عکس تعداد زیادی پسربچه سیاه پوست آفریقایی  که به بازی فوتبال در زمین خاکی نگاه می کنند. در تصویر یکی از پسرها معلول بوده و روی ویلچر نشسته است.

داستان شماره ٧١۴ : خوشبختی از زبان میلیاردر نیجریایی از آفریقا

داستان پندآموز از زبان یک میلیاردر که بیان می کند خوشبختی ما در گرو خوشبختی دیگران است

هنگامی که مجری رادیو در یک مصاحبه تلفنی، از میلیاردر نیجریایی آقای فیمی اوتولا (Femi Otedola) پرسید:
آقا چیزی به یاد می آورید که شما را به یک مرد شاد در زندگی تبدیل کرده باشد؟
او گفت: من چهار مرحله از زندگی شاد را پشت سر گذاشته ام و بالاخره معنای سعادت حقیقی را درک کرده ام.
اولین مرحله جمع آوری ثروت و امکانات بود. اما در این مرحله آن سعادتی را که می خواستم به دست نیاوردم.
سپس مرحله دوم جمع آوری اشیاء و لوازم قیمتی آغاز شد اما متوجه شدم که اثر این چیزها هم موقتی است و درخشش چیزهای با ارزش زیاد دوام نمی آورد.
سپس مرحله سوم، یعنی مرحله دریافت پروژه های بزرگ فرا رسید. این زمانی بود که من ۹۵ درصد از عرضه دیزل در نیجریه و آفریقا را در اختیار داشتم. من همچنین بزرگترین مالک کشتی تجاری در آفریقا و آسیا بودم. اماحتی اینجا هم به خوشبختی که تصور می کردم نرسیدم.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

مشکل دنیا این است که آدم های باهوش پر از شک هستند، در حالی که آدم های احمق، پر از اعتماد به نفس اند

thin-seperator.png

مرحله چهارم زمانی بود که یکی از دوستانم از من خواست برای چند کودک معلول ویلچر بخرم. فقط حدود ۲۰۰ بچه. به درخواست دوستم، بلافاصله ویلچرها را خریدم و دوستم اصرار کرد که با او بروم و ویلچرها را به بچه ها بدهم. من آماده شدم و با او رفتم. آنجا با دست خودم این ویلچرها را به این بچه ها دادم. من درخشش عجیب از شادمانی را درچهره این بچه ها دیدم. تمام آن ها را دیدم که روی ویلچرها نشسته اند، به اطراف می چرخند و تفریح می کنند. انگار در جایی به پیک نیک آمده بودند و برندۀ لاتاری شده باشند. آنوقت شادی واقعی را در درونم احساس کردم.
زمانی که تصمیم گرفتم آنجا را ترک کنم، یکی از بچه ها پاهایم را گرفت. سعی کردم به آرامی پاهایم را آزاد کنم اما کودک به صورتم خیره شد و پاهایم را محکم گرفت.
خم شدم و از این بچه پرسیدم: چیز دیگری لازم داری؟
پاسخی که این کودک به من داد نه تنها باعث خوشحالی من شد؛ بلکه نگرش من را به زندگی عوض کرد. این کودک گفت: می خواهم چهره تو را به یاد بیاورم تا وقتی در بهشت با تو مواجه شدم، تو را بشناسم و بار دیگر از تو تشکر کنم.
داستان مشابه دیگری در این باره در سایت پندآموز است که می توانید در فهرست داستانهای پیشنهادی آن را بیابید.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه عضو شوید. جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨٣٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : یکشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۱۳
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
حکایت وقت رسیدن مرگ و تلاش مذبوحانه انسان (به طنز)
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی