بخش تاریخی شاهنامه؛ به ویژه داستان های بهرام گور که به گستردگی در آن آورده شده است؛ گیرا و دلکش است. بهرام پنجم شهریار ساسانی که به بهرام گور، نام برآورده است؛ یکی از مردمی ترین شهریاران ایران است. از این روی، داستان هایی بسیار پیرامون وی پدید آمده است و نخست بر زبان ها و سپس بر خامه ها، روان شده است و از او چهره ایی نیمه اسطوره ای ساخته است که با بهرام باستانی هند و ایرانی و ایزد نبرد و بهرام ورجاوند در آویخته است.
در میان داستانهای بهرام؛ داستانی نغز و دلاویز؛ داستان اوست با لنبک آبکش و بَراهام جهود، که یکی رادمردی است نیک مهربان و مهمان نواز و دیگری فرومایه ای سخت تنگ چشم و خشک دست و گران جان.
بهرام، ناشناس و در جامه و آرایش سواری ساده؛ که از همراهان شاه بازمانده است؛ شب هنگام به سرای این دو می رود و از آنان در می خواهد که او را چونان مهمان بپذیرند. لنبک، گرم و پرشور، او را پذیرا می شود ولی براهام به ناچار تن به خواست وی در می دهد و رفتاری سخت و سرد دارد. فردوسی، چرب دست و چیره سخن، آن چنان زنده و زیبا و گرم و گیرا، داستان را در می پیوندد و پیش می برد که خواننده خویشتن را در متن رخدادها و گفتگوها می یابد و قهرمانان داستان را به دوستی می پذیرد و می ستاید یا به بیزاری می راند و می نکوهد.*
داستان بهرام گور و لنبک آبکش
یکی از روزها بهرام گور با گردان و دلاوران به نخجیرگاه رفت. پیرمردی با عصایی در مشت، پیش شتافت و گفت: شاها! در شهر ما دو مرد با نوا و بی نوا زندگی می کنند: یکی جهود بدگوهری است پر از سیم و زر به نام براهام و دیگری مردی است خوش گفتار و آزاده به نام لنبک آبکش.
چون بهرام گور درباره ایشان پرسید، مرد چنین پاسخ داد که لنبک آبکش سقائی است جوانمرد، که نیم از روز را به فروش آب می گذراند و درآمد آن را در نیمه دیگر خرج مهمانان از راه رسیده می کند و چیزی از بهر فردا نمی اندوزد، اما براهام با آن همه گنج و دینار در پَستی و زفتی شهره شهر است!
شاه فرمود تا بانگ بر زنند که کسی را حق آن نیست که از لنبک آبکش، آب خریداری کند!
همین که شب فرا رسید، سوار شد و چون باد به سوی خانه لنبک راند و بر در فرود آمد و حلقه بر زد و گفت: از سپاهیان ایران دور مانده ام و اکنون بدین خانه رو آورده ام اگر اجازه بدهی تا در این خانه شب را به سر آورم به جوانمردیت گواهی می دهم.
لنبک از گفتار خوب و صدای او شاد گشت و گفت: ای سوار فرود آی که اگر با تو ده تن دیگر هم بودند همه بر سرم جای می گرفتند.
بهرام فرود آمد و اسب را به لنبک سپرد. لنبک در حال یک دست شطرنج پیشش نهاد و به فراهم کردن خوردنی پرداخت و چون همه چیز آماده گشت، شاه را به خوردن خواند و پس از آن با شادی جام می پیش آورد.
عجب ماند شاه از چنان جشن او
و زان خوب گفتار و آن تازه رو
بهرام خفت و چون بامداد پگاه، چشم برگشاد، لنبک از او درخواست که آن روز هم مهمانش باشد و اگر یاری خواهد کسی را طلب کند. شاه پذیرفت و آن روز در سرای لنبک ماند.
لنبک مشک آبی کشید و به قصد فروختن بیرون رفت، اما هر چه گشت خریداری نیافت، پیراهن از تنش بیرون کشید و فروخت و دستاری را که در زیر مشک می نهاد در بَر کشید (پوشید)، پس از آن به بازار رفت و گوشت و کشکی خرید و به خانه بازگشت آن روز هم خوردند و نوشیدند و مجلسی آراستند.
روز سوم باز لنبک نزد بهرام رفت و گفت: امروز نیز مهمان من باش. بهرام پذیرفت و در خانه ماند، لنبک به بازار رفت و مشک را نزد پیرمردی گروگان گذاشت و گوشت و نانی خرید و شادمان برگشت و در فراهم آوردن غذا از بهرام یاری خواست.
بهرام گوشت را ستاند و به آتش نهاد. باز غذا خوردند و به یاد شهنشاه جام می برگرفتند.
روز چهارم لنبک گفت: گرچه در این خانه آسایش نداری، اما اگر از شاه ایران نمی هراسی دو هفته در این خانۀ بی بها، منزل کن.
بهرام بر او آفرین کرد و گفت سه روز در این خانه شاد بودیم، سخن های تو را جایی خواهم گفت که از آن دلت روشن گردد و این میزبانی برایت حاصلی نیکو آورد.
پس از آن با دلی شاد به نخجیرگاه بازگشت و تا شب به شکار پرداخت.چون تاریک گشت، پنهانی از سپاه رو سوی خانه براهام نهاد، حلقه بر در کوفت و گفت از شهریار دور مانده ام و راه را نمی دانم و لشکر شاه را در تیرگی شب نمی یابم، اگر امشب مرا جای دهی، رنجی از من نخواهی دید.
پیشکار نزد براهام رفت و آنچه شنید باز گفت: براهام پاسخ داد که در اینجا اقامتگاهی نمی یابی.
بهرام اصرار کرد و گفت: یک امشب جایی بده دیگر چیزی نخواهم خواست.
براهام پیغام فرستاد که: بی درنگ برگرد که این جایگاه تنگی است که در آن جهود درویش و گرسنه ای برهنه بر زمین می خسبد!
بهرام گفت: به سرای نمی آیم تا رنجی نرسانمت، اما بگذار که بر این در بخسبم.
براهام گفت: ای سوار می خواهی بر در بخسبی و چون کسی چیزیت را بدزدد مرا رنجه داری.
پس به ناچار او را پذیرفت.

اگر ناامیدی در تو راه ندارد و هر لحظه در اندیشه تازه ای هستی، تو شایستگی موفقیت را داری.
اما براهام پس از آن، پر اندیشه گشت و با خود گفت این مرد بی حیا از درم نمی رود و کسی ندارم که اسبش را نگه دارد. پس گفت: اگر این اسب سرگین بیندازد و خشت خانه را بشکند باید صبح زود سرگین را بیرون ببری و خاکش را جاروب کنی و به دست بریزی و خشت پخته تاوان دهی.
بهرام پیمان بست که چنان کند، فرود آمد و اسب را بست و تیغ از نیام کشید.
نمد زینش گسترد و بالینش زین
بخفت و دو پایش کشان بر زمین
جهود درخانه را بست و سفره انداخت و به خوردن پرداخت و به بهرام رو کرد و گفت: این داستان را از من بخاطر داشته باش:
به گیتی هر آن کس که دارد خورد
چو خوردش نباشد همی بنگرد
بهرام گفت این داستان را شنیده بودم و اکنون به چشم می بینم. جهود پس از خوردن، می آورد و از نوشیدن شاد گشت و باز رو به سوار کرد و گفت:
که هر کس که دارد دلش روشن است
درم پیش او چون یکی جوشن است
کسی کاو ندارد بود خشک لب
چنان چون توئی گرسنه نیم شب
بهرام گفت: این شگفتی ها را باید به یاد داشت و چون صبح شد از خواب برخاست و زین بر اسب نهاد. براهام پیش آمد و گفت: ای سوار به گفتار خود پایدار نیستی! به یادت است که پیمان بستی که سر گین اسب را با جاروب برویی؟
بهرام گفت: برو کسی را بخوان تا سرگین را از خانه به هامون برد و در ازایش از من زر بستاند.
بدو گفت من کس ندارم که خاک
بروبد برد ریزد اندر مغاک
بهرام چون این سخن شنید فکر تازه ای در سرش راه یافت. دستار حریری پر مشک و عبیر در ساق کفش داشت بیرون آورد و سرگین با آن پاک کرد و همه را با خاک به دشت انداخت. براهام شتابان رفت و دستار را برگرفت! بهرام در شگفت ماند.
پس با شتاب به ایوان خویش بازگشت و همه شب در آن اندیشه بود و آن راز را با کس در میان ننهاد.
صبح چون تاج بر سر نهاد، فرمان داد تا لنبک آبکش و جهود بدنام را حاضر کردند. پس فرمود تا مرد پاکدلی به شتاب به خانه براهام برود و هر چه در آن جا می یابد همراه بیاورد.
مرد پاکدل چون به خانه جهود رسید همه خانه را پر از دیبا و دینار دید. از پوشیدنی و گستردنی و زر و سیم، به حدی که نتوانست آنرا بشمارد! هزار شتر خواست و همه را بار کرد و کاروان ها به راه انداخت. چون به درگاه رسیدند، مرد دانا به شاه گفت:
که گوهر فزون زین به گنج تو نیست
همان مانده خروار باشد دویست
شاه ایران در شگفت ماند و در اندیشه فرو رفت، پس از آن صد شتر از زر و سیم و گستردنی ها به لنبک آبکش سپرد و براهام را خواست و گفت که آن سوار که مهمان تو شد، داستانت را برایم نقل کرد.
که هر کس که دارد فزونی خورد
کسی کو ندارد همی پژمرد
کنون دست یازان زخوردن بکش
ببین زین سپس خوردن آبکش
پس از آن از سرگین و دستار زربقت و خشت و همه چیز با آن سفله سخن گفت و چهار درم به او داد تا سرمایه اش سازد، مرد جهود خروشان بیرون رفت.
به تاراج داد آنچه در خانه بود
که آن را سزا مرد بیگانه بود**
--------------
* متن ابتدای داستان به نقل از استاد میرجلال الدین کزّازی آورده شده است.
** شعرهای داستان از شاهنامه فردوسی است.
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.