گویند اگر کسی چهل روز متوالی و پشت سر هم جلو در خانه اش را آب و جارو کند، حضرت خضر(ع) به دیدنش می آید و آرزوهایش را برآورده می کند. سی و نه روز بود که مرد، هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار می شد و جلو در خانه اش را آب می پاشید و جارو می کرد. او از فقر و تنگدستی رنج می کشید، با خودش گفته بود اگر حضرت خضر را ببینم، به او می گویم که دلم می خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن هستم که تمام بدبختی ها و گرفتاری هایم از فقر و بی پولی است!
روز چهلم فرارسید. هنوز هوا تاریک و روشن بود که مشغول جارو کردن شد. کمی بعد متوجه شد مقداری خار و خاشاک آن طرف تر ریخته شده است. با خودش گفت: با این که آن آشغال ها جلو در خانه من نیست، بهتر آنجا را هم تمیز کنم. هرچه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نباید جاهای دیگر هم کثیف باشد.
مرد با این فکر، آب و جارو کردن را رها کرد و داخل خانه شد تا بیلی بیاورد و آشغال ها را بردارد. وقتی بیل به دست برمی گشت، همه فکر و ذهنش ملاقات با حضرت خضر بود و با این افکار مشغول جمع کردن آشغال ها و خار و خاشاک و برگ های درختان شد.
در همان تاریک و روشن صبح، به ناگاه صدای پایی شنید و وقتی سرش را بلند کرد، دید پیرمردی به او نزدیک می شود. پیرمرد جلوتر که آمد سلام کرد. مرد جواب سلامش را داد.
پیرمرد پرسید: صبح به این زودی اینجا چه کار می کنی؟
مرد جواب داد: دارم جلو خانه ام را آب و جارو می کنم. شنیده ام که اگر کسی چهل روز جلو درب خانه اش را آب و جارو کند، حضرت خضر به دیدنش می آید.
آن پیرمرد پرسید: حالا برای چه می خواهی خضر را ببینی؟

الماس را جز در قعر زمین نمی توان یافت و حقایق را جز در اعماق فکر نمی توان کشف کرد.
مرد گفت: آرزویی دارم که می خواهم به او بگویم.
پیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فکر کن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو.
مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم کارم نشو.
اما آن پیرمرد مجددا تکرار کرد: حالا فکر کن که من خضر باشم. هر آرزویی داری بگو.
مرد گفت: تو که خضر نیستی، خضر می تواند هر کاری را که از او بخواهی انجام بدهد.
پیرمرد گفت: گفتم که، فکر کن من خضر باشم هر کاری را که می خواهی به من بگو شاید بتوانم برایت انجام بدهم.
مرد که حال و حوصله جر و بحث کردن را نداشت، رو به پیرمرد کرد و گفت: اگر تو راست می گویی و حضرت خضر هستی، این بیلم را پارو کن، ببینم...
پیرمرد نگاهی به آسمان کرد. زیر لب دعایی خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت و رفت...
اما مرد در یک چشم بهم زدن، دید بیلی که دستش بود، به پارو تبدیل شده است! حالا مرد بیچاره که به بیل پارو شده اش خیره شده بود، تازه فهمید که پیرمرد رهگذر، خود حضرت خضر بوده است. کاش با آن پیرمرد بیشتر حرف می زد و آرزوی اصلی و واقعی اش را می گفت... اما حضرت خضر رفته بود و اثری از او نبود و مرد بیچاره فهمید که فرصت گرانبها را از دست داده و زحماتش هدر رفته است.
به پارو نگاه کرد و دید که جز در فصل زمستان به درد نمی خورد در حالی که از بیلش در تمام فصل ها می توانست استفاده کند!
از آن به بعد به آدم ساده لوحی که برای رسیدن به هدفی تلاش کند، اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی، موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد، می گویند بیلش را پارو کرده است.
-------------
پی نوشت:
این ضرب المثل در چند وجه مختلف به کار برده می شود:
کاربرد اول: بیلش را پارو کرده یا بیلش را تبدیل به پارو کرده، یعنی موقعیت های خوبش را از دست داده است.
کاربرد دوم: در مواقعی استفاده می شود و به کسی می گویند که پس از تلاش در کارش، با شکست رو به رو شود و آرزوهایش به باد رود.
کاربرد سوم: بعضی مواقع در باره افرادی هم گفته می شود که به پول و مقامی دست یافته و خود را برتر از دیگران می دانند.
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.