده اند

داستان شماره ٧٨١ : نخستین بوسه یا بوسه آموزگار، خاطره ایی از کلاس اول دبستان

دلنوشته و خاطره ایی از کلاس اول دبستان و تاثیر مهربانی آموزگار بر ایشان

قصه بوسه ای که زندگی من را عوض کرد:
اولین بار که پایم به مدرسه باز شد، کمتر از شش سال سن داشتم و جثه ام خرد بود. مامور سپاه بهداشت به پدرم گفت: این بچه سوء تغذیه دارد.
هیچ وقت نفهمیدم چرا پدرم آن جمله را تا مدت ها برای دیگران نقل می کرد! آن وقتها مهد کودک و پیش دبستانی در روستا نبود و دانش آموزان غیر رسمی به نام مستمع آزاد در کلاس اول می نشستند. جایم آخر کلاس و هم نیمکتی ام تاج گل ؛ دختری از فامیل پدری ام و همسایه دیوار به دیوارمان بود که جثه ای درشت و حرکاتی کند داشت. بعدها فهمیدم که محصول زایمانی سخت و مبتلای فلج مغزی بوده است.
هر دوتایمان به حساب آموزگار و دانش آموزان دیگر نمی آمدیم و سرمان به کار خودمان بود. کار من این بود که دست تاج گل را بگیرم تا بتواند حروف را به سختی بر کاغذ بنویسد. شبها با مادرم به خانه آنها می رفتیم. مادر او و مادر من در کنار چاله ای پر از آتش بلوط، قلیان می کشیدند و ما در گوشه ای به درس و مشقمان مشغول می شدیم. در اتاقی با دیوارهای خشتی، سقفی چوبی و دود اندود و دری ساخته شده از حلبی و چوب که اغلب اوقات گوساله یا بزغاله ای هم در گوشه دیگر آن همزیست اهالی خانه بود و خوراکمان توله [۱] آب پز؛ سیمای فقر مطلق !
پاییز به آخر نرسیده؛ تاج گل خزان شد. کالبد بی جانش را پیچیده در پتو بر بات [۲] گذاشتند. قدش بلندتر شده بود. گرگ و میش یکی از آخرین غروب های آذرماه بود و این بیخودترین نامی است که بر این ماه سرد و بی آذر گذاشته اند. در پیش چشمان وحشت زده و مغموم من و در میان شیون و ضجه های جان خراش زنانی که صورتشان را به ناخن خراشیده بودند، مردان ده، بات را بر دوش گذاشتند و بردند تا او را در جوار امامزاده باپیر به خاک بسپارند.
تاج گل که رفت من هم دل و دماغی برایم نماند؛ مدرسه را رها کردم.
سال بعد که به سن مدرسه رسیدم، هنوز جثه ام ریز بود. با این تصور که هنوز مستمع آزاد هستم، من را بر روی نیمکت آخر کلاس نشاندند. آموزگارمان خانم معلمی بود تازه کار که از دانشسرای عشایری آمده بود. نامش ثریا ، هم نوجوان بود و هم نو عروس؛ در لباس های رنگین عشایری چون طاوسی خوش خط و خال رخ نمایی می کرد و صورت شادابش در میانه شبستان چارقد و لچک[۳] و طرّه زلف های سیاهش چون خوشه پروین می درخشید.
اول انقلاب بود و دبستانهای آموزش و پرورش در روستا هنوز زیر سایه تعلیمات عشایری کار می کردند. هنوز قامت خانم معلم های عشایری و روستایی در چادر و مقنعه و روپوش سیاه دفن نشده بود. خود، از عشایر بودند و دست پرورده آن عشایر زاده دانشمند، محمد بهمن بیگی که دلبسته طبیعت بود و عاشق زندگی. زان رو به شاگردانش دستور داده بود که با لباس خودشان بر سر کلاس بروند. لباس پر نقش و نگار آنها با الهام از طبیعتی که در آن می زیستند رفرفی از نقش خیال بود بر قامت آن.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

هر کسی یک نابغه است. ولی اگر یک ماهی را از روی توانایی اش در بالا رفتن از درخت قضاوت کنی، آن ماهی تمام عمرش را با این باور زندگی خواهد کرد که یک احمق است.

thin-seperator.png

فرشتگان عشق و آگاهی و امید بخش زندگی و نشاط و آنها نیز چه خوب درس استاد را در گوش شاگردان زمزمه می کردند. چه پرشور اما بی توقع، آموخته هایشان را در جان ما می ریختند تا ثابت کنند که معلمی کردن و آموختن تنها به عشق میسر می شود نه به مزد . بر جلد کتابهایمان هنوز خاکستر مرگ ننشسته بود و خداوندان خشم و کین، صفحاتشان را به عزا ی کلمات ننشانده بودند. بر سطرهای آن کتاب ها خدایی اگر نوشته شده بود، خدای مهربانی و در میان آن سطرها، شوری اگر موج می زد شور زندگی بود.
پائیز و زمستان گذشت و بهار از راه رسید. دانش آموز رسمی، نشسته بر آخرین نیمکت، خاموش و منتظر، نام مستمع آزاد را بر خود می کشید.
تعطیلات نوروز که تمام شد آموزگار پرسیدن آغاز کرد. گویی همه درسها در چهارده روز تعطیلی از کله ها پریده بود. کسی جواب نداد. آموزگار دوباره پرسید. با ترس از شنیدن جواب نه دست بلند کردم و گفتم:
- خانم اجازه؟
-مگر بلدی؟
-خانم اجازه؟ بله!
-بفرما
برای نخستین مواجهه رسمی با تخته سیاه به پیش تاختم. قامتم به تخته سیاه نمی رسید. خانم با بزرگواری و مهربانی یا شاید ترحم و دلسوزی، چهارپایه ای زیر پایم گذاشت و من مسلط و چابک، سراسر میدان فراخ تخته سیاه را یک تنه، با سلاح گچ سفید و رگبار کلمه ها فتح کردم.
آموزگارم جیغی کشید و سرخ شد. از خوشحالی بود یا شرم از بی توجهی؛ نمی دانم. هر چه بود متواضعانه خم شد، مرا بغل کرد و بوسید. مهربانی او در میان امواج عطرآگین گردن آویز میخک و مَهلویش[۴] دو چندان بر من نشست. بی درنگ مرا بر نیمکت اول نشاند و دفتری از وسایل شخصی خود به من هدیه داد. همان سال شاگرد اول شدم و سال های دیگر هم.
امروز در گذر از میانسالی با خود می اندیشم اگر در زندگی توفیقی داشته ام و اگر از انسانیت چیزی بر جان من نشسته باشد به اعجاز آن مهربانی بی دریغ و آن نخستین بوسه آموزگار بوده است.
نویسنده: دکتر خشایار کرمی دانش آموخته دبستان عشایری بابا میدان رستم.
-----------------
پی نوشت :
۱- توله: پنیرک
۲- بات: چهارچوپی معادل تابوت
۳- لچک: کلاه زنانه عشایری
۴- مَهلو: دانه ای معطر

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه عضو شوید. جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨٣٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : یکشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۱۳
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان دختر زیبای دنیا
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی