عکس روی جلد کتاب مجموعه داستانهای کوتاه کت زوک از مهدی محبی کرمانی و همچنین عکس تصویر این نویسنده در پشت تریبون و در حال سخنرانی

داستان شماره ٨٢٣ : داستان کت زوک از مهدی محبی کرمانی، ورود اجباری به حمام زنانه

داستان جالب و طنز از ورود ناچاری یک مرد به حمام زنانه جهت تعمیر و باز کردن سوراخ لوله های سفالی آب گرم خزینه

مهدی محبی کرمانی؛ روزنامه نگار، شاعر و نویسنده کرمانی؛ مجموعه شعرهای با عنوان صبح نارنجستان و سرود سرد گلایه از آثار اوست. او همچنین مجموعه داستان هایی به نام های آل، کت زوک و آهوانی منتشر کرده است. مهدی محبی کرمانی درباره این داستان ها گفته است: قصه های کتاب کت زوک به نوعی با ماجرا یا واقعه ای در زندگی ام مرتبط بوده است.
ناشر نیز در وصف کتاب آل عنوان کرده است: داستان های این کتاب درباره باورهای فولکلور مردم کرمان است که با رگه هایی طنزآمیز خلق شده اند. توجه به وجوه فرهنگی، اجتماعی و سیاسی در اغلب این قصه ها که زبانی بومی و قالبی مدرن دارند، بخشی از دغدغه های نویسنده این کتاب بوده است. داستان کت زوک (سوراخ لوله های سفالی) عنوان یک داستان طنز در حوزه فرهنگ و ادبیات فولکلور کرمان است.

داستان طنز کت زوک
کَل اسدالله، تازه زغال های ته مانده منقل را به خُل می کرد[1] که صاحب جان رسید:
ـ کَل اسدالله... کل اسدالله دستم به دومنت. کُتِ[2] زوکِ[3]خزونه گرفته، آبا داغ شدن آتش؛ زنکا[4] می خوان جونشونه ور آب بکشن، بشورن، بیان به در، نمی تونن الانم اذان می گن، مردکا[5] می ریزن تو حموم، رسوایی می شه، وَخی یه فکری بکن. تو رو دونی خدا، وَخی.
کَل اسدالله آخرین زغال را زیر خاکسترها پنهان کرد. با سر انبر خاکسترها را جمع کرد، چند نقش ضربدری هم روی سر خاکسترها گذاشت. انگار آنها را مُهر می کرد.
ـ چی؟!
صاحب جان یک دفعه دیگر تمام قصه را تعریف کرد. کَل اسدالله از توری قوری بند زده اش یک استکان چای ریخت، چای از سر استکان سر رفت، خاکسترها در هوا پخش شدند و بیشتر آنها روی چای ریختند. کل اسدالله گرفتار خاکسترها شده بود و صاحب جان چز می زد. کل اسدالله چای را سر کشید، روی تشکچه کثیف و رنگ و رو رفته اش جابه جا شد.
ـ چی؟! خب برن جونشونه ور آ بکشن، بیان به در!
صاحب جان کلافه شده بود. یکبار دیگر تمام قصه را گفت، تند و عصبی:
ـ کل اسدالله کل اسدالله حواسِت کُجیه؟ کُتِ زو بسته، آب داغ شده، آتش!
و کل اسدالله تازه فهمید.
ـ خُب برو کُتِ زوکِ واکن! یه سیخ تنور پشت در حموم گذاشتم وردار، برو!
صاحب جان چادرش را پیچاند دورش. حالا تقریباً تمام چادرش خیس شده بود. اتاق کل اسدالله آنقدر گرم نبود که مورمورش نشود. به خصوص که از لنگ کمرش آب می چکید. انگار که عاصی شده بود، صدایش بلندتر شد.
ـ کل اسدالله،کل اسدالله! همه کار کردمِ، سیخ تنور، چو، تخته، انبر، تو آب جوش خزونه سوختم، نشد، کت وا نشد. کار، کارِمَ نیس. دستم به دومنت، خودت وَخی، کریم نیس! تازه ام بود نمی شد! زنکا تو حمومن!
کل اسدالله نگاهی به سراپای صاحب جان کرد و غرید:
ـ مگر حالا می شه، زن نمی شه، صاحب جان نمی شه، زنکا لُخت. مگه می شه زن و ناموس مردم تو حموم، مَ چکار کنم؟
صاحب جان درمانده شده بود.
ـ خب تو بگو چکار کنم؟ الان اذان بلند می شه، مردکا، مردکا.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

اگر هدف و رویایی ندارید؛ چگونه می خواهید آن را به واقعیت تبدیل کنید؟

thin-seperator.png

کل اسدالله داشت پاچه های شلوارش را بالا می زد. تا بالای زانو آمد، بعد شلوارش را بالا کشید.
ـ خیلی خب، برو بگو زنکا چشماشون ببندن، مَ بیام کُت زوک وا کنم، برو!
صاحب جان خوشحال از در بیرون پرید. از حمام که تو رفت، چادرش را همان جا توی راه انداخت. کل اسدالله بلند شد. از در خانه بیرون آمد، پای برهنه و پشت در حمام سیخ تنور را برداشت. چادر صاحب جان توی راه بود، وسط پله ها. کل اسدالله از ته گلو یک یا الله گفت، با پایش چادر خیس صاحب جان را به گوشه پله انداخت. چند لحظه پشت در تامل کرد، صدایش را بلند کرد که:
ـ اوی زنکا، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو؟!
و صاحب جان تکرار کرد:
ـ اوی، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو. چشماتون ببندین!
کل اسدالله با سیخ تنور به جان کت زوک افتاده بود. زوک آب تازه باز شد. آب داغ از سر خزینه لبریز کرد. کم کم ولرم شد. خیال کل اسدالله که راحت شد، با همان پاچه های ورمالیده، توی تاریک و روشن خزینه، سیخ تنور را معاینه کرد و بعد با صدایی که تنها صاحب جان مخاطب آن نبود، غرغرکنان گفت:
ـ صاحب جان، بگو تو خزونه مواشونِ شونه نکنن، ای پُتا میره هر چی سوراخه می گیره. بالا پایین سرشون نمی شه، دردسر دُرُس می کنه. خب ور همه دَسمَره[6] درس می شه.
زن ها همچنان چشمانشان را بسته بودند و منتظر نتیجه اقدامات کل اسدالله گوش ایستاده بودند که کل اسدالله از در بیرون رفت.
کل اسدالله روی پله ها بود که صاحب جان از بابت زوک خزینه خیالش راحت شده بود. صدای در که بلند شد، از بابت رفتنِ کل اسدالله هم خیالش راحت شد. یک سطل توی آب خزینه زد. آب را کف حمام پاشید و گفت:
ـ زنکا! چشماشونِ واکنن، کل اسدالله رفت. وَخیزین، زودی جوناتونِ ورآب بکشین، برِن به در. وَخیزین الان اذان می گن، وَخیزین!
مادر اوس شکرالله کفاش، زودتر از همه به خزینه رسید. دستی توی آب زد و گفت:
ـ بارک الله کل اسدالله بارک الله خدا خیرش بده. و بعد فیلسوفانه ادامه داد که:
ـ ولی کل اسدالله می باس چشماشِ ببنده، نه ما!؟
و صاحب جان برگشت که:
ـ خب! اُوَخ کُتِ چطو وا بکنه؟!
-------------------
پی نوشت:
1. به خُل می کرد: آتش را زیر خاکستر پنهان می کرد.
2. کت: سوراخ
3. زوک: لوله های سفالی
4. زنکا: زن ها، به کسر اول و دوم، بر وزن ربه کا
5. مردکا: مردها
6. دَسمَره: فتنه

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


برچسب داستان: داستانهای طنز

داستانهای مرتبط پیشنهادی :

(انتخاب و پیشنهاد داستان های مرتبط، به صورت خودکار از طرف سامانه انجام می شود)
داستان نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد

نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴٠ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۵
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
به نام خدا - بخوان
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی