عکس تابلو نقاشی از مرد حاکم با لباس بلند (قبای) قرمز رنگ و عبای بنفش که از تخت پایین آمده و با مردم رعیت و کشاورز که در تصویر در مقابل او ایستاده اند، صحبت می کند

داستان شماره ٧٣٩ : داستان حاکم نیشابور و کشاورز و درخواست قاطر یا حاکم شدن

داستان پندآموز که بیان می کند درخواست از خدا زیاد باشد و خداوند هر نیازی را اجابت می کند

گویند در روزگاران قدیم روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید. حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند.
روستایی بی نوا با ترس و لرز به خدمت حاکم رسید و در مقابل تخت حاکم ایستاد. به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم همچنین گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید.
بعد حاکم از تخت پایین آمده بود و در حالی که آرام قدم می زد به مرد کشاورز نزدیک شد و گفت: می توانی بروی. ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت!
همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا شدند و منتظر توضیح حاکم بودند، که حاکم از کشاورز پرسید: مرا می شناسی؟
کشاورز بیچاره گفت: شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

اگر کاری را اشتباه انجام دادی، اشکال نداره! اشتباه را ادامه دادن اشتباه است. خود خطا ایراد نداره! از خطا نادم نگردیدن، خطاست.

thin-seperator.png

حاکم گفت: آیا بیش از این مرا می شناسی؟
سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.
حاکم گفت: به خاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم در یک شب بارانی که درهای رحمت خدا باز بود، من رو به آسمان کردم و گفتم خدایا به حق این باران و رحمتت مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سال هاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزی ام می خواهم هنوز اجابت نشده! آن گاه تو حکومت نیشابور را می خواهی؟
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.
حاکم گفت: این همان قاطر و پالانی که می خواستی و این کشیده هم تلافی همان کشیده ای که به من زدی. فقط می خواستم بدانی که برای خدا، حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرقی ندارد.
خداوند در قرآن می فرماید : نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (بندگانم را آگاه کن که من بخشنده مهربانم).
این ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد، از خدا بخواه و زیاد هم بخواه. خدا بی نهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست پس از او بخواه و به اجابت خواسته ات هم ایمان داشته باش.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴١ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۳/۰۳/۲۵
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان حضرت داود و شال پیرزن
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی