عکس گله گوسفندان که در میان گذرگاهی از لابلای درختان و باغ در حال عبور هستند. در تصویر مرد چوپان پشت به تصویر در جلو گله در حال حرکت است

داستان شماره ٩٠٠ : داستان چوپان و مرد تاجر و گربه چاق

داستان پندآموز از قناعت یک چوپان که مبلغ اندک او در تجارت، پول فراوانی نصیبش کرد

در روزگاران قدیم چوپان ساده دلی در این عالم زندگی می کرد که کارش چوپانی گوسفندان مرد ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش، پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان هم ندارم و البته می خواهم مزدت را نیز بپردازم. بنابراین او پول زیادی به چوپان داد که برای مدتی بتواند زندگیش را بگذارند تا کار جدید پیدا کند. اما چوپان آن را نپذیرفت و در مقابل چشمان حیرت زده صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت.
چوپان بعد از آن روز که بیکار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید.
در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش، کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند. آن مرد تاجر هم پولهای مردم را جمع آوری می کرد و کالاهای مورد نیاز مردم روستا را خریداری نموده و به مردم می داد و دستمزد کار خود را هم دریافت می کرد.
هنگامی که موعد سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد. چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند. لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر می رفتند، رفت. هنگامی که مردم از نزد تاجر برگشتند و محل تاجر خلوت شد چوپان هم پنج درهم خویش را به او داد و از او درخواست کرد تا چیزی برای او با آن مبلغ بخرد.
تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت: با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟
چوپان گفت: مهم نیست! آن را با خودت ببر و هر چیز پنج درهمی که دیدی برایم خرید کن.
تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی می روم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمی فروشند؛ آنان چیزهای گرانقیمت می فروشند. اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی، تاجر خواسته اش را پذیرفت.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

سه چیز را در سه جا نگه دار: گرسنگیت را سر سفره دیگران، زبانت را در جمع و چشمت را در خانه دوست

thin-seperator.png

تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند، مایحتاج آنان را خریداری کرد.
هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود، به جز پنج درهم چوپان، چیزی باقی نمانده بود. او تمام بازار را گشت، اما هیچ جنس پنج درهمی پیدا نکرد. ناامید شده بود که ناگهان مردی به بازار آمد که گربه چاق و زشتی در دست داشت و فریاد می زد: این گربه را پنج درهم می فروشم.
گویا صاحب گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود و پنج درهم کمترین مبلغی بود که می توانست پیشنهاد بدهد!
مرد تاجر به یاد حرف چوپان افتاد که گفته بود هر چیز پنج درهمی که دیدی برایم خرید کن، بنابراین پنج درهم چوپان را به وی داد و گربه را خرید!
تاجر به سوی شهر و روستایش در حال برگشت بود که در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت و برنامه اش این بود که مدتی در آن روستا استراحت کند.
هنگامی که داخل روستا شد، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد! اما آن گربه فروشی نبود! تاجر آن را برای مرد چوپان خریده بود. ولی مردم روستا اصرار داشتند و حتی مبالغ بسیار بالایی برای خرید آن پیشنهاد کردند!
تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه حیرت زده شد. از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟ مگر خودتان گربه ندارید؟
مردم روستا گفتند: نه متاسفانه تو این روستا و روستاهای اطراف ما، هیچ گربه ایی نیست و ما از دست موش هایی که محصولات زراعی ما را می خورند و از بین می برند، تحت فشار قرار گرفته ایم و مدتی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین بردن موشها ما را کمک کند.
هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته آنان موافقت کرد که گربه را به آنها بفروشد. از آنجایی که قانون عرضه و تقاضا در همه بازارها حاکم است و تاجر قصه ما هم آدم زرنگی بود و تجارب زیادی در امر تجارت داشت، بعد از چانه زنی های فراوان، آن گربه را به 10 هزار درهم به مردم آن روستا فروخت!
چنین شد و تاجر قصه ما خوشحال از تجارت پرسودی که برای چوپان انجام داده، به روستای خویش برگشت، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت و خواسته هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید. تاجر با او تنها شد و او را قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟
چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد، اما داستان مزد روزانه و بیکار شدنش را برای تاجر تعریف نمود. تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت:
خداوند در عوض آن رفتار تو، خیلی بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی. در اینجا بود که تاجر در ادامه، داستان خرید و فروش گربه چاق و زشت را برای چوپان تعریف کرد و ده هزار درهم را به او داد.
الهی همه ما را به آنچه دادی قانع گردان و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت فراوان قرار بده.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٢٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۰۷
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان ضرب المثل خیاط در کوزه افتاد
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی