پیرزنی چادرنشین که راهش به مدینه منوره دور بود علاقه عجیبی به اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله داشت.
چند بار به فرزندانش گفته بود مرا به مدینه ببرید تا به شرف زیارت محبوب خدا، رسول اسلام صلی الله علیه و آله مشرّف شوم، ولی فرزندان او موفّق به این سفر نشده بودند، پیرزن در آتش فراق رسول خدا صلی الله علیه و آله می سوخت و در اشتیاق دیدار پیامبر صلی الله علیه و آله در حسرت و اندوه و غم و غصه به سر می برد.
دیدار رسول خدا صلی الله علیه و آله را برای خود بهشت برین می دانست و زیارت حضرتش را بهترین عبادت به حساب می آورد.
دلش آرام نداشت، قلبش مضطرب بود، آتش عشقش هر لحظه زبانه بیشتر می کشید، ولی راه به جایی نداشت.
فرزندانش هر روز به صحرا می رفتند و او در تهیه وسایل استراحت و فراهم آوردن آب و غذا می کوشید و در قلب خود هم با خدای مهربان برای پیدا کردن توفیق زیارت حبیب خدا مناجات می کرد.
روزی برای آوردن آب همراه با یک مشک به سر چاهی که در بیابان بود آمد، از عنایت خدا، رسول اکرم صلی الله علیه و آله با دو سه نفر از یاران و اصحاب از آن منطقه عبور می کرد.
چون به سر چاه رسید و پیر زن را دید که بند مشک به دست دارد و برای آب کشیدن از چاه آماده می شود، به او فرمود: این کار برای تو زحمت دارد، مشک را به من بده تا از چاه برای تو آب بیرون بیاورم.
پیرزن در پاسخ گفت: اگر این زحمت را از دوش من برداری، برایت دعا می کنم.

استعداد در فضای آرام رشد می کند و شخصیت در جریان کامل زندگی.
پیامبر صلی الله علیه و آله مشک را پر از آب کرد. سپس آن را بر دوش مبارک خود قرار داد و به سوی خیمه و چادر آن زن، راهی شد. هوای گرم بیداد می کرد، بار سنگین بود، عرق بر پیشانی رسول خدا صلی الله علیه و آله جاری شده بود. یاران به آن جناب عرضه داشتند: مشک را به ما بده تا به در خیمه این پیرزن برسانیم.
در پاسخ آنان با یک دنیا عاطفه و محبت فرمودند: دوست دارم بار امتم را خود به دوش بکشم!
به خیمه رسیدند، مشک را بر زمین نهادند، از صاحب خیمه خداحافظی کرده و به سوی مقصد به حرکت آمدند.
فرزندان پیرزن از راه رسیدند. به آنان گفت: آن مردی که به این علامت و نشانه در بین آن چند نفر است به من کمک کرد و آب از چاه کشید و تا درون خیمه آورد، بروید و از وی سپاسگزاری کنید.
بچه ها دویدند. چشمشان به دیدار جمال الهی رسول خدا صلی الله علیه و آله روشن شد،. به آن جناب عرضه داشتند: مادر ما در آتش شوق دیدار شما می سوزد، برگردید تا وجود مبارکتان را زیارت کند، او شما را نشناخته است.
حضرت برگشتند، فرزندان آن زن به سوی مادر دویدند و فریاد زدند: مادر! آن که برای آب کشیدن از چاه و آوردن به خیمه به تو کمک کرد، محبوب تو رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. مادر! این همان پیغمبری است که تو به او ایمان آورده ای و پیوسته مشتاق دیدارش بودی.
پیرزن بیرون دوید و خود را به حضرت رساند و به قدم های مبارکش افتاد. گریه می کرد و معذرت می خواست و نزدیک بود از شوق این خبر، قالب تهی کند و خدای را بر این نعمت آسمانی و معنوی و ملکوتی شکر می کرد.
حضرت در حق او و فرزندانش دعا کرد.
-------------------
منبع داستان: «تفسیر منهج الصادقین» از ملا فتح اللّه کاشانی در ذیل آیه 4 قرآن کریم در سوره قلم؛ که در این آیۀ شریفه، خداوند از میان همه صفات نیکو و ویژگى هاى خاص پیامبر اسلام(ص)، بر اخلاق آن حضرت تکیه کرده و آن را «خلق عظیم» خوانده است:
وَإِنَّکَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ [و یقیناً تو بر بلندای سجایای اخلاقی عظیمی قرار داری]
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.