عکس تابلو نقاشی پدر نشسته روی صندلی چوبی و چوب دستی بلندی نیز بر دست دارد و با یک دست به آن تکیه کرده. موهای سرش ریخته و در تصویر کت آبی بر تن دارد

داستان شماره ٨١٣ : داستان پندها و نصیحت های پدرم؛ مصاحبه و آزمون های استخدام

داستان پندآموز استفاده از آموزه های پدر در زمان مصاحبه استخدامی و آزمون های عملی یک شرکت

بابام هر وقت که وارد اتاقم می شد و می دید لامپ اتاق یا پنکه روشنه و من بیرون اتاق بودم به من می گفت چرا خاموشش نمی کنی و انرژی رو هدر میدی؟ وقتی وارد حمام می شد و می دید آب چکه می کنه با صدای بلند فریاد می زد چرا قبل رفتن، آب را خوب نبستی و هدر می دی و اسراف می کنی! همیشه از من انتقاد می کرد و البته بزرگ و کوچک هم در امان نبودند و مورد شماتت قرار می گرفتن. حتی زمانی که بیمار هم بود ول کن ماجرا نبود.
ماجراهای اندرزها و نصیحت های پدرم ادامه داشت تا روزی که منتظرش بودم فرا رسید و کاری پیدا کردم:
امروز قرار است در یکی از شرکت های بزرگ برای کار و استخدام، مصاحبه دهم! اگر قبول شدم این خانه کسل کننده، این دارالمجانین را برای همیشه ترک خواهم کرد تا از بابام و توبیخ هاش برای همیشه راحت شوم!
صبح زود ازخواب بیدار شدم، حمام کردم، بهترین لباسمو پوشیدم و خواستم بزنم بیرون! داشتم گرده های خاک رو از روی کفشهام دور می کردم که پدرم لبخند زنان به طرفم اومد. چشماش ضعیف شده بود و چین و چروک چهره اش گواهی پاییز زندگی اش رو می داد. به من مقداری پول داد و گفت: مثبت اندیش باش و خودت را باور کن، از هیچ سوالی تنت نلرزه!
نصیحتش رو با اکراه قبول کردم و تو دلم غرولند می کردم که در بهترین روزهای زندگیم هم از نصیحت کردن دست بردار نیست. مثل اینکه این لحظات شیرین را می خواهد زهرمار کند!
اسنپ (ماشین) گرفتم و از خانه به سرعت خارج شدم و به طرف شرکت مورد نظر رفتم. به دربانی (نگهبانی) شرکت که رسیدم، خیلی تعجب کردم! هیچ دربان و نگهبان و تشریفاتی نداشت، فقط چندتا تابلوی راهنما در اطراف نصب شده بود!

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

فکر می کنید آدم به واسطه چه می میرد؟ گرسنگی؟ غصه؟ ... نه! آدم از بی امیدی می میرد. از اینکه هر روز صبح چشم هایش را باز کند و نداند که چرا باید از جایش بلند شود

thin-seperator.png

به محض ورودم متوجه شدم دستگیره در از جایش بیرون اومده، اگر کسی به آن دست بزند ممکن است در برود یا بشکند. یاد پند آخر بابام افتادم که همه چیز رو مثبت ببین. فورا دستگیره رو سرجاش محکم بستم تا نیفتد!
همینطوری تابلوهای راهنمای شرکت را رد می کردم و از کنار باغچه شرکت رد می شدم که دیدم کف راهرو پرشده از آبِ سر ریز حوضچه زیر درختها. یاد سخت گیری بابام افتادم که آب رو هدر ندم! شیلنگ آب را از حوضچه پر، به خالی گذاشتم و آب رو کم کردم تا سریع پر آب نشود.
در مسیر هدایت تابلوهای راهنما، وارد ساختمان اصلی شرکت شدم. پله ها رو بالا می رفتم که متوجه شدم، چراغ های آویزان در روشنایی روز به شدت روشن بودن. به یاد داد و فریاد بابا که هنوز توی گوشم زمزمه می شد، آنها را خاموش کردم!
به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد زیادی زودتر از من برای این کار آمدن. اسمم را در لیست انتظار نوشتم و منتظر نوبت شدم! وقتی دور و برمو نیم نگاهی انداختم چهره و لباس و کلاسشان رو دیدم، احساس خجالت کردم؛ مخصوصا آنهایی که از مدرک دانشگاهای آمریکایی شان تعریف میکردن!
دیدم هرکی میره داخل، کمتر از یک دقیقه در اتاق مصاحبه نمی مونه و میاد بیرون! با خودم گفتم اینها با این دک و پوزشون و با اون مدارک و اسنادشان رد شدن من قبول می شم؟! عمرا!
اول فکر کردم که بهتره محترمانه خودم رو از این مسابقه که بازنده اش هم خودم بودم، سریعتر انصراف دهم، تا عذرمو نخواستن!
یاد نصحیت پدرم افتادم: مثبت اندیش باش و اعتماد به نفس داشته باش! بنابراین نشستم و منتظر نوبتم شدم. انگار که حرفای بابام انرژی و اعتماد به نفس بهم می داد و این برایم غیر عادی بود!
در این فکر بودم که اسمم رو صدا زدن که بروم داخل. وارد اتاق مصاحبه (گزینش) شدم روی صندلی نشستم و روبرویم سه نفر نشسته بودن که به من نگاه می کردن. یکیشان گفت کی می خواهی کارتو شروع کنی؟
دچار اضطراب شدم، لحظه ای فکر کردم دارن مسخرم می کنن یا پشت سر این سوال چه سوالات دیگه ای خواهد بود؟
یاد نصیحت پدرم در حین خروج از منزل افتادم: نلرز و اعتماد به نفس داشته باش!
پس با اطمینان کامل جواب دادم: ان شاءالله بعد از اینکه مصاحبه را با موفقیت دادم میام سرکارم.
نفر دوم گفت شما در استخدام پذیرفته شدی تمام!
با تعجب گفتم شما که ازم سوالی نپرسیدین؟!
سومی گفت ما به خوبی می دانیم که با پرسش از داوطلبان نمیشه مهارت های اونها رو فهمید، به همین خاطر گزینش ما عملی بود، تصمیم گرفتیم مجموعه از امتحانات عملی رو برای داوطلبان مدّ نظر داشته باشیم. داوطلب باید در طولانی مدت؛ و با عمل نه صرفا با حرف؛ از منافع شرکت دفاع کند و تو تنها کسی بودی که از کنار این ایرادات رد نشدی و تلاش کردی از درب ورودی تا اینجا، نقص هاییرا که دیدی، اصلاح کنی و دوربین های مدار بسته موفقیت تو را ثبت کردند!
در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد: کار، مصاحبه،گزینش، استخدام، شغل و ... هیچ چیز رو به جز صورت پدرم ندیدم! پدرم آن انسان بزرگی که ظاهرش سنگدل است اما درونش پر از محبت و رحمت و دوستی و آرامش!
دوست من! دیر یا زود تو هم پدر یا مادر می شوی و نصیحت خواهی کرد. دل زده نشو از نصایح پدرانه. ماوراء این پندها، محبتی نهفته است که حتما روزی از روزگاران، حکمت آن را خواهی فهمید. چه بسا آنها، دیگر آن روز نباشند.
با آرزوی سلامتی برای همه مادران، پدران و به یاد پدران و مادران از دست رفته و روحشان شاد.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴١ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۳/۰۳/۲۵
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
زیبایی و زشتی
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی