مردی در کنار درب خانه اش نشسته بود. بانوئى به حمام معروف «منجاب» مى رفت، ولى راه حمام را گم کرد، و از راه رفتن خسته شده بود، به اطراف نگاه مى کرد که چشمش به مردی افتاد، نزد او آمد و از او پرسید: حمام منجاب کجاست؟
آن مرد به خانه خود اشاره کرد و گفت: حمام منجاب همین جاست.
آن بانو به خیال اینکه حمام همانجاست، به آن خانه وارد شد و آن مرد فورا درب خانه را بست و به سراغ او آمد و تقاضاى گناه کرد.
زن دریافت که گرفتار مرد هوسباز شده است، حیله ای به ذهنش رسید و گفت: من هم کمال اشتیاق با تو بودن را دارم، ولى چون کثیف هستم و گرسنه، مقدارى عطر و غذا تهیه کن تا باهم بخوریم بعد در خدمتتان باشم!

یک مادر خوب به صد استاد و آموزگار می ارزد.
مرد قبول کرد و به خارج خانه رفت و عطر و غذا تهیه کرد و برگشت، زن را در خانه ندید، بسیار ناراحت شد و آرزوى گناه با آن زن در دلش ماند و همواره این جمله را مى خواند: این الطریق الى حمام منجاب؟ [چه شد آن زنى که خسته شده بود و مى پرسید راه حمام منجاب کجاست؟]
مدتى از این ماجرا گذشت تا اینکه در بستر بیماری و سرانجام بستر مرگ افتاد، آشنایان به بالین او آمدند و او را به کلمه و عبارت «لا اله الا الله محمد رسول الله» تلقین مى کردند ولی او به جاى این ذکر، همان جمله مذکور خود را در حسرت آن زن مى خواند، و با این حال از دنیا رفت و عاقبت به شر شد! و این چنین است که سرانجام فکر و اندیشه گناه، عاقبت انسان را به خیر نمی کند و عاقبت به شر می شود.
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.