از یک آدم موفق که زندگی سخت و پرتلاطمی داشت، خواستند عصاره زندگی خود را در یک کتاب بنویسد. او کتابی چهار برگی نوشت به اسم چهار فصل زندگی من و در هر برگه، یک فصل زندگی خود را به صورت زیر شرح داد.
فصل اول زندگی من:
از خیابانی عبور می کردم. چاله ای را ندیدم. داخل آن افتادم. زمین و آسمان و همه را به خاطر این چاله، نفرین کردم. خیلی سختی دیدم تا توانستم خودم را از آن چاله بیرون بکشم. اما سرانجام با تلاش و زحمت موفق شدم دوباره سرپا بایستم.

مردان موفق امروز، کودکان جسور دیروز بوده اند.
فصل دوم زندگی من:
دوباره از آن خیابان عبور کردم. چاله را دیدم اما خودم را به ندیدن زدم. دوباره داخل همان چاله افتادم. این بار خودم را هم به خاطر چشم بستن، سرزنش کردم. باز هم با سختی زیاد موفق شدم خودم را از آن چاله بیرون بکشانم. هر چند این بار، مدت کمتری وقت گرفت، اما سختی ها و دشواری کار، انگار بیشتر بود. به خصوص آن که بخشی از تقصیر و کوتاهی ندیدن چاله، به گردن خودم بود.
فصل سوم زندگی من:
دوباره از آن خیابان گذشتم. چاله را دیدم. اما این بار احتیاط کردم و از آن فاصله گرفتم و در حالی که به شدت می ترسیدم، چاله را دور زدم و از آن دور شدم.
فصل چهارم زندگی من:
خیابان را عوض کردم! و از آن به بعد بود که همیشه موفق بودم.
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.