عکس نقاشی و نگارگری تابلو مینیاتور ضامن آهوی امام رضا(ع) اثر استاد فرشچیان

داستان شماره ٨٢۴ : داستان ضامن آهوی امام رضا(ع)

اصل داستان و روایتی که سبب ملقب شدن حضرت امام علی بن موسی الرضا(ع) به ضامن آهو شده است

اصل داستان و روایتی که سبب ملقب ساختن حضرت امام علی بن موسی الرضا(ع) به ضامن آهو شده، داستانی است که در ابتدا می آید و راوی اصلی داستان خود شکارچی است و به کلام و نوشتار شیخ صدوق(ره) ذکر شده و زمان آن مدتها بعد از شهادت امام رضا(ع) است. در انتها روایت دوم این داستان هم که نزد مردم مشهور است و زمان وقوع آن در زمان حیات و زندگی امام رضا (ع) است، آمده است:

روایت اول: داستان ضامن آهوی امام رضا(ع)
چون روز پنجشنبه برای زیارت رضا علیه السلام از او اجازه خواستم. گفت بشنو که در باره این مشهد (یعنی این محل شهادت) با تو چه می گویم. در روزگار جوانی، نظر خوشی به طرفداران این مشهد نداشتم و در راه، معترض زائران می شدم و لباس ها و خرجی و نامه ها و حواله هایشان را به ستیزه می ستاندم.
روزی به شکار بیرون رفتم و یوزی را به دنبال آهویی روانه کردم. یوز همچنان به دنبال آهو می دوید تا به ناچار، آهو را به پای دیواری پناهید و آهو ایستاد. یوز هم رو به رویش ایستاد ولی به او نزدیک نمی شد.
هر چه کوشش کردیم که یوز به آهو نزدیک شود یوز نمی جست و از جای خود تکان نمی خورد، ولی هر وقت که آهو از جای خود از کنار دیوار دور می شد، یوز هم او را دنبال می کرد. اما همین که به دیوار پناه می برد، یوز باز می گشت! تا آن که آهو به سوراخ لانه مانندی در دیوار آن مزار داخل شد.
من وارد رباط [به خانقاه صوفیه می گویند، تکیه، مدرسه. در اینجا منظور آرامگاه و مزار است] شدم و از ابی نصر مقری (که لابد قاری راتب قبر مطهر حضرت یا دیگر مقابر اطراف قبر و داخل رباط بوده است) پرسیدم: آهویی که هم الان وارد رباط شد کو؟
گفت: ندیدمش!
آن وقت، به همان جایی که آهو داخلش شده بود در آمدم و اثر آهو را دیدم، ولی خود آهو را ندیدم.
پس با خدای تعالی پیمان بستم که از آن پس زائران را نیازارم و جز از راه خوبی و خوشی با آنان در نیابم. از آن پس، هر گاه که کار دشواری به من روی می آورد و گرفتاریی پیدا می کردم بدین مشهد روی و پناه می آوردم و آن را زیارت و از خدای تعالی در آن جا حاجت خویش را مسئلت می کردم و خداوند نیاز مرا بر می آورد.
من از خدا خواستم که پسری به من عنایت فرماید. خدا پسری به من مرحمت فرمود، و چون آن پسربچه به حد بلوغ رسید، کشته شد؛ من دوباره به مشهد برگشتم و از خدا مسئلت کردم که پسری به من عطا فرماید و خداوند پسر دیگری به من ارزانی فرمود. هیچ گاه از خدای تبارک و تعالی در آن جا حاجتی نخواستم مگر آن که حق تعالی آن حاجت را برآورد و این چیزی است از جمله برکات این مشهد سلام الله علی ساکنه که بر شخص من آشکار شد و برای خودم روی داد.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

اگر خاموش بنشینی تا دیگران به سخن ات آورند، بهتر از آن است که سخن بگویی و خاموشت کنند.

thin-seperator.png

روایت دوم خلاصه داستان ضامن آهوی امام رضا(ع):
ماجرا از این قرار است که شکارچی آهویی را دنبال می کند و آن آهو خودش را به پای حضرت رضا (ع) می اندازد. امام رضا(ع) از شکارچی می خواهد آهو را رها کند و او جواب می دهد که این حیوان روزی او است.
حضرت از او می خواهد آهو را رها کند تا او برای شیر دادن به بچه اش برود و بیاید.
شکارچی هم می گوید: اگر نیاید چه؟
امام هم اشاره می کند که شترش را به او خواهد داد.
در ادامه، آهو می رود و برمی گردد، شکارچی هم متنبه می شود و کمانش را می شکند و توبه می کند.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴١ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۰۹
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
فرزندان کشاورزی که می خواستند جنگاور شوند و پاسخ پادشاه ایران
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی